یکی بود یکی نبود   

غیر از خدا هیچکس نبود

سبزه قبا جوانی بود از طایفه ی جنیان که بسیار زیبا و با کمالات بود و
طایفه ی جنیان به داشتنش افتخار می‌کردند و شاهزاده ی جنیان بود. مادر سبزه قبا که
اورا بسیار دوست می‌داشت با خودش فکر می‌کرد هیچکس در دنیا لایق همسری پسرش نیست.
سبزه قبا هم  که جوانی بسیار خوش قد و قامت
بود تنهایی را با تمام وجودش حس می‌کرد واز نیش و کنایه های مادرش در عذاب بود.
(القصه)سبزه قبا نیروی عجیبی داشت و می‌توانست شکل عوض کند. گاهی به هیئت مار
سبزرنگی در‌می‌آمد و گاهی به صورت پرنده‌ای سبز و خوش‌رنگ و به هر جا می‌خواست
می‌رفت. روزی که خیلی از تنهایی به تنگ آمده بود خودش را به شکل پرنده "که همان
سبزه قبا باشد" در آورد و بالای درختی نشست. بعد از مدتی از زیر درخت صدایی شنید و
نگاه کرد و دختری زیبا را دید که از طایفه ی "پریان2" بود. (القصه) سبزه قبا دخترک زیبا را دید که بال‌های سفید و براقش را
کناری گذاشت و در حوضچه ی آبی که در زیر درخت بود شنا کرد و با صدای زیبایی آواز ی
خواند که از شنیدنش هوش از سبزه قبا برفت و یک دل نه صد دل عاشقش شد. دخترک پس از
شنا و استحمام بال‌هایش را پوشید و خواست پر بکشد که سبزه قبا به شکل جوانی رعنا سر
راهش سبز شد وبه او گفت: من سبزه قبا هستم از جنیان و تو را خواهانم. پری از دیدن
جوان یکه ای خورد واو هم در یک نگاه خواهان او شد ولی به سبزه قبا گفت: من از پریان
هستم و تو از جنیان و ازدواج ما میسر نمی‌باشد. سبزه قبا گفت: نگران نباش من با
مادرم که ملکه ی جنیان است صحبت می‌کنم و با دانایی مادرم و ثروت هنگفت پدرم تو را
از آن خود خواهم کرد. دخترک گفت: منهم شاهزاده ی پریان هستم و نمیدانم اگر پدرم
بشنود و بفهمد من با جنیان صحبت کرده‌ام بر من چه می‌گذرد!. سبزه قبا گفت: ناراحت
نباش این سوزن را بگیر و به پرت وصل کن هر وقت به رنگ سبز در آید بدان که من
می‌خواهم با تو صحبت کنم یا به تو نزدیک می‌شوم. (القصه) سبزه قبا به پیش مادر و
دخترک به قصر پدرش بازگشتند. ولی از آن روز به بعد سبزه قبا خواب و خوراک نداشت و
همه ی فکر و ذکرش پیش پری بود و پری هم همینطور تمام فکر و ذکرش سبزه قبا بود. سبزه
قبا که از صحبت کردن با مادرش هراس داشت یکی از ندیمانش را نزد مادر فرستاد تا
ماجرای دیدار پری و دلدادگی اش را به مادرش بگوید. مادر سبزه قبا که از جنیان با
ذکاوت بود ماجرا را می‌دانست ولی می‌خواست راز دل پسرش را بداند. چون می‌دانست وصلت
جن و پری بسادگی میسر نیست او را پیش خود خواند و گفت خودت هم میدانی چقدرمشتاق
دیدار عروسی که به کاخت می‌آوری هستم ولی کمی‌در باره اش برایم بگو. سبزه قبا
کمی‌تامل کرد ولی دل را به دریا زد و ماجرای شاهزاده ی پری‌ها را برای مادرش تعریف
کرد. آه از نهاد مادرش برخاست که وصلت جن و پری در هیچ دوره ای میسرنبوده و حالا
نیز ممکن نمی‌باشد. سبزه قبا گفت: مادر خودت می‌دانی در زیبایی و کمالات پریان شکی
نیست واگر کمکم نکنی از مارها کمک میگیرم (سبزه قبا "شاه مار" هم بود) این سخن دهان
مادرش را بست و تن به رضایت داد. (القصه) جنیان چندین خم طلا و جواهرات حاضرکردند
وبه همراه عفریت جنیان و تخت و کالکسکه هایی مرصع به خواستگاری شاهزاده ی پریان
رفتند و سبزه قبا سوزنی را که به پری داده بود به رنگ سبز درآورد و شاهزاده فهمید
سبزه قبا در راه است. طایفه ی پریان از دیدن دبدبه کبکبه‌ی جنیان به وجد آمده بودند
و پدر پری که از ابتدا تمایلی نداشت کم کم با دیدن سیمای زیبای سبزه قبا و ابهت
جنیان رضایت داد ولی چند شرط برای ازدواج دخترش قرار داد. سالی یکبار دخترش را
ببیند وبال‌های پری را هرگز از او نگیرند و قصری در خور پری برایش فراهم کنند.
(القصه) بعد از هفت شبانه و هفت روز جشن وپایکوبی پری به همراه کنیزان و خادمان بسیار و هدایای نفیس برای مادر
سبزه قبا و جنیان به قصر وارد شد. از طرفی مادر سبزه قبا که از زیبایی پری و هم
اینکه او از طایفه ی جنیان نبود حسادت می‌کرد منتظر فرصت بود. . . . پری و سبزه قبا
پس از اینکه وارد حجله شدند سبزه قبا به پری گفت پرهای زیبایت را به من بده تا آنها
را برایت نگهدارم چون دیگر به آن نیازی ندارم و من همه جا با تو خواهم بود تورا
همراهم به هر جا بخواهی می‌برم. پری گفت این پرها نباید از من دور باشند. سبزه قبا
گفت ولی من دیدم آنها را درآوردی و شنا کردی پری گفت آری ولی اگر این پرها بسوزند
من نیز نابود می‌شوم. شب هنگام که پری در خواب بود سبزه قبا که نمی‌خواست پری را از
دست بدهد بال‌هایش را برداشت و پنهان کرد ودر ستون یکی از تالارهای قصر جا داد و
دستور داد همان شب روی آن ستون را با طلا بپوشانند. صبح هنگام که پری از خواب بیدار
شد ماجرا را فهمید چون پریان نیز مانند جنیان به همه چیز آگاهندو پری به سبزه قبا
گفت تو راز مرا دانستی حال تو  راز خودت را
با من در میان بگذار. سبزه قبا گفت من می‌توانم به شکل پرنده ای سبز رنگ در آیم و
هم به شکل مار. زیرا من شاه مارها نیز هستم و جلدی سبز رنگ دارم که درونش می‌روم و
به شکل مار در می‌آیم ولی این جلد من نباید بسوزد که نابود می‌شوم. از آن پس سبزه
قبا و پری در کنار یکدیگر در کمال آرامش و آسایش زندگی می‌کردند ولی مادر سبزه قبا
همچنان در فکر آزار پری بود. . .

(القصه) روزی سبزه قبا در قصر نبود که مادر سبزه قبا به دیدار پری آمد و پس
از بافتن آسمون و ریسمون به پری گفت: هیچ میدانی پسرم بعضی وقتها که به شکل مار در
می‌آید کجا می‌رود ؟ پری گفت: نه ! مادر سبزه قبا گفت: او شاه مارهاست و شبها ویا
بعضی روزها باید به پیش ملکه ی مارها برود و تو تنها عشق او نیستی و من به تو
پیشنهاد می‌کنم وقتی در خواب است جلد مارش را بسوزانی و پنهانش کنی. پری که بعد از
گرفتن بال‌هایش دیگر نمی‌توانست پرواز کند و نمی‌توانست در پی سبزه قبا باشد تا
بداند مادرش راست می‌گوید یا نه. تن به سوزاندن جلد مار سبزه قبا ندادو مادر سبزه
قبا بخاطر انتقام پر پری را پیدا کرد و طلسم کرد و با این کار پری را که کودکی هم
در بر داشت ضعیف کرد. وقتی سبزه قبا برگشت پری را در بستر بیماری دید. سبزه قبا با
کمک مارها و جنیان توانست طلسم پری را باطل کنند و مادرش را  در حالی که می‌خواست جلد مار سبزه قبا را
بسوزاند یافتند و با اینکار سبزه قبا را ناچار به تنبیه مادرش کرد و دستور داد
مادرش را دست و پا بسته در چاهی انداخته و سنگی سنگین بر در آن چاه نهاده و عفریتی
از جنیان مامور مراقبت از اوشد که از چاه خلاصی نداشته باشد. از آن پس ناله های
مادر سبزه قبا از درون چاه به گوش می‌رسید ولی به حکم جنیان زبانش در کام ساکت شد.

(القصه) سبزه قبا و پری که بعد از این ماجراها بسیار ضعیف شده بودند پس از
مدتی توانستند از بیماری رهایی یافته و سال‌های طولانی در کنار هم به خوبی و خوشی
زندگی کنند.

بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود                پایین آمدیم دوغ بود قصه ی ما
دروغ نبود

1سبزه قبا پرنده ای است با پرهای سبز رنگ کمی‌از گنجشک بزرگترودر نواحی غرب
ایران "کرمانشاه" در زمان کوتاهی از فصل بهار یافت می‌شود و پرنده ای است بسیار
زیبا با پرهایی کاملا سبز.

2 تفاوت پریان و جنیان در زیبایی فوق العاده پریان و داشتن بال و جنیان
داشتن سم در آنها است.

/ 0 نظر / 20 بازدید