ایران


 

  روزی ملانصرالدین در بازار بزرگ اصفهان پرسه می‌زد. و از چپ و
راست به دوستان خود که می‌رسید سلام و علیک می‌کرد و حال و احوال می‌پرسید. عده‌ای
از دوستانش مشغول خرید و فروش بودند و بعضی فقط چانه می‌زدند و دکاندارها را بستوه
می‌آوردند. ملا همیشه از جنب‌وجوش بازار خوشش می‌‌آمد زیرا غالباَ به مردهایی
برمی‌خورد که از تبریز یا همدان آمده بودند و یا از کشورهای دوردست مثل هند و مصر
تازه وارد شده بودند و داستانهای عجیب و غریب از سفرهای خود می‌گفتند.
  دم
چهارسوق بازار، دست راست ملا چشمش افتاد به عده‌ای مرد که دور ساربانی به نام موسی
جمع شده بودند، سرها را بهم نزدیک کرده بودند و بچیزی که در دست موسی بود خیره شده
بودند. چون ملا همیشه کنجکاو بود و می‌خواست که از هر اتفاقی یا خبری سر در بیاورد
بزودی سر و دستار ملا هم توی سرها آمد.
  مردها به ملا سلام کردند و او جواب
داد:
« و علیکم‌السلام.»
یکی از تماشا کنندگان قضیه را برای ملا تعریف
کرد:« موسی ساربان از صحرا با شترش می‌آمده و دیده چیزی روی زمین برق می‌زند، آن را
برداشته و آورده. حالا، هر چه نگاه می‌کنیم نمی‌دانیم این چیست.»
و موسی
داستان را با آب‌وتاب تعریف کرد که: « بله از شتر پیاده شدم و آن را برداشتم. اما
هر چه فکر کردم عقلم بجایی قد نداد. این است که آن را آوردم بازار که از آدمهای
فهمیدة بازار بپرسم. اما از صبح تا حالا آن را به هر که نشان می‌دهم سر از کارش
درنمی‌آورد.»
مصطفی یکی از بازاریان گفت:« ملا تو از همة ما داناتری، بگو
ببینیم این چیست؟»
ملا نصرالدین به قوطی گرد و فلزی که در کف دست موسی برق
می‌زد خیره شد. داخل قوطی حروف و علامتهایی بود و سوزن کوچکی، و در شیشه‌ای قوطی هم
بسته بود. چیز عجیب قوطی همان سوزن کوچک بود که انگار جن به جلدش رفته، هر وقت جعبه
را به راست یا چپ می‌گرداندند سوزن می‌لرزید اما وقتی آن را در یک جهت معینی قرار
می‌دادند سوزن از حرکت می‌ماند. ملا قوطی حیرت‌آور را در دست گرفت. آن را به چپ و
راست چرخانید سوزن مثل لرزانک می‌لرزید اما وقتی قوطی را به شمال نگاه‌ داشت سوزن
بی‌حرکت شد. ملا دستی به ریش خود کشید، هر وقت به فکر فرو می‌رفت این کار را
می‌کرد، بعد قوطی را به موسی پس داد.
ساربان پرسید:« خوب واقعاَ این چیست؟»

مردها چشم به دهان ملا دوخته بودند و در انتظار جواب بودند. آن‌ها به دانش ملا
اطمینان داشتند و می‌دانستند که گره اسرار قوطی به دست ملا باز می‌شود. همة آنها از
این قوطی و سوزن لرزان و اسرار‌آمیزش غرق شگفتی شده بودند و می‌خواستند سر در
بیاورند که چرا این سوزن همیشه در جهت شمال بی‌حرکت می‌ایستد و جان به جانش بکنی و
هر چه خم و راستش بکنی، انگار نه انگار. جم نمی‌خورد.
ملا باز دستی به ریش خود
کشید اما چیزی نگفت و بعد یکهو زد به گریه های‌های گریه کرد و بعد هرهر خندید. و
این گریه و خنده را آنقدر ادامه داد تا کاسة صبر منتظران لبریز شد. هی گریه می‌کرد.
هی می‌خندید و از نو...
عاقبت یکی از مردها پرسید :« ملا چرا گریه می‌کنی؟»

و دیگری هم پرسید :« ملا چرا می‌خندی؟»
مصطفی گفت:« هیچکس ، حتی اگر ملا
هم باشد نباید در آن واحد هم بخندد و هم اشک بریزد.»
ملا قول داد که:« به شما
خواهم گفت چرا می‌گریم و چرا می‌خندم.» در این موقع همة مردم بازار از مرد و پسر و
بچه و پیر وجوان دور ملا جمع شده بودند و منتظر کلمات حکیمانة ملا بودند. حتی زنها
هم روبنده‌ها را پایین انداخته بودند و در گوشه‌ای جمع شده بودند و هر کس که از
قضیه خبری نداشت از دیگری می‌پرسید که:« عمو چه خبر است» و کم‌کم همه خبردار شده
بودند – قوطی و سوزن و گریه و خندة ملا-!
ملا شروع به سخن کرد:« من از این غصه
گریه می‌کنم که هیچکدام شما نمی‌دانید که این قوطی و سوزن چیست و به چه درد
می‌خورد. پس عقل و شعور شما کجا رفته؟ من از نادانی شما شرمنده هستم. باز هم
می‌پرسید چرا گریه می‌کنم؟»
ملا نگاهی به جمعیت انداخت. مردها از جهل خود
شرمسار سرشان را پایین انداختند تا چشمشان به چشم ملا نیفتد. حتی پسر‌بچه‌ها قوز
کردند و از خجالت و نادانی بزرگترها و خودشان خیس عرق شدند. اما زنها زیر روبنده،
آه کشیدند و خدا را شکر کردند که کسی از آنها توقع ندارد چیزی بدانند و آنها همینکه
دود و دم آشپزخانه را براه بکنند و بچه‌ها را از آب و گل در کنند کافی است و مردها
به همین راضی هستند. ضمناَ زنها به ملا حق دادند که بر جهالت مردم گریه بکند و از
اینکه مردم شهر به این بزرگی چیزی بارشان نیست شرمسار باشد.
مصطفی که ملا را
بهتر از دیگران می‌شناخت، ناقلاتر از آن بود که دست از سر ملا بردارد. پس رو به ملا
کرد و گفت:
« خوب علت گریة شما را دانستیم، حالا بگویید ببینم چرا
خندیدید؟»
ملا خندة بلندی کرد و گفت:« از این می‌خندم که خودم هم نمی‌دانم این
قوطی چیست و این سوزن چه مرگی دارد؟»

/ 0 نظر / 4 بازدید