اندونزی


 

کانچیل، موش صحرایی از خانة دهقان می‌گذشت. از در خانه به داخل
نگاه انداخت و چشمش به کیکی افتاد که با قطعه‌های موز زینتش داده بودند و یک برگ
موز هم رویش انداخته بودند. آقا موشه دلش ضعف رفت و شیطان به جلدش افتاد و داخل
خانه شد. از قضا دهقان هم با زنش رفته بودند سر کار در مزرعة برنج‌کاری. آقا موشه
شروع کرد به بو کشیدن کیک و آن را درسته با برگ محافظش برداشت و به مزرعه رفت. برگ
را کمی عقب زد و قدری کیک خورد. همانطور که می‌رفت ملچ‌ملچ کیک می‌خورد. برگ را
بکلی عقب زد و سرش را کرد توی کیک. و چون چشمش جایی را نمی‌دید در گودال کورة
آهک‌پزی دهقان افتاد.
  وقتی خودش را در گودال دید از حیرت نزدیک بود شاخ در
آورد و چه گودالی! چقدر گود بود! آقا موشه در پرش ارتفاع خیلی ماهر بود اما از آن
گودال پریدن ممکن نبود؟ پس نشست و خیال بافت. همانطور که مشغول خیال بود بی‌اختیار
برگ موز را جلو چشمش گرفته بود و گفت:
  « توهان! توهان! » یعنی خدا! خدا!
 
« بابی» یعنی خوک از آنجا می‌گذشت. اسم خوک به گوشش خورد. لب گودال آمد و پرسید:«
اینجا کیست که اسم خدا را بر زبان می‌آورد؟» کانچیل همانطوری برگ موز را جلوی چشمش
گرفته بود. انگار که روزنامه می‌خواند چشمهایش را روی برگ موز گردش می‌داد. آقا
موشه در لوح خود خواند:« بشنو! بشنو! خدا فرموده است امروز روز قیامت است. آنها که
می‌خواهند باقی بمانند می‌باید که در این گودال مقدس جای گیرند!»
  بابی پرسید«
کی میگوید که امروز روز قیامت است؟»
  کانچیل با بدخلقی گفت:« آدم حسابی دارد
از روی کتاب مقدس آیه می‌خواند و تو نمی‌فهمی! بله در چنین روزی که امروزست واپسین
روز زندگی فرا می‌رسد و تنها کسانی که به این گودال مقدس پناهنده شوند از عقوبت
رستاخیز در امانند!»
  بابی پرسید« واقعاَ اینطور است؟»
  کانچیل به خشونت
گفت:« آیا در کلام خالق شک می‌کنی؟»
  « نه! نه! بگذار من هم بیایم پیش تو!»

  آقا موشه جواب داد:« افسوس که چیزی محال است. زیرا این گودال جای پاکان است.»

  « من هم پاکم.»
  « نه تو همیشه عطسه می‌کنی، در مکان مقدس مثل این گودال
عطسه کردن ممنوع است.»
  « قسم می‌خورم که دیگر عطسه نکنم.»
  کانچیل از
روی برگ موز این‌طور خواند:« در کلام توهان چنین مسطور است که هر کس عطسه کند
نمی‌تواند به مکان‌های مقدس وارد شود. و بایستی او را بیرون انداخت.»
  خوک
گفت:« دیگر عطسه نخواهم کرد. و وارد گودال خواهم شد.» این را گفت و پایین رفت.
کانچیل همچنان آیه می‌خواند.
  « مات جان» یعنی ببر از کنار گودال می‌گذشت.
پرسید:« آنجا کیست که نام خدا را به زبان می‌آورد؟»
  خوک از ته گودال جواب
داد:« امروز روز قیامت است. کانچیل از کتاب مقدس اینطور خبر می‌دهد.»
  ببر
پرسید:« چرا آنجا پنهان شده‌اید؟» و کانچیل به خواندن ادامه داد:« تنها کسانی که در
غار مقدس پنهان می‌شوند از عذاب الهی در امانند.» و خوک تأیید کرد که« و به همین
علت ما دو نفر اینجاییم،» گفت:« پس من هم به شما می‌پیوندم.»
  خوک گفت:« نه.
نه. تو این مقام مقدس را آلوده خواهی کرد. چون همیشه عطسه می‌کنی.»
  کانچیل به
خواندن برگ موز ادامه داد:« و آن کسانی که عطسه می‌کنند به مکان‌های مقدس راه
ندارند.»
  ببر گفت:« من عطسه نخواهم کرد.» و به گودال فرود آمد.
  کانچیل
از خواندن باز نمی‌ایستاد. اکنون نوبت « گاجه» یعنی فیل رسیده بود که از کنار گودال
می‌گذشت. پرسید :« این کیست که کلمات مقدس توهان را به زبان می‌آورد؟ و اصلاَ شما
چرا در کورة آهک نشسته‌اید؟» ببر وخوک با هم جواب دادند:« امروز روز قیامت است و
کسی که به این مکان مقدس پناه بیاورد رستگار خواهد شد.»
  فیل گفت:« پس من هم
به شما ملحق بشوم.»
  همه با هم گفتند« نه. تو خیلی بزرگی و همیشه هم عطسه
می‌کنی. عطسه‌های تو صدادار است و حتی یک عطسه کوچکت این مکان مقدس را آلوده خواهد
ساخت.»
  فیل گفت:« عطسه نخواهم کرد و خود را در گودال جا خواهم داد.» و به
درون گودال خزید.
  همه با هم در کورة آهک نشسته بودند و کانچیل چشمهایش را روی
برگ موز می‌گردانید و مرتب آیه نازل می‌کرد.
  ناگهان نگاهی به فیل کرد و گفت:«
زود شرت را از اینجا بکن. مثل اینکه می‌خواهی عطسه بکنی.»
  گاجه گفت:« به
هیچ‌وجه خیال عطسه کردن ندارم. نگاه کن خرطومم را به زمین چسبانده‌ام تا عطسه
نکنم.»
  کانچیل همچنان می‌خواند و این بار ناگهان به ببر چشم دوخت و گفت:« مثل
آنکه صدایی شنیدم.»
  ببر جواب داد:« من عطسه نکردم. فقط دماغم را بالا کشیدم.»
نگاه آقا موشه خواب‌آلود شد و ناگهان دماغش را گرفت و فریاد زد« خدا آن روز را
نیاورد! نه. نه! ممکن نیست.» و همچنان در تقلا بوده و عاقبت عطسة بلندی کرد: هیچش!

  حیوانات دیگر با هم فریاد زدند:« دیدید عاقبت خودش عطسه کرد و این مکان مقدس
را آلود! و کلام توهان را زیر پا گذاشت!»
  و همه با هم از سر خشم دم کانچیل را
گرفتند و از گودال کوره آهک بیرونش انداختند.

/ 0 نظر / 11 بازدید