حکایت دزد و آیه
الکرسی

پدر ابوبکربن نوح از قول دوستش در نهروان
می گوید: عادت داشتم هر شبآیة الکرسی را می خواندم و بر دکان می
دمیدم. شبی یادم رفت بخوانم، به خانه رفتم وقت
خواب یادم آمد و آن را خواندم و به اطراف
دکان دمیدم . فردا دکان را باز کردم
دیدم
دزدی هرچه در دکان است جمع کرده و مردی آنجا نشسته.

گفتم: کیستی واینجا چه می کنی؟

آن مرد گفت: داد نزن. من چیزی از تو نبرده
ام. نگاه کن تمام

متاع تو موجود است. من اینها
را بستم. هر گاه خواستم ببرم، درب را نیافتم . چون
بر زمین نهادم و نشان کردم باز تا خواستم
ببرم، درب دیوار شد. شب را به این بلا
بسر بردم
تا اینکه تو درب را باز کردی.

اکنون اگر خواهی مرا عفو کن
که من
توبه کردم و چیزی هم از تو نبرده ام. آن
مرد گوید دست از او برداشتم و خدا
را شکر
کردم.

/ 1 نظر / 5 بازدید
مهدی

سلام عالی بود ممنون