حکایت لقمان حکیمو غلام

روزی لقمان حکیم در کشتی سفر می کرد. تاجری وغلامش
نیز در آن کشتی بودند . غلام بسیار بی تابی و زاری می کرد و از دریا
می
ترسید . مسافران خیلی سعی کردند او را آرام کنند اما توضیح و منطق راه
به
جایی نمی برد .ناچار از لقمان حکلیم کمک خواستند و لقمان گفت که غلام
را با
طنابی ببندند و به دریا بیندازند . آنان این کار را کردند و غلام
مدتی
دست و پا زد و آب دریا خورد تا اینکه او را بالا کشیدند . آنگاه او
روی
عرشه کشتی نشست عرشه را بوسید و آرام گرفت

.

این حکایت همه ماست هنگام مشکلات و ناملایمت ها ناله می کنیم و غر می
زنیم و غمگین می شویم .

ما هنگام درد و رنج اگر به درد های بزرگتری دچار شویم مشکل فعلیمان را
از یاد خواهیم برد . پس پیش از اینکه
خداوند حکیمما را
به درون دریا بیندازد زندگی را بخاطر آنچه که داریم سپاسگزار باشیم و نگذاریم
ناراحتی و غصه ما را فلج کند

.

/ 0 نظر / 34 بازدید