حکایت نصیحت بی جا (طنز)

تاجری منعم و دارا و جوانمرد، به پا کرد، شبی مجلس مهمانی با فرّ و شکوهی و
فرو چید سر میز زهر چیز و در آن بزم طرب خیز و تعب ریز، خوش و خرّم و مسرور برای
زدن سور، خبر کرد تمام رفقا را.

بچه ی او که سر میز غذا همدم و هم سفره ی وی بود، به ناگاه بزد دست به
پهلوی وی و گفت: «پدر، حرف مرا گوش بده».

چون پدر متوجه  نشد او بار دگر دست به پشتش زد و گفتا که: «پدر ، گوش
بده».

آن قدر چنان کرد که آخر، پدرش زد تشرش، گفت: که «ای بچه ی بی تربیت و بی
ادب، آخر چه قدر با تو بگویم که به  هنگام غذا حرف نباید بزنی؟»

بچه از این توپ و تشر جا زد و ساکت شد و گردید مصمّم که به یک سوی نهد چون
و چرا را.

چون غذا صرف شد و جمله ی حضار پراکنده شدند، آن پدر  از بچه
ی شیرین دهن خویش بپرسید که: «ای جان پدر، آن چه  که می خواستی اندر وسط صرف غذا در
بَر حضّار بگویی و شدم مانع گفتار تو، الحال بگو».

گفت: «دگر موقع آن حرف گذشته است، در آن وقت که  رفتم به تو حرفی بزنم،
خرمگسی مرده  میان پلُوَت بود و پلو هم جُلُوَت بود و دلم خواست تو را سازم از آن
واقعه آگاه که ناگاه دویدی وسط حرف من و حرف مرا زود بریدی و جویدی مگس توی غذا را

/ 0 نظر / 5 بازدید