الول ساتن


 

سه تا دزد بودن و یه جوان. جوان یه خر و یه
بز داشت. بز رو می‌برد به شهر بفروشه. این سه تا دزد به خیال افتادند این جوان رو
لخت کنن.

 

    
یکیش گفت: من می‌رم از دنبال، بز را می‌دزدم و زنگوله به دم خرش می‌بندم.
این از دنبال آمد و بز رو دزدید و زنگوله رو از گردن بز درآورد و به دم خر
بست.

 

    
بعد دزد دوم اومد و گف: ای عمو چرا زنگوله را به دم خر
بستی؟

 

    
گف که من بز داشتم.

 

    
گف: حالا من خررو نگه می‌دارم تو برو بزتو بگیر، من الان که می‌اومدم، دیدم
یه نفر بز همراه داشت. این گف خُب تو پس خرِ منو نگه دار تا من برم و بزم و بگیرم.
اینکه رفت به سراغ بزش، دزد خرش و ور می‌دارد و می‌رَد و می‌رد و ماند دزد
سومی.

 

    
دزد سوم اومد و گف: چرا متفکّری؟

 

    
گف که آره اینطور شدم.

 

    
گف:لباساتو درآر و برو تو چاه، انگشتر من افتاده است تو چاه انگشتر من درآر،
من مزد خوبی به تو می‌دَم.

 

    
این اومد لباساشو کند و رف تو چاه. دزد سومی هم لباس‌شو برداشت و برد. این
بیچاره لخت شد. این رف تو چاه دید چیزی نیست فقط یه چوبدستی پیدا کرد و بنا کرد این
طرف و اون طرف زدن. دو نفر پیدا شدن گفتن عمو مگر
دیوانه‌ای؟

 

    
تو که همه چیزت رو بردن.

 

گف: می‌ترسم خودُمَم را ببرن

/ 0 نظر / 13 بازدید