حکایت لقمان حکیمو غلام

روزی لقمان حکیم در کشتی سفر می کرد. تاجری وغلامش
نیز در آن کشتی بودند . غلام بسیار بی تابی و زاری می کرد و از دریا
می
ترسید . مسافران خیلی سعی کردند او را آرام کنند اما توضیح و منطق راه
به
جایی نمی برد .ناچار از لقمان حکلیم کمک خواستند و لقمان گفت که غلام
را با
طنابی ببندند و به دریا بیندازند . آنان این کار را کردند و غلام
مدتی
دست و پا زد و آب دریا خورد تا اینکه او را بالا کشیدند . آنگاه او
روی
عرشه کشتی نشست عرشه را بوسید و آرام گرفت

.

این حکایت همه ماست هنگام مشکلات و ناملایمت ها ناله می کنیم و غر می
زنیم و غمگین می شویم .

ما هنگام درد و رنج اگر به درد های بزرگتری دچار شویم مشکل فعلیمان را
از یاد خواهیم برد . پس پیش از اینکه
خداوند حکیمما را
به درون دریا بیندازد زندگی را بخاطر آنچه که داریم سپاسگزار باشیم و نگذاریم
ناراحتی و غصه ما را فلج کند

.

/ 3 نظر / 28 بازدید
طاها

با عرض سلام و وقت بخير به نظر شما شانس کداميک از افراد براي تصدي پست رياست جمهوري سال 92 بيشتر مي باشد براي شرکت در نظر سنجي به آدرس زير مراجعه نمائيد http://khabarsaz.net/index.php/poll/5-riyasat

ممنمونم . اي سير ترا نان جوين خوش ننمايد معشوق منست آنكه بنزديك تو زشت است حوران بهشتي را دوزخ بود اعراف از دوزخيان پرس كه اعراف بهشتست فرقست ميان آنكه يارش در بر تا آنكه دو چشم انتظارش بر در

عباس خلیلی

عالی بود