یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود

هفت تا دختر بودن که خونشون هشت تا در داشته  و هر شب فر مینداختن(!) که
یکشون هشتا درو ببنده ...هر شب به یکی نوبت میرسیده ... و اگر درو نمی بستن یه غول
توی خونشون میومده و هرکی درو نمیبسته بر میداشته و با خودش میبرده!!

یه شب که نوبت دخترکوچیکه می افته ..دختر هفتا درو میبنده و یادش میره
یه درو ببنده و یه درو نمیبنده ...!! اون وقت غول بیابونی میاد تو خونه و میگه :
سلام سلام  خالکی  دختر میخواهم خالکی ... زن  که مادر دخترا بوده میگه: دختر
نداریم خالکی ..غول بیابونی میگه : پس اینا چی چین خالکی ؟ زن میگه : خورد و خمیرن
خالکی ..غول میگه :خوردشم قبوله خالکی ...

و زن رو به دخترکوچیکش میگه:  آی نمکی مثل نمک بپاشی آی آهکی مثل آهک
بپاشی هفت درو بستی یه درو نبستی؟  حالا باید بری و با غول بیابونی بری و توی کوه و
کمرا زندگی کنی ... و غول بیابونی دختر بر میداره و میره...غول بیابونی دخترو  به
اشگف (خونه  و سنگر مخصوص غول بیابونی )میبره و اونجا زندگی میکنن ..

دختر که یه روز از زندگی با غول خسته میشه یه روز که غول بیابونی بیرون
بوده لباسشو به یه چوبی آویزون میکنه و خودش از اشگف بیرون میره و به سمت خونشون
حرکت میکنه.. غول بیابونی وقتی میاد اون لباسهای آویزون رو میبینه و گمان میکنه
همون دختره اس ... واسش آواز میخونه و میگه:" قربونو قربونو قربونش میشم قربون قد و
بالاشو میشم "  اینو زمزمه میکنه و  وقتی بهش نزدیک میشه میبینه لباسای دختره که با
چوب آویزون کرده و دختر فرار کرده ...!!!

غول بیابونی رد دخترو میگیره و میره ...و از دیوار خونشو بالا میره و
کولش میکنه و میگه این زن منه و باید ببرمش ..غول بیابونی به خاطر اینکه دخترو به
خاطر این اشتباهش تنبیه کنه ...  بیابون رو پر از سوزن میکنه و از خونه دختر تا
سنگر خودش دخترو میدوونه تا به سنگر برسن و کف پاهای دختر روی این سوزنا و خارای
بیابون زخم میشه ...وقتی میرسونش میگه دیگه میری به سمت خونتون؟؟دختر قول میده که
نه نمیرم ..و غول بیابونی با آب دهنش روی پاهای دختر میریزه و زخمهای پاش خوب میشه
و با هم زندگی میکنن و بعد از چند سال صاحب ۲ تا بچه یه پسرو یه دختر میشن ..اسم
دخترشونو میذارن جهان سلطان و اسم پسرشونو میذارن محمد جان...

یه روزی غول بیابونی به زنش میگه من هفت سال میخوابم تو سرمو بجور (!)
و تواین هفت سال پشت یه گوشمواصلا دست نزن ..زن هم وقتی غول بیابونی میخوابه 
کنجکاو میشه و همین طور که داشته سر غول بیابونی رو میجسته دست میکنه پشت گوششو یه
دست کلید پیدا میکنه و کلیدو به چندتا طویله که اونجا بوده میندازه و میبینه از هر
کدوم گرگ و شغال و شیر و پلنگ و از همه حیوونا زندانی کرده بوده بیرون میان ...و زن
اون حیونارو خواسته و ناخواسته آزاد میکنه ..و کلیدا رو سرجاش میذاره!

زن داشته برای بچه ش لالایی میخونده که: "جهان سلطان به گهواره جاهازش
تیکه و پاره .. محمد جان به آبیاری نوک بیلش طلا کاری" ...همین طور که این لالایی
رو میخونده ... غول خود به خود و ناگهان بیدار میشه  و دست میذاره پشت گوشش و 
میبینه کلیدا سرجاشه و وقتی بلند میشه میبینه تموم حیوونا آزاد شدن و نیستن ..!!
عصبانی میشه و به زن میگه چرا اینا رو آزاد کردی؟ ... زن میگه وقتی گفتی پشت گوشمو
دست نزن کنجکاو شدمو کلیدو پیدا کردمو وقتی به درا انداختم حیوونا فرار
کردن..

غول زن رو کتک میزنه... زن که داشته گریه میکرده پسرش از راه میرسه و
زن میشنه قصه زندگیشو از اول برای پسرش میگه :  پسرهم عصبانی میشه وقتی میفهمه پدرش
چقدر در این سالها مادرش رو عذاب داده پیش خودش یه فکری میکنه و میره سمت پدرش و
بامهربونی
میگه :بیا تا باهم بریم  به بیابون و قدم بزنیم
!!!

و پسر ،غول بیابونی رو به بیابونی دور میبره و  یه شیشه نفت به غول
بیابونی میپاشه و با یه گوگرد آتیشش میزنه و غول بیابونی همین طور که داشته میسوخته
میگه " اولاد خلف میده مرادم،  اولاد ناخلاف میده به بادم "

بالارفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود...

/ 0 نظر / 8 بازدید