ایتالو کالوینو


 

برگردان: فرزاد همتی و محمد رضا فرزاد

 

 

 

شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود.

 

و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهابی‌شهر هر روز به
صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الک دولک می‌گذراندند.

 

و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی
وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری
با این قوانین نداشتند.

 

سال ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز
ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانة کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که
می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.

 

جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و
با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید که از حالا
به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.”

 

مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند
و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند.

 

جارچی ها دوباره اعلام کردند: “می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر
کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.”

 

اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.”

 

جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً
انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.

 

ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند؛ بدون
لحظه‌ای درنگ.

 

جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع
دهند.

 

اُمرا گفتند:”کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.”

 

آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همة امرای شهر را کشتند و
بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند.

/ 0 نظر / 8 بازدید