جنوب افریقا- یک داستان زولو


 

  این افسانه افسآن‮ه‮ای است دربارة پرنده‌های کوچولوی سفیدی که
غالب مردم آن‮ها را مرغ‌های جیرجیرو می‌نامند. این مرغ‌ها در مزارع جنوب افریقا
زیاد رفت‌و‌آمد می‌کنند و غالباَ روی پشت گوسفندها و سایر حیوانات چرنده می‌نشینند.
در مرداب‌ها آن‮جا که نی‌های بلند می‌رویند این پرنده‌ها هزار‌ها آشیانه ساخته‌اند.
و گاهی به هنگام غروب آفتاب به این مرغ‌ها برمی‌خوریم که در گذرگاه‌های نی‌زار‌ها
آهسته پرواز می‌کنند و انگار همیشه در جستجوی چیزی هستند. درزمان قدیم این مرغ‌ها
نام دیگری داشتند. اما واقعة زیر که اتفاق افتاد آن‮ها را مرغ روح نامیدند. اینک آن
واقعه:
  در روزگار پیشین این پرنده‌ها مثل امروز سفید نبودند بلکه قرمز رنگ
بودند. بال‮هاا‌یشان قرمز بود منقارها و پاهایشان هم قرمز بود. اولین پرندة قرمز
رنگ این خاندان از سرزمین دیگری آمده بود، از سرزمینی آن‮قدر دوردست که ناگزیر
پروازی طولانی کرده بود و بعد در بیشه‌ها و مزارع خلوت آفریقا به زمین نشسته بود.
این پرواز آن‮قدر طولانی و پرخطر بود که پرندة بینوا نتوانسته بود حتی به صورت عادی
فرود بیاید بلکه از خستگی و تشنگی از پا در‌آمده بود و نیمه جان از آسمان افتاده
بود.
  این پرنده نزدیک دهکده‌ای افتاده بود که پسری از قبیلة زولو به نام«
ایندی‌پی» در آن دهکده می‌زیست. وقتی ایندی‌پی این پرنده قرمز رنگ و کوچولو را دید
معطل نشد و فوری رفت سرچشمه. یک کوزه کوچک را از آب خنک چشمه پر کرد و برگشت به
جایی که پرندة بینوا به خاک افتاده بود. با احتیاط نوک پرنده را باز کرد و قطره
قطره آب به حلق مرغ تشنه و از پا در‌آمده ریخت. بعد پرنده را در سایة یک درخت
ابریشم گذاشت و همین‌که پرنده کمی به حال آمد رفت و یک مشت دانة خشک آورد و دانه‌ها
را خرد کرد و در دست گرفت و پرنده نوک زد و چند دانه خورد. خلاصه ایندی‌پی جان
حیوانک را از مرگ نجات داد.
  از آن روز به بعد مرغ قرمز رنگ و ایندی‌پی دوستان
جانی شدند. هر جا پسرک می‌رفت پرنده هم دنبالش بود و آنی از او جدا نمی‌شد. اگر
اتفاقاَ ایندی‌پی چیزی مثلاَ یک تکه از اسباب‌بازیش را گم می‌کرد و هر چه می‌گشت
نمی‌توانست گمشده‌اش را بیابد، فوراَ پرندة قرمز را صدا می‌کرد و او بر فراز مزرعه
به پرواز در‌می‌آمد و به همة سوراخ سمبه‌های مزرعه با چشم‌های تیزبینش نظری
می‌انداخت تا گمشده را پیدا می‌کرد.
  روزی ایندی‌پی در مزرعه گردش می‌کرد. یک
عنکبوت خطرناک افریقایی سر راه او تار تنیده بود. ایندی‌پی متوجه تارهای مرگبار
عنکبوت نبود اما چشم‌های تیزبین پرندة سرخ‌فام همه چیز را می‌دید. پرنده از هوا
یورش برد و عنکبوت را در منقار گرفت و جان دوست را نجات داد.   این مرغ سرخ‌فام به
انواع و اقسام وسائل- محبت دوست خود را جبران کرد و دوستی و محبت آن‮ها روز به روز
در تزاید بود و محکم‌تر می‌شد.
  اما افسوس! در آن قسمت افریقا وقایع ناگواری
روی داد. و این وقایع خانه و کاشانة ایندی‌پی را ویران کرد. خشکسالی وحشتناکی روی
نمود. روزهای متمادی قرص بزرگ خورشید به شدت به زمین تافت و همه چیز را سوزانید و
خشک کرد. نهر‌ها و رودخانه‌ها خشک شدند و گیاه‌ها پژمردند. حتی آب‌انبار بزرگی هم
که به وسیلة سدی از گل فراهم آورده بودند و آب را در آن ذخیره کرده بودند خشک شد.
بوته‌های درخت که روزگاری گردن افراشته و سرسبز بودند مانند نی‌های باریک، خشک و
بی‌آب شدند. گاوهای چاق روز‌بروز لاغرتر شدند و پوستی شدند بر روی استخوانی. دیگر
نه غله‌ای ماند که درو کنند و بخورند و نه آبی که بیاشامند. و آسمان هم اصلاَ خیال
باریدن و سیراب کردن تشنگان را نداشت.
  عاقبت رئیس قبیله مردم را جمع کرد و
این‌طور گفت:« ما باید سرزمین آباة و اجدادی را ترک بکنیم و برویم به دیار دیگر،
برویم یک جایی که آب باشد و مردم از تشنگی نمیرند. هر چه می‌توانید در مصرف آخرین
باقی‌مانده‌های غلات صرفه‌جویی کنید زیرا برای این مهاجرتی که در پیش داریم آذوقه
لازم است. ما باید فقط گلة گوسفند و گاوها را با خود ببریم و دیگر دار و ندار خود
را همین جا بگذاریم. دل من از غصه نزدیک است بترکد. هر چه می‌گویم آن‮جام بدهید.»

  از صبح روز بعد مردم خود را برای مهاجرت آماده کردند. پدر و مادر ایندی‌پی هم
حاضر بودند. اما پسرک هر چه دنبال مرغ کوچولوی قرمزش گشت آن را نیافت. همه جا را
گشت روی زمین را بالای سرش آسمان را به دقت نگاه کرد اما پرنده پیدا نبود که نبود.

  مادر ایندی‌پی گفت:« زودباش پسر جان بیا برویم. دیگران خیلی از ما جلو
افتاده‌اند.»
  ایندی‌پی دلشکسته شد اما نمی‌توانستند پیش از این معطل بمانند.
عاقبت به مادرش و زن‌ها و بچه‌های قبیله ملحق شد و همگی به دنبال گاو‌ها به راه
افتادند. ایندی‌پی همان‌طور که می‌رفت چشمش به دنبال پرنده بود. هی به آسمان نگاه
می‌کرد و آرزو داشت دوست کوچکش را پیدا کند ولی اثری از پرنده نبود و ایندی‌پی آه
میکشید.
  حالا بشنوید که چه بر سر پرندة بینوا آمده بود. وقتی پرندة قرمز
متوجه اندوه مردم شد به پرواز در‌آمد تا بلکه آبی پیدا بکند. این پرواز به درازا
کشید، پرنده ساعت‌ها در آسمان بال می‌زد و به زمین نگاه می‌کرد تا چشمه‌ای، استخری
یا نهری پیدا بکند اما آن‮جاها آب نبود. پرنده که دیگر وامانده شده بود به دهکده
بازگشت و تصمیم گرفت بار دیگر به سمت دیگری در جستجوی آب پرواز بکند. وقتی به دهکده
رسیده دید همه رفته‌اند. و در این دهکدة خالی دیگر نه یک دانه گندم بجا مانده بود و
نه یک قطره آب. و مرغ سرخ‌فام بعد از این پرواز طولانی خسته و تشنه به خاک افتاد و
جابجا مرد.
  فردا صبح واقعة حیرت‌آوری روی داد، وقتی آفتاب دمید در همان
نقطه‌ای که پرندة سرخ‌فام افتاده بود پرندة سفید رنگ و پاکی از زمین بلند شد و این
روح مرغ سرخ‌فام بود. این مرغ روح در آسمآن‮ها به پرواز در‌آمد و به جستجوی قبیلة
ایندی‌پی آسمآن‮ها را زیر پا گذاشت. پرید و پرید تا روی زمین چشمش افتاد به چند تا
گاو. فرود آمد و به زودی به گاوها رسید. پشت یکی از گاوها نشست و از او پرسید:«
ایندی‌پی را ندیده‌ای؟» گاوها گفتند:« قبیلة ایندی‌پی ما را بجا گذاشتند زیرا دیگر
آب نداشتند» و بعد گفتند:« اگر می‌خواهی به آن‮ها برسی رو به مغرب آن‮جا که خورشید
غروب می‌کند، پرواز بکن.»
  مرغ روح در جهت غروب به پرواز در‌آمد و هر جا که
چشمش به گلة گوسفندی و یا گاو می‌افتاد فرود می‌آمد و از آن‮ها می‌پرسید:« شما را
به خدا خبری از ایندی‌پی و کسانش ندارید؟» و همیشه هم همان جواب را می‌شنید:« رو به
مغرب پرواز بکن- آن‮جا که خورشید غروب می‌کند.»
  عاقبت مرغ روح آن‮قدر دور رفت
که دیگر اثری از مواشی ندید. اما هم‌چنان به پرواز خود ادامه داد. اول از جهتی رفت
و بعد از جهت دیگر و تمام جهات را گشت و اثری از آثار دهکده ندید.
  تا به
امروز مرغ‌های روح در آسمآن‮ها به جستجوی دوست در پروازند و این مرغان همین‌ که
چشمشان به چارپایان می‌افتد فرود می‌آیند و بر پشت گاوها می‌نشینند و از آن‮ها همان
سوأل پیشین را می‌کنند که:
  « ایندی‌پی کجاست؟» و باز همان جواب را می‌شنوند
که:
  « نمی‌دانیم. ایندی‌پی در مغرب ناپدید شده است.»
  اما مرغان روح
هیچ‌وقت ناامید نمی‌شوند. همان‌طور می‌روند و در گذرگاههایی که به غرب یعنی رو به
غرب آفتاب منتهی می‌شوند به دنبال یار گمشده یعنی« ایندی‌پی» می‌گردند.

/ 1 نظر / 4 بازدید
ابراهیم کریمی

با درود و احترام اگر منبع اصلی این افسانه ها در پایان آورده شود بسیار ارزشمندتر و سودمندترخواهد بود. با سپاس فراوان