امپراطوری متحدة بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی


 

« جان» پادشاه انگلیس شاهی بود بیدادگر و حسود. این مرد چشم دیدن
اشخاص متمول و معروف را در کشور خود نداشت. او می‌خواست تنها شخص نیرومند کشورش
باشد و محسود همة مردم قرار بگیرد. او در اعمال زور و قدرت بی‌باک بود و به کسانی
که تصور می‌کرد نفوذ و حکومت او را در کشور به تزلزل تهدید می‌کنند رحم نمی‌کرد.

معروفست که روزی به پادشاه خبر رسید که « اسقف کانتربوری» ثروت عظیم گرد کرده
است. مردم پچ‌پچ می‌کردند که اسقف یک کاخ عالی ساخته و آن را با فرش‌های قیمتی
مفروش کرده و صد تا نوکر به نگهبانی قصر و خدمت او کمر بسته‌اند. حتی چو افتاده بود
که خادمان اسقف زنجیر طلا در گردن کرده‌اند. وقتی این شایعه‌ها به گوش شاه رسید
خشمگین شد زیرا به عقیدة شاه چنین زندگی فقط در خور شخص خود او بود. پس کس فرستاد و
اسقف را به حضور خواست و به خشونت مخاطبش ساخت:« خوب جناب اسقف! این چه بساطی است؟
می‌گویند خانه شما از قصر من بزرگ‌تر و مجلل‌تر است. آیا چنین خانه‌ای شایستة مقام
روحانیت است؟ و این کار عاقلانه و درست است؟»
اسقف به فروتنی جواب داد:«
فرمانروای من، این شایعات دروغ است. جان نثار تمولی ندارد و همه می‌دانند که من
هرگز یک شاهی را که مال خودم نباشد خرج نمی‌کنم.»
پادشاه به خشم گفت:« لابد
مقصودتان این است که من این کار را می‌کنم. تو برای این توهین غم‌انگیز مستوجب مرگ
هستی!»
اسقف گفت:« قصدم توهین نبود. من فقط شایعات نابجایی را که دربارة ثروتم
انتشار داده‌اند تکذیب کردم.»
پادشاه جان گفت:« به هر جهت از طرز حرف‌زدنت
خوشم نیامد و باید به سزای این گستاخی برسی. با این حال برای اینکه از این مهلکه
جان به در ببری به تو مهلت می‌دهم. اگر توانستی به سه سوأل من جواب شایسته بدهی
جانت آزاد است اما اگر نتوانستی سر و کارت با جلاد خواهد بود.»
چون در برابر
شیر خونخوار غیر از تسلیم و رضا چاره‌ای نبود اسقف کانتربوری شرایط شاه را
پذیرفت.
پادشاه گفت:« این هم سه سوأل.»
« سوأل اول این است: به من بگو
ارزش من چند سکه می‌شود؟ ثانیاَ بگو ببینم اگر من بخواهم سواره دور دنیا بگردم چقدر
طول می‌کشد و ثالثاَ بگو من همین الآن در چه فکرم؟»
« اگرنتوانی به این سه پرسش
جواب بدهی ، میرغضب در انتظار تو خواهد بود.»
اسقف از جان خودش ناامید شد زیرا
با همة دانشی که داشت نمی‌توانست حتی یکی از این پرسش‌ها را پاسخ بگوید. به هر جهت
دل به دریا زد و از شاه خواست که سه هفته برای جواب به او مهلت دهد و شاه هم به او
مهلت داد.
اسقف افسرده حال از دربار رفت. و از اسب پیاده نشد مگر آنکه اول سری
زد به دانشگاه کمبریج و بعد هم رفت به دانشگاه آکسفورد. اما هیچ‌کدام از استادان
عالی‌مقام نتوانستند گره از کار او بگشایند. عاقبت چند روز بیشتر به مهلت باقی
نمانده بود و اسقف با دلی غمگین به خانه می‌رفت. در راه برخورد به شبان خودش که
گوسفندان را به چرا آورده بود.
شبان به دیدار اربابش گفت:« خوش آمدید، جناب
اسقف دربار چه خبر‌ها بود؟»
اسقف جواب داد:« خبرهای بد. من فقط سه روز دیگر
می‌توانم زنده بمانم. زیرا شاه سه سوأل از من کرده است که اگر در جواب آنها وا
بمانم مرا به دار خواهد زد.»
چوپان پرسید:« جناب اسقف ممکن است بفرمایید این
سوأل‌ها چیست؟»
اسقف کانتربوری گفت:« اول باید بگویم که ارزش شاه به پول چند
سکه می‌شود. دوم باید جواب بدهم چقدر طول می‌کشد تا شاه سواره دور دنیا بگردد. سوم
آنکه باید اندیشة پادشاه را بخوانم.»
چوپان گفت:« پس شادی کنید. آیا
نشنیده‌اید که گاه ممکن است که دیوانه‌ای به دانایان عقل بیاموزد و گاه باشد که
کودک نادانی تیر را بر هدف بزند؟ اسب و لباس‌های خودتان را با چند خادم به من بدهید
من بجای شما به لندن می‌روم و جواب پادشاه را خواهم داد.»
اسقف از این که
چوپان نادانی را ممکن است به جای او بگیرند خوشش نیامد و مخصوصاَ از این فکر بدش
آمد که چوپان مزبور بتواند سوألاتی را که خودش در جواب آنها مانده است پاسخ بگوید.
اما دیگر چاره‌ای نبود و رضا به قضا داد. لباس و اسب و پول کافی به چوپان داد و
خادمان خود را نیز همراه او کرد. همان وقت که اسقف به خانه می‌رفت، شبان هم در لباس
او به سوی لندن می‌تاخت.
پادشاه اسقف عوضی را به سردی پذیرفت. اما قول خود را
تکرار کرد و گفت که اگر جواب آن سه سوأل را درست بدهد از سر جان او خواهد گذشت.

روز بعد پادشاه بر تخت سلطنت جلوس کرد. جامة ارغوانی بسیار گران‌بهایش را
پوشید و تاج جواهر نشانش را بر سر گذاشت. درباریان و نجبا گرد شاه حلقه زدند و همة
بزرگان به انتظار نمایش ایستادند. بیرون کاخ نیز مردی سیاه‌پوش منتظر فرمان بود و
این مرد جلاد بود.
شبان در لباس اسقف به حضور خوانده شد. در برابر شاه تعظیم
کرد و گفت:« اعلیحضرتا حاضرم.»
نجبا زیر لب خندیدند و هم‌چنان منتظر ماندند.

شاه پرسید:« اول بگو ببینم ارزش مرا اگر با سکه حساب بکنیم چقدر می‌شود؟»

شبان گفت:« اعلیحضرتا این سوأل آسان است. در این مملکت زیبا سکه‌ای که ما آن
را سکة پادشاهی می‌نامیم سکة طلایی است که بیست شلینگ ارزش دارد. اما سکة نقره‌ای
که روی آن فقط تاج رسم شده است پنج شلینگ قیمت دارد. با این حساب پادشاه بدون تاج
پانزده شلینگ می‌ارزد. اما اعلیحضرت پادشاه چنان‌که به سهولت دیده می‌شود پادشاهی
هستید که یک تاج هم بر سر دارید بنابراین ارزش شما درست می‌شود بیست و پنج شلینگ.»

شاه از این جواب طیبت‌آمیز به اجبار خندید و گفت:« هر چند فکر نمی‌کردم به این
حد ارزان باشم اما به هر جهت این جواب را می‌پذیرم. زیرا حساب شما درست است. اما
آمدیم سر سوأل دوم جناب اسقف. چقدر طول می‌کشد تا من دور زمین را سواره بگردم؟»

شبان جواب داد:« این هم آسان است اعلیحضرتا شما باید صبح با خورشید هم‌عنانی
کنید و تمام روز پا بپای او بروید و سعی کنید هرگز از آفتاب عقب نمانید. اگر این
همراهی با آفتاب را تا صبح روز بعد که خورشید از نو طلوع می‌کند ادامه بدهید در عرض
بیست‌وچهار ساعت دور زمین را گشته‌اید.»
شاه باز خندید و این جواب را هم
پذیرفت و گفت:« راست است. این تنها راه گردش دور زمین است اما اینک مشکل‌ترین
سوأل‌ها مانده است. بگو ببینم همین الآن من در چه فکر هستم؟»
شبان جواب داد:«
این پرسش از همة سوأل‌ها آسان‌تر است. اعلیحضرت همین الآن فکر می‌کنند که من اسقف
کانتربوری هستم اما من اصلاَ اسقف کانتربوری نیستم. بلکه من فقط شبان حقیر او هستم
و اینجا آمده‌ام که برای ارباب گران‌مایه‌ام از شاه طلب عفو کنم.»
پس چوپان
فوراَ جامه‌های اسقف را از تن به در آورد و همه دیدند که او واقعاَ اسقف کانتربوری
نیست.
اعیان و درباریان شاه به قهقهه خندیدند. شاه ابتدا غضبناک شد زیرا
نمی‌تواست تحمل کند که اسباب مسخرة کسی بشود و این‌گونه دستش بیاندازند اما طولی
نکشید که او هم با دیگران به خنده در‌آمد.
شاه هر چه بیشتر می‌خندید بیشتر از
این شوخی لذت می‌برد. عاقبت اسقف را بخشید و به چوپان او هم جایزة گران‌قیمتی عطا
کرد.

/ 1 نظر / 13 بازدید
سیب باکس

سلام دوست عزيز افزايش امار سايت يا وبلاگ شما 5 تا 10 هزار بازديد روزانه تضميني و کاملا واقعي با کمترين قيمت ممکن تبليغ کنيد و از بازديد بالاي خود لذت ببريد همراه با تست! با ايدي زير تماس بگيريد( ادد کنيد لطفا) maziar.star@yahoo.com