نطنز


 

یه پسره بود. می‌گفت: می‌خوام برم شکار، به پدرش گفت: می‌خوام برم
شکار. گفت: خیلی خوب برو شکار. گفت: بابا من تفنگ می‌خوام.
گفت: ما سه تا تفنگ
داریم. دوتاش شکسته و یکی لوله ندار.
تفنگِ لوله ندارا ورداشت و گفت: بابا من
چقو(چاقو) می‌خوام.
گفت: ما سه تا چقو داریم، دوتاش شکسته و یکی تیغه
ندار.
گفت: خیلی خوب. گفت: بابا من یه اسب می‌خوام.
گفت: برو سرِ طویله. سه
تا اسبن. دوتاش مرده و یکی جون ندار.
ورداشت و این سوارِ اسب جون‌ندار شد و منزل
به منزل، طی منازل. تا رسید، دید سه تاشکار هستن. دوتاش مرده و یکی جون
ندار.
تفنگِ لوله‌ندارا ورداشت و زد به شکار جون ندار.
دید شکار جون‌ندار
غلتید و وَرِش داشت و سوار اسبِ جون‌ندار شد و منزل به منزل طی منازل تا رَسید به
منزل.
گفت: بابا! گفت: بله. گفت: من دیگ می‌خوام اینا قرمه‌ش کنم.
گفت: ما
سه تا دیگ داریم دوتاش شکسته و یکی ته ندار.
گفت: خیل خب. اینا خرد کرد و ریخت
تو دیگِ(راوی می خندد) ته ندار گفت: بابا! گفت: بله. گفت: من تشنمه.
گفت: ما
سَه‌تا چشمة آب داریم. دوتاش خشکیده، یکی نم ندار.(الول ساتن هم می‌خندد)
این
سرِشا گذاشت به این چشمه نم‌ندار. مکید و مکید تا سَر وَر نداشت. تموم شد.(حاضران
می‌خندند)
                           
محل گردآوری: نطنز-

/ 0 نظر / 5 بازدید