بو،بوی آدمیزداد میادبوی جن و
پریزاد میاد!
 

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود
..

روزی روزگاری زنی بود که یک دختر بسیار بسیار زیبایی داشت و اونقدر زیبا
بود که هرکی این دختر رو میدید به مادرش میگفت چقدر این دختر زیباست و اصلا به خودت
نرفته!!! زن این حرف رو زیاد میشنید و هر جا میرفت بارها از آدمهای دیگه هم شنیده
بود و برای همین آلرژی خاصی به این تعریف تمجیدهایی که نسبت به دخترش داشتند -پیدا
کرده بود و یک روز که به حمام عمومی رفته بود و بازهم مثل همیشه این حرف رو از
اطرافیانش شنید با خودش تصمیم گرفت که یه جوری باید از شر این دختر راحت بشه و این
دختر رو سر به نیست کنه...

وقتی که از حمام عمومی بیرون اومدن دختر رو به یک مسیری فرستاد و وقتی
خوب از اونجا دور شد خودش پا به فرار گذاشت و رفت... دختر بعد از اینکه مسیر رو
ادامه داد متوجه شد که از مادرش دور شده برگشت و خواست راه رو پیدا کنه اما گم شده
بود و راه رو پیدا نکرد..در بیابان گریان و ویلان و سرگردان و گریه کنان به اطراف
میگشت ..ناگهان به یک غاری رسید که یک روزنه ایی داشت از روزنه به درون غار نگاه
کرد و دید که ۷ دیو آنجا زندگی میکنند ..صبر کرد تا دیوها از غار بیرون رفتند و به
محض اینکه از غار بیرون رفتند دختر به درون غار رفت و مقداری غذا خورد و سیر شد و
بعد از اون غار که خیلی ریخت و پاش بود رو سر و سامون داد و نظافت کرد و بعد هم به
محض ورود دیوها به پشت در غار رفت و پنهان شد ..دیوها وقتی اومدن و با غارشون که
خیلی تمیز شده مواجه شدن خیلی تعجب کردن و البته خوشحال شدن از نظافت غار!! ... و
البته متوجه بوی آدمیزاد شدند و یک صدا گفتند " بو بوی آدمیزاد میداد بوی جن و
پریزاد میاد اگر که ببینیمش بدنشو اندازه گوشش میکنیم "

روز بعد دوباره دخترک به محض رفتن دیوها دوباره اومد مقداری غذا خورد و
غار رو تروتمیز کرد و رفت ..و دیوها با اومدنشون و دیدن این وضعیت به فکر افتادن که
باید یه کاری بکنن که بفهمن این کیه که میاد و هر روز اینجارو تمیز میکنه و میره و
باهم دیگه تصمیم میگیرن که یکی از دیوها بمونه و منتظر بمونه که و ببینه کی میاد
توی غار ... دیوها از غار خارج میشن و دخترک به رسم هر روز سریع وارد غار میشه
مقدرای غذا میخوره و غار و دستمال میکشه و وقتی نزدیکای اومدن دیوها میشه سریع در
حال رفتن به در پشتی غار بوده که اون دیویی که مونده بوده توی غار و کیشیک میداده
پای دخترک رو میگیره و از برادراش میخواد که زودتر به درون غار بیان
...

وقتی که پای حرفای دخترک میشینن و دخترک قصه زندگیش رو میگه و اینکه
این ظلم رو مادرش در حقش کرده... دیوها تعجب میکنن و ازش میخوان که پیششون زندگی
کنه و در کارهای غار تا همیشه بهشون کمک کنه..دخترک هم قبول میکنه و کنارشون میمونه
... یه روز که دخترک در بیرون از غار بوده پادشاه اون شهر در حال قدم زدن در اطراف
اون غار بوده و ناگهان دخترک رو میبینه و میخواد که این دخترک رو به همسری پادشاه
در بیارن...یه روز که دخترک در حال کار کردن در اون غار مجلل بوده مادرش که
میخواسته ببینه چه بر سر دخترش اومده اطراف اون غار در حال پرسه زدن بوده که به
صورت اتفاقی از روزنه به درون غار نگاه میکنه و دخترش رو میبینه که به بهترین شکل
در اون غار به راحتی و خوشی زندگی میکنه..

خیلی عصبانی میشه حس حسادتش گل میکنه و فردای اون روز به پشت در غار
میره و خودشو به دخترش نشون میده و یک انگشتر به دخترش نشون میده و بهش میگه که این
انگشتر رو برات هدیه آوردم دختر هم انگشتر رو در دستش میکنه و چون انگشتر به زهری
که مادرش بهش آغشته اش کرده بوده -بوده دخترک پشت همون در می افته و کم کم زهر
داشته به تمام بدنش سرایت میکرده ...

پادشاه دستور میده که برای بیرون کشیدن این زهر از بدن دخترک باید چند
لیتر شیر آماده کنن و دخترک رو در شیر بخوابونند تا زهر به طور کامل از بدنش بیرون
بیاد و بعد از چند روز مدوا زهر از بدن دخترک بیرون میاد و پادشاه هم بعد از چندی
با دخترک ازدواج میکنه ..مادرش که که این بار خیلی حسادتش بیشتر گل کرده بوده در
حال چاره اندیشی بوده ..که یک شب پادشاه به مادر دختر میگه " ما مهمونهای خیلی
زیادی داریم و روی پختن خوب و تمیز غذا خیلی حساسیم آیا تو بلدی به خوبی و نظافت
تمام برای مهمونای ما غذا درست کنی؟ زن هم به سادگی قبول میکنه و دیگهای بزرگ رو
بار میذاره تا آب جوش بیاد و برنج رو توی آب میریزه و منتظر بوده که آبکشش کنه ...

پادشاه به یکی از غلامانش دستور میده خیلی زیرکانه یک ژر کاه توی دیگ آب
برنج بندازن!! ...و پادشاه که در حال سرکشی دیگهای آب برنج بوده وقتی به این دیگ
برمیخوره و از زن سوال میکنه که پس این پرکاه چیه توی آب برنج ..و مگه من نگفتم من
خیلی به تمیزی اهمت میدم...زن دستپاچه میشه و درحالی که با کفگیر در حال در آوردن
پرکاه از آب برنج بوده پادشاه زن رو به درون دیگ آب برنج می اندازه و بعد هم برنجها
رو روی زن میریزه ..و آدرس خونه زن رو از دختر میپرسه و دیگ رو به  در خونه زن
میبرن..

وقتی در خونه زن رو میزنن و شوهرش در رو باز میکنه وقتی که میبینه یه
دیگ غذا آوردن سریع دیگ رو به خونه میکشونه و بشقاب و قاشق رو آماده میاره و وقتی
در دیگ رو برمیداره و با بدن زنش مواجه میشه از تعجب تعجب میکنه!!!

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نر

/ 0 نظر / 4 بازدید