همهء کسانی که کارل گوستاو یونگ(متولد 1875،متوفی 6/7 ژوئن 86 سالگی)را شناخته‏اند،می‏گویند که وی مردی پادرهوا نبود،بلکه پا،شمرده می‏گذاشت و با دنیای واقع،پیوند استواری داشت:از باغبانی و درودگری به هنگام فراغت لذت می‏برد و پیرانه سر در دریاچهء زوریخ‏ قایق بادبانی می‏راند و طنز و خندهء دراز آهنگش در محافل خصوصی ستایش برمی‏انگیخت.مردی‏ بود به قدرت قوای طبیعت که می‏توانست تا سپیده دم پایکوبی کند،نزد دوستان سرخ پوستش از قوم‏ پوئبلو (Pueblo) در هوای آزاد بخوابد،در بیشه‏زارهای آفریقای جنوبی به سیر و سیاحت بپردازد، رهسپار هند شود و زبان سواحلی بیاموزد.به قول یک تن از پیروان محرمش شارل بودوئن (Ch. Baudouin) هیچ شباهتی به دانشمندان کتاب باره و محبوس در دفتر کار نداشت.ازینرو نظریاتش با آن لحن قاطع که حاکی از یقین قلبی است دربارهء«مادینه جان»و«خود»(هویت)و«سایه»و«صورت‏ مثالی»و وقایع ناملموس دیگر،بهت و حیرت برانگیخته است و جای شگفتی است که روانپزشکی‏ اهل مشاهده و قائل به حکم تجربه،طوفانی از خشم و عناد به پا کرد،چنانکه مارتین بوبر (M. Buber) او را در ردهء گنوسیان صدر مسیحیت محسوب داشت و روانکاوان فرویدی،تأملات‏ نظریش در باب روح جاوید نیاکان را که گویی هنوز در انسان امروزی زنده است،مردود شمردند . از لحاظ یونگ،روان نژندی نشانهء شاخص‏ انسان بی‏پناه یعنی محروم از یارمندی دین است.روزی نزدیک تن از دوستان یکدلش اقرار کرده بود که«همهء روان نژندان،خواستار گونه‏ای مذهب‏اند»،یعنی از فقد ایمان رنج می‏برند2.بر فراز در خانه‏اش در کوزناخت (Kusnacht) نزدیک زوریخ که سایی تازه‏ساز به سبک معماری قدیم است، این شعار را نویسانده بود:«خداوند همیشه حاصر است،چه او را بخوانی و چه نخوانی».

به راستی یونگ دربارهء دین و خدا چه می‏اندیشید؟خواهم کوشید که در این جستار،وجه‏ نظرش را نسبت به دین و ایمان،تا آنجا که می‏دانم و می‏توانم،روشن کنم،خاصه که اذهان بعضی‏ درین باب تا حدّی مشوب و مشوّش است.نخست از او بشنویم که دربارهء کلام حکیمانهء کتیبهء خانه و رابطهء احتمالی آن با جهان بینیش جایی گفته است‏3:

«وقتی علم جدید به زدودن آسمان پرداخت،خداوند را در آن نیافت.بعضی دانشمندان دعوی‏ کرده‏اند که رستاخیز مسیح،لقاح مطهّر و معجزات-یعنی دستمایهء اندیشهء مسیحی طی قرون و اعصار-داستانهای دل‏انگیز اما دروغینی است.ولی به اعتقاد من،این افکار که میلیون‏ها انسان،نسل‏ بعد نسل به میراث برده‏اند،حقایق بزرگ روانشناختی جاودانه‏ای محسوب می‏شوند که قابل‏ فروگذاشتن و اهمال نیستند.

«به این حقایق از دیدگاه روانشناسی نظر کنیم:با کره،رمز روح پاک و عاری از پیشداوری و مصون از گزند فساد است.این روح اصلی در انسان،زادگاه خدا می‏تواند بود.کلام مسیح که‏ «ملکوت آسمان در شماست»،حقیقت روانشناختی بزرگی است.مسیحیّت،نظام روان درمانی‏ والائیست و تشفّی بخش آلام جان».

فروید در حق یونگ به طعنه می‏گفت که وی«در آغاز دانشی مرد بزرگی بود،اما سپس پیامبر شد!».سخن یونگ در اینباره شنیدنی است:

«پانزده سال به تحقیق در کیمیاگری اشتغال داشتم‏.،اما با هیچکس از آن سخن نگفتم،چون‏ نمی‏خواستم در بیماران و همکارانم مؤثر افتم.اما پس از پانزده سال پژوهش و مشاهده،بعضی‏ استنتاجات با قدرتی مقاومت‏ناپذیر بر ذهنم چیره و بار شدند،بدین وجه که دریافتم،اعمال‏).فی المثل آرتور کوستلر که از تجارب و عقاید یونگ در زمینهء ادراک ماورای حس،به نحوی استهزاءآمیز عیب‏جویی‏ می‏کند..

پیونگ نخستین بار به سال 1928 دستنویس رساله‏ای چینی در کیمیاگری به نام:سرّ گل زرّین را در مطالعه گرفت و آن‏ سرآغاز تحقیق وی در کیمیاگری بود.

کیمیاگری واقعیت دارند،اما این واقعیت روانی است نه مادی.کیمیاگری،بازتاب ماجرایی در عین‏ حال کیهانی و روحانی در«آزمایشگاه»است».

در باب اندیشهء شرق و غرب می‏گفت:

«اندیشهء شرق را نمی‏توان با اندیشهء غرب قیاس کرد،چون هیچ وجه مشترکی میانشان نیست. دو چیز مختلفند...شرقیان بسی بیش از ما از واقعیات اساسی روانشناسی تأثیر پذیرفته‏اند...و آن‏ اندیشه به فلسفهء من سخت نزدیک است.من با شرق همدلی شگفتی دارم و شرق اندیشه‏های مرا بهتر ارزیابی می‏تواند کرد،چون در شرق برای مشاهدهء حقیقت روان،آمادگی بیشتری هست.برخی‏ می‏اندیشند که روح کودک نوزاد،تهی است؛من بر آنم که همه چیز در آن هست،اما هنوز خودآگاه‏ نیست و فعلیّت نیافته است.در شرق همه چیز بالقوّه وجود دارد».

و در باب روان«باستانی»انسان عقیده داشت:

«اندکند کسانی که در این باره چیزی می‏دانند و انگشت شماری مردمی که آنرا باور دارند،آیا ما وارث کلّ تاریخ نوع بشر نیستیم؟چرا قول به اینکه هریک از ما دارای دو روان است،اینچنین دشوار است؟وقتی مردی به پنجاه سالگی می‏رسد،تنها بخشی ازو فقط نیم قرن زیسته است،اما بخش دیگر نیز که در روانش زیست می‏کند،میلیونها سال عمر کرده است.

«صدها مثال وجود این دو روان را در هر انسان،بر روانشناس اثبات می‏کنند.بسیاری از بیمارانم‏ با به کار انداختن قوهء تخیّلشان که من،مادر خودآگاهی آدمی می‏ناممش،تصاویر و رؤیاهایی را توصیف و شرح کرده‏اند که با تصاویر و تمثیلات معابد هند و چین مشابهت شگفتی دارند.این مردم‏ چگونه توانسته‏اند از فرهنگهای دینی خاور دورآگاهی یابند؟من به مداوای بیمارانی پرداخته‏ام که‏ وقایع و حوادث کهنسال متعلق به چند قرن پیش از رؤیت کرده‏اند؛و خاستگاه اینهمه،چه چیز جز ناخودآگاهی و روان‏جمعی می‏تواند بود؟انسان عصر ما آخرین میوهء شجرهء نژاد بشر است،و هیچکس نمی‏داند چه می‏داند».

 

یونگ به جاودانگی روح*بشر اعتقاد داشت و به این باور از راه تحلیل روان و کاوش در فرهنگ‏ رسیده بود،نه به دلالت ایمان.او از سنّت مادی‏گرایی در روانشناسی تجربی یا تحلیلی که پدیده‏های‏ روانی را به مؤلفه‏های حسی یا غریزی تأویل می‏کند و در آدمی قوایی که ازو برترند و ریشه در گذشتهء نوع بشر و لایه‏های به هم فشردهء فرهنگهای کهن دارند،نمی‏بیند،روی برتافت.بدینجهت‏ یونگ در سرپیچ تاریخ روانشناسی قرار گرفته،چون در قبال روانشناسی فاقد روح،به وسائل علمی‏ و نه از راه تأملات نظری یا شهود و اشراق عرفانی،کوشید تا ساحت معنوی انسان را که آن نیز از عالم‏ غیب نیست،بلکه دست‏یافتنی و قابل مشاهده است،به وی بازگرداند،نخست به عنوان پیرو ونت‏ (*)«یونگ به«روح» (esprit) تمایل می‏یابد و روح در نظرش،جوهری نامیر است که به سه خصلت ممتاز است:نخست‏ خودجوشی،دهءم آفرینش آزادانهء تصاویر خیال مستقل از ادراک حسّی*و سوّم بازیگری مطلقا مستقل تصاویر خیال».(Wundt) و از طریق تحقیق در مقولهء تداعی معانی و همخوانی اندیشه‏ها و سپس با همکاری بلولر (Bleuler) در بیمارستان روانپزشکی زوریخ و سرانجام از 1907 تا 1912 ضمن خوشه‏چینی از خرمن دانش و اندوخته‏های تجربی فروید.اندیشهء یونگ از آن پس مستقلا بالید و در مسیری افتاد که‏ با راه و روش فروید تفاوت داشت و این فاصله و شکاف به مرور بیشتر شد تا سرانجام به قطع مکاتبه‏ و خصومت انجامید.اختلافات نظری شاگرد با استاد،نخستین بار در کتاب حاضر*به صراحت بیان‏ شده است و ازینرو کتاب،مبدائی تاریخی به شمار می‏رود.

موجب اصلی جدایی یونگ از فروید،نظر یونگ مبنی بر آشتی و سازواری آدمی با خویشتن‏ خویش است که وی آنرا شرط بازیابی تعادل روانی و اعادهء ساحت گم شدهء معنوی و روحانی انسان‏ می‏داند.فروید این آشتی با خود را ردّ می‏کند،چون به گمانش وسیله‏ای برای مستور داشتن کشاکشی‏ است که همواره ریشه در لی‏بیدوی جنسی دارد.اما یونگ می‏پندارد که ریشه‏های روان نژندی‏ همیشه بازیافتنی نیست و در سنینی از عمر،بازگشت به گذشته ناممکن است و راهی که به کودکی‏ بازپس می‏برد بسته.به اعتقاد فروید در این موارد هیچ کاری از روانکاو ساخته نیست،جز آنکه بیمار را نزد کشیش و راهب بفرستد.اما یونگ برعکس معتقد است که با تفهیم این معنی به بیمار که سلوک‏ شخصیش،نتیجهء گسیختگی باکلیّتی(-ناخودآگاهی جمعی  

صلح و سازش داد.اما وقتی انگیزه‏های خودآگاه،را بهره‏وری از ناخودآگاهی جمعی را سدّ کنند، قوای ناخودآگاهی که آب حیات وجود است،معنای اصلی خود را از دست می‏دهند و بیراه‏ می‏شوند.

سنگ زیربنای این روانشناسی،بینشی جامع و شامل از آدمی است،یعنی نگرشی که نوع بشر را از آغاز تاکنون دربرمی‏گیرد،و به روشنی می‏بیند که مسائل اساسی و همسان آدمی در فرهنگها و اعصار گوناگون،تصاویری همانند یعنی صوری مثالی و نوعی می‏آفریند که والاترین آن اصل‏ احدیّت است‏1که به زندگی آدمی معنی و جهت می‏بخشد و گسست پیوند با آن،موجب بروز اختلالات روانی و روان نژندی است.گفتنی است که یونگ حتی نیرومندترین غریزه را نه غریزهء جنسی،بلکه«غریزهء دینی»می دانست یا به عبارت دیگر طلب«کلیّت»و«تمامیّت»از سوی وجود.

اما این بینش یونگ  که نوعی رازآموزی و باطنی‏گری برای کسب تعادل یا حصول سازواری بهتر با خود و با دنیاست،چندان خوشایند جزمی مذهبان نیست.لامذهبی فروید،موجب رمیدگی خاطر کاتولیک مذهبان نشد،چنانکه بسیاری از آنان روانکاوی فروید را به دو پاره قسمت می‏کنند:بخش‏ فلسفی را که ملهم از ساده اندیشی و به آسانی ردّ کردنی است کنار می‏گذارند و فنون درمانیش را که‏ قابل تفکیک و پذیرفتنی است،نگاه می‏دارند.ولی با یونگ چنین معامله‏ای نمی‏توان کرد،نه به سبب‏ بی‏دینیش که واقعیت ندارد،بلکه دقیقا به علت دریافت خاص وی از پدیدهء دین و اعتقادی که در باب‏ ذات و جوهر دین دارد.

 یونگ مذهب کاتولیسم را به دیدهء احترام می‏نگرد،اما پاس بودائیت و دیانت اسلام و مذهب‏ پروتستانتیسم و حتی معتقدات دینی مردم بدوی را نیز نگاه می‏دارد،و به ارزش درمانی هریک از این مذاهب و ادیان در پاره‏ای لحظات و ادوار مشخص حیات فرد و یا در بعضی مراحل حیات‏ تمدن‏ها و فرهنگ‏ها،ایمان دارد.حتی بارها درمان بیمار را قطع کرده و او را نزد کشیش فرستاده‏ چون اعتقاد داشته که تنها وی کار مداوا را به پایان می‏تواند برد.

معهذا تردیدی نیست که یونگ با تلقّی همهء مذاهب و ادیان به مثابهء وسایل درمانی،جزمیّات آنها را به دیدهء اعتبار نمی‏نگرد و یقین یا دعوی هریک را که منادی حقیقت مطلق است،قبول ندارد و این‏ معنی را بی‏آنکه فاش بگوید به ذهن القا می‏کند که مذاهب و ادیان فقط برای اذهانی که در سطوح‏ فروتر خودآگاهی مانده‏اند،بی‏چون و چرا حقیقت دارند و ثمربخش‏اند و دست‏کم در«روان مردم‏ متجدّد امروز»که ضرورة منزوی‏اند و روان‏نژندیشان،نشانهء آنکه جویای پناهی و«روانی مکمّل»و بسط میدان خودآگاهی‏اند،رخنه و نفوذ نکرده‏اند.

البته  یونگ صراحة اقرار دارد که مردم ادیان و مذاهب سنتی را یله کرده و واگذشته‏اند،و اگر چنین نمی‏بود،انسان امروزی گرفتار نمی‏آمد.اما اندیشه‏اش از این ملاحظهء ساده بسی‏ (1)صور مثالی«ساختار واقعی موروثی‏اند و والاترین آنها،یعنی برترین صورت مثالی،مفهوم حق است که حدّ نهایی‏ هجرت باطنی روان محسوب می‏شود

پیشتر می‏رود.در واقع  یونگ معتقد است که از علل نخستین و آخرین غایات روح یا ماده،هیچ‏ نمی‏توان دانست و تنها معرفت بیواسطه و مطلقی که دست یافتنی است،معرفت به حال فرایندهای‏ روانی ماست؛و بنابراین مطلقا قوایی را که منشأ همهء ادیان و مذاهب محسوب می‏شوند،در آینهء فرایندهای روانی،متجلّی و منعکس می‏بیند و بدینطریق پدیدهء اصیلی کشف می‏کند که تنها پدیدهء خلاق سبب‏ساز است،و گویای این معنی که آدمی با شناخت نفس خود به شناخت پروردگار نائل‏ می‏آید.

از لحاظ  یونگ  اگر فرد به رغم شرایط اجتماعی‏ای که از بیرون بروی الزام شده،نتواند راه درمان‏ خود یا معنایی دوام‏پذیر برای هستی بیابد،نمی‏توان انتظار داشت که آن راه معنی را حتما در نهادهای مذهبی و جزمیّاتی بیابد که دیگر در او هیچ طنین یا معادلات زنده و خودجوشی ندارند. زیرا سرچشمهء درمان،در درون می‏جوشد،اما نه در درون نفس و«من»ظاری خودآگاهی و هشیاری،بلکه در زهدانی ازلی،منبع همهء آفریده‏های آدمی،یعنی ناخودآگاهی جمعی که صور مثالی یا الگوهای رمزی و جاوید هرگونه تجربهء انسان،ساختارهایش به شمار می‏روند.بنابراین‏ طلب کردن حصّهء ناخودآگاه ذات(«خود»)،و برقراری پیوند میان آن و خودآگاهی،از لحاظ یونگ  تجربهء اولائیست که همهء ادیان،تجلیّات اجتماعی آن محسوب می‏شوند و ضرورة در سطحی فروتر از پایگاه شامخ«وجد»،یا«لحظه‏های سبز و رویان تجربهء ابداع ارتجالی»،قرار دارند.

چنین تجربه‏ای که عموما سرچشمهء بدعت‏گذاری و فرقه‏سازی و زندقه در کلیسا بوده است، متضمن آزادی و انشراح صدری است که به سختی با سلوک و وجه نظر جزمی یا اخلاقی‏ پیش‏ساخته‏ای،سازگاری دارد.

به علاوه یونگ  معتقد است که محتویات ناخودآگاهی فرد فقط امیال سرکوفتهء جنسی آنچنانکه‏ فروید می‏پنداشت نیست،بلکه علی الخصوص معانی مادرزاد و موروثی ایست موسوم به صور مثالی از قبیل:سایه و نرینه جان و مادینه جان و غیره که در ناخودآگاهی جمعی حیات دارند و به صرف شناخت،ریشه‏کن نمی‏شوند،اما لازمست که مورد توجه و عنایت قرار گیرند و جزء خودآگاهی کردند1.چنین نظری نیز البته خوشایند کلیسا که حدّ میان خیر و شرّ را قطعی و روشن‏ می‏خواهد و زنان«جادوگر»را به جرم همدستی و همخوابگی با شیطان،زنده سوز کرده،نیست.

بدینسان  یونگ  اخلاق ثنوی و ریاضت‏آمیز را مردود می‏شمرد؛بارها از سر ارادت سخنان‏ کارپوکراتس فیلسوف قرن دوم میلادی گنوسی مذهب را نقل می‏کند و پنداری همنوا با او معتقد است که خیر و شرّ اعتباری است و جان برای رهایی از اسارت تن،پیش از مرگ،باید همه چیز را حتی الامکان تجربه کند و یکدل با گنوسیان می‏گوید که نمی‏توان از گناه ناکرده رهید و این سخن‏ مطرود از لحاظ کلیسا را حجّت می‏آورد که«اگر بدانی چه می‏کنی نیکبختی،و اگر ندانی،دوزخی».در این راه تا آنجا پیش می‏رود که سرانجام پیداست اخلاق از دیدگاه وی،چندان رعایت قواعد و ضوابط ظاری بر وفق تعاریف جامعه،کلیسا و یا«من»خودآگاه تنگ‏نظر نیست،بلکه اهتمام در جمع و جذب معانی ناخودآگاهست.

البته برای تحقق این تمامیّت و کمال یونگ  به یاری و مساعدت«من»چشم ندوخته و وثوق‏ ندارد؛برعکس معتقد است که در ناخودآگاهی،قوای دستگیر و فائقه‏ای هست که می‏توانند بار فرد را به دوش گیرند تا آنکه«خود»(ذات،هویّت)پیونددهندهء«من»با«غیر»،و خودآگاهی و ناخودآگاهی و عالم غیب و عالم شهادت،سر برآورد و افق روانی تازه‏ای پدیدار گردد.امّا ظهور «خود»(ذات)،مستلزم گذر از وادی‏ای خوفناک و تاریک یونگ حتی از«مذهب ظلمانی»سخن‏ به میان آورده)و نزول به جهان زیرین و باور داشتن این واقعیّت است که بدترین چیزها نیز معنایی‏ دارند که قابل اهمال و درخور بی‏اعتنایی نیست. یونگ از نوادر متفکران غربی است که کوشیده تا در «نجاست»طلا کشف کند(اصطلاحی که در مورد جویس (J.Joyce) به کار برده)،ضرورت شرّ را برملا سازد؛در اختلالات روانی،جرثومه‏های بالندهء خلاقیّت بجوید و بیابد؛و سازندگی مکتوم در نفس ویرانی را بستاید و یادآور شود که هرگونه دگرگونی و نوشدگی اجتماعی یا فردی، از زیر ممکن است نه از بالا.

بدینجهت می‏گفت بر بیمار واجب نیامده که از روان نژندیش برهد،بلکه لازم شده که بدان تن‏ دهد؛و در واقع روان نژندی بیمار را درمان می‏کند،زیرا معنای عمیق زندگی که خودآگاهی با کم ظرفی نمی‏پذیردش،در آن نهفته است.پس از دیوانگیتان نهراسید،اگر این دیوانگی به راستی آن‏ شماست؛از آن مگریزید،بلکه بدان گردن نهید؛زیرا معنای زندگیتان در آن مستور است و به دلالت و استعانت آنبا دیگران،مناسبات و روابط درست‏تری خواهید داشت.

این خوش‏بینی  یونگ ،ناشی از اعتماد وی به راهبردی و رهنمونی ناخودآگاهی جمعی است،اگر هشدارهایش به غلط تفسیر نشوند.

در واقع یونگ  مناسبت و توافق و تبانی میان زیر و زبر را که فروید بازنموده نفی نمی‏کند،ولی‏ به جای تبدیل و تقلیل یکی به دیگری،همچون فروید،آدمی را به تفکر دربارهء آن نسبت می‏خواند. گیاه به کود نیازمند است،اما کود،گیاه نیست.خانه بر پی بنا می‏شود،اما پی خانه نیست.بیگمان همهء اعمال ما خاستگاهی دارند که در آن جنسیّت هم می‏آشوبد،لکن جنسیت،نه برای توضیح تکوین‏ آنها کافی و وافی است،نه برای فهم غایاتشان.دریافت سلوک آدمی،بیشتر در روشنایی ناخودآگاهی‏ جمعی،گنجینهء تجارب و اندوخته‏های معنوی و فرهنگی و اخلاقی نوع بشر میسر است،و آن‏ سروش غیبی است که باید با اکرام و اعزازی درخور،به ندایش گوش فرا داد،نه پستو و سردابهء آلوده‏ای که می‏باید روفت و زدود.ازینرو  یونگ رمز»های خواب را چون فروید،به یک علّت‏ واحد:جنسیّت یا دوران کودکی،تأویل نمی‏کند،بلکه می‏کوشد تا وسعت دامنهء فرهنگی و نقش‏ ترمیمی و اصلاحی رموز را که روشنگر آیندهء فرد می‏توانند بود،بشناسد و دریابد.باید خاصه«آیندهء یک پندار»و«یک خاطرهء کودکی از لئوناردو داوینچی»فروید را با کتاب‏  یونگ روانشناسی دین»و مقالاتش در باب«روانشناسی و هنر»قیاس کرد تا دانست میان فروید و  یونگ ،تفاوت از کجا تا به کجاست.

فروید با همهء حرمتی که برای دین و هنر داشت،به عملکرد دین و هنر بی‏اعتنا بود و فقط می‏خواست موجبات و شرایط فردی یا کودک صفتانهء پیدایش آنها را بر آفتاب اندازد یونگ  برعکس‏ می‏کوشد تا نقش کرامند دین و هنر را در تأمین و حفظ سلامت افراد و جماعات کشف کند.اینکه‏ هنرمند خوددوست و خودشیفته باشد،از لحاظ و بی‏اهمیّت است.هنرمند به قیمت این‏ نابهنجاری‏ها اثری می‏آفریند که سودش به حال نوع بشر،بیش از زیانی است که ویژگیهای سرشت و خوی وی به بار می‏آورد.تنها اثر،بر معنایی دلالت دارد،زیرا خبر از حوادثی می‏دهد که در ناخودآگاهی جمعی می‏گذرند و باید رمزهایشان کشف شوند.

به دلایلی مشابه،وجه‏نظر  یونگ نسبت به دین،با نگرش فروید یکی نیست.به کسانی که او را دچار و هم و پندار می‏گویند،بی‏ترشرویی پاسخ می‏دهد که آنچه ما را دربایست است،دقیقا«پنداری‏ واقعی»است،یعنی تجربه‏ای شفابخش و معطی معنایی به زندگی،زیرا از از دیدگاه وی،هرچه اثر دارد،واقعیت دارد.

و سرانجام این عالم اهل تجربه و مشاهده که یقین داشت«خداوند مرده است»اما جایی که گمان‏ نمی‏بریم رستاخیز خواهد کرد،با وضع نظریهء همزمانی (synchronicite) ،زاهدان ناخودآگاهی را

همچون«موناد»یا جوهر فرد و وجود بسیط در فلسفهء لایبنیتس،مکانی فرا نمود که قانون علیّت بر آن،حاکم و روان نیست و در آن،تصادف و اتفاق معنی دارد و تجاربی ماوراء قوانین زمان و مکان، به وقوع می‏پیوندد.

به همهء این دلایل آثار یونگ فراخور حال کسانی است که به آرمانهای مذهبی،سیاسی،اجتماعی‏ و اقتصادی زمانهء ما بی‏اعتقادند و بر اثر یأس مطلقی که گریبانگیرشان شده،راه گریزی جز غوررسی‏ و تجسّس تجربی در عوالم روانی خویش ندارند.آنان ظهور دوران یا عالمی را انتظار می‏کشند که‏ هیچ تصوری از آن در ذهن نمی‏توانند داشت،ولی در سرّ ضمیر خویش امیدوارند که بیاید.

پس بیهوده نیست که بنیانگذار«روانشناسی تحلیلی»به رغم نفرت پی سپران فروید ازو،و طعن‏ و تحقیر«روشنفکران»در حقّ وی،سالیان اخیر شهرت بیشتری کسب کرده است.

مکتب فروید پس از جنگ جهانی دوم در فرانسه پیگیر شد و مکتب فرانسوی روانکاوی در پناه‏ لاگاش (Lagache) و لاکان (Lacan) به پشتیبانی از نظریّات فروید شهرت یافت.اما عدهء پیروان‏  یونگ  بیشتر در ایتالیا و ممالک متحدهء آمریکا رو به فزونی نهاد،چنانکه تا 1960 در فرانسه تنها یک‏ انسانشناس شیفتهء پژوهش در عالم خیال:ژیلبر دوران (G.Durand) ،یک مورخ ادیان:میرچا الیاده‏ و یک اسلام‏شناس:هانری کربن،به آثار یونگ توجه نشان می‏دادند،ولی روانکاوان به آن اعتنایی‏ نداشتند،و حتی امروزه نیز روانکاوان فرویدی«روحمندان  یونگی»را«عرفای جدید»،متمایل‏ به دین و نازیسم می‏دانند و کوچک می‏شمرند.سپس نهضت اعتراض بر روانپزشکی که از اواخر سنهء 50 در انگلستان نیرو گرفت،توجه‏ خاصی به شیوه‏های روان درمانی که«سرکوب‏کننده»نباشند و به فنون مختلف تمدّد اعصاب مرسوم‏ در شرق و به مبانی فلسفی آنها و به عالم«قداست»و به حالات شوریدگان و مجذوبان نشان داد،و اینهمه موجب تقرّب بنیانگذاران آن نهضت یعنی لنگ (Laing) و کوپر (Cooper) به یونگ گردید که خود رد 1938 به زیارت بنارس رفته بود.

و سرانجام قیام 1968،به بسیاری خواست‏ها و گرایشهای پراکنده و غالبا ناآگاه امکان داد تا در لوای یونگ  آفتابی شوند.طرد مذهب تعقّلی خشک و بی‏طراوت،آرزوی تعمق و تدقیق در منابع و مآخذ معنوی‏ای که با تمامی شخصیت آدمی سروکار دارند،بدگمانی در حق هرگونه جزمیّت، طغیان ناگفته‏ها و آرزوهای سرکوفته،عزم وانهادگی جامعهء مصرفی غرب،طنین ندای طبیعت و صلای شرق،همهء این خصائص قیام دانشجویی،به آثار  یونگ  فعلیّتی نامنتظر بخشیدند.بیگمان‏ تبدیل و تقلیل نهضت 1968 به قیامی ضد مادیگری،دور از انصاف است؛اما به یقین در وراء «حوادث»،خواستی بس ژرف از قشرهای گوناگون مردم و نه تنها جوانان برمی‏خاست که مکتب‏ یونگ  پاسخگوی آن می‏نمود؛و نکتهء قابل ذکر اینکه انجمن فرانسوی روانشناسان تحلیلی‏  یونگی ،برای پرورش درمانگران روانی به شیوهء  یونگ ،در 1969 بنیان یافت و با اقبال شگرفی‏ روبرو گردید.

ژرژ پولیتزر به طعنه می‏گفت:«روانشناسان همانقدر دانشی مردند که وحشیان نوگرویده‏ به نصرانیت،مسیحی»،و به مصداق سخن مالبرانش که«خردمان شاید مسیحی باشد،اما قلبمان‏ شرک آلود است»،می‏افزود:«آنان از علم دم می‏زنند و نسخه برمی‏دارند،اما دوستش ندارند».یونگ  پس از هفت سال پی سپری فروید و دوستی با او،به سبب اختلاف‏نظر دربارهء مفهوم لی‏بیدو،از استادش گسست.در واقع جهت فکری وی با وجه نظر فروید کاملا تفاوت داشت. فروید دانشی مردی عقلایی بود که می‏کوشید تا پرده از راز قانون پدیده‏های همبسته برگیرد.اما  یونگ تحت تأثیر آشنایی با نیچهء شاعر فیلسوف و سرایندهء«چنین گفت زرتشت»و منادی و مبشّر ابرمرد،و نه نیچهء متفکر بصیر درباب عصر انحطاط،قرار گرفت و در حالیکه فروید می‏کوشید تا امور فرهنگی و خاصه اساطیر را به مدد مفاهیم روانکاوی فهم و شرح کند، یونگ در کتاب حاضر (1912)پاس خصلت غر عقلایی یا شاعرانهء اساطیر را که از دیدگاه وی تفسیر و گزارش آنها لازم و ضرور است،نگاه می‏دارد و برای رمز چنان احترام و ستایش عمیقی قائل است که به سائقهء آن حرمت‏ و تحسین،می‏گوید رمز هرگز ترجمه‏پذیر نیست مگر به رمزی دیگر!

و اما مناسبات یونگ  با نازیسم مقوله ایست که بر سر آن ماجراها رفته است و هنوز هم محل‏ بحث و مشاجره است‏1.حقیقت اینست که یونگار1933،پس از ظهور رایش سوم،همکاری با نازی‏ها را در قلمرو علمی پذیرفت،یعنی در پی استعفای رئیس انجمن پزشکان روان درمانگر آلمان‏ که از فقد آزادی می‏نالید،به پیشنهاد همو ریاست انجمن را تقبّل کرد،بدان امید که چون خارجی‏ است،آزادی عمل بیشتر داشته باشد،و ناگزیر از همکاری با دکتر گورینگ برادرزادهء وزیر معروف‏ هیتلر تا سال 1939 گردید.

این امر در وهلهء نخست از جانب پیروان فروید مورد ملامت و نکوهش قرار گرفت،خاصه که‏ فروید اعتقاد داشت ذهن یونگ از دیرباز آلوده به پیشداوریهای شبهه ناک دربارهء نژاد بوده است‏2.اما پیروان  یونگ یادآور شدند که بسیاری از همکاران یونگ یهودی بوده‏اند،از قبیل Jolande Jacobi ، Gerhard Adler ، Aniela Jaffe ، Roland Cahen و غیره،و از سال 1940 نیز کتابهایش بسان آثار فروید،در سیاههء«کتب ضاله»بنا به تشخیص نازیها،جای گرفته‏اند.

 یونگ  در سال 1934 در پاسخ به روانپزشکی هموطن که در روزنامه‏ای سوئیسی،وی را متهم‏ به همکاری با رژیم هیتلری می‏کرد،گفت که به خطیر بودن موقعیت خویش وقوف کامل دارد و به خاطر حفظ انجمن طب روان درمانی از سقوط کامل در دامان روانپزشکان رایش سوم،تن به چنین‏ کار شبهه‏انگیز و نامشکوری داده است.ضمنا با قبول آن مسؤولیت می‏خواسته،جان روانپزشکان و روانکاوان یهودی را نجات دهد،همچنانکه Boehm «آریایی»با موافقت فروید،جایگزین‏ Eitington «یهود»،در مقام ریاست انجمن آلمانی روانکاوی گردید.

با اینهمه  یونگ  در یکی از سرمقالات نشریهء انجمن،میان روانشناسی یهود و روانشناسی‏ آریائیان فرق نهاده وبدینجهت نیز بعدها سخت سرزنش و نکوهش شده است.البته یونگ  در پایان‏ همان مقاله توجّه می‏داد که چننی تمیزی«متضمن نقد خرده بینانهء روانشناسی سامیان نیست، همچنانکه مباحثه بر سر خصائص روانشناختی مردم خاور دور،نقد عیبجویانهء چینیان را ایجاب الزام نمی‏کند».اما بعدها به وی ایراد کردند که روانشناسی یهود و روانشناسی چینیان را همردیف‏ ساخته و برابر نهاده و به مایهء نژادپرستی مستتر در چنین حکمی،توجه نداشته است.

معهذا نمی‏توان  یونگ  را مردی دانست که خواسته و دانسته آب به آسیاب نازیها ریخته است.اما برای سنجش درست وقایعی اسف‏انگیز از این دست باید به تاریخ فرهنگ آلمان پیش از ظهور رایش سوم،رجوع کرد و نقش بعضی روشنفکران نیمه نژادپرست و سهل‏انگار زمانه را در برافروختن آتش اهریمنی نازیسم در مطالعه گرفت.محققی که در اینباره به پژوهش پرداخته‏1، می‏گوید در آن روزگار،مارتین هایدگر2 (Martin Heidegger) خواهان نوزایی ارزشهای اصیلی‏ بود که می‏گفت جهان وطنی کمر به انهدام آنها بسته است(و این از مضامین تبلیغات نازیهاست)و کارل یاسپرس (Karl Jaspers) به ضد دمکراسی،دست نیاز به سوی«پیشوایان راستین»دراز می‏کرد،و کارل گوستاو یونگ ،ناسیونال سوسیالیسم را پدیدهء دینی حقیقی و اصیلی برخاسته از عالم‏کتاب دو سال پس از انتشار به زبان انگلیسی،به فرانسه ترجمه و منتشر شده است.

(2)بر سر«نازی»بودن مارتین هایدگر ماجراها رفته است(ر.ک.به مجلهء نیوزیک شمارهء دسامبر 1987).انتشار کتابی در فرانسه به نام Heidegger et le nazisme (چاپ Verdier ،1987)به قلم Victor Farias جنجالی برانگیخت(ر.ک. به معرفی کتاب در لوموند مورخ 14 اکتبر 1987 و پاسخ‏های بعضی خوانندگان در لوموند مورخ 30 اکتبر 1987).نویسندهء کتاب کوشیده تا ثابت کند که هایدگر از سال 1933 و تا 1945 عضو حزب ناسیونال سوسیالیست بوده(صاحب کارت عضویت‏ شمارهء 312589)و با فیلوسف یهودی Edmund Husserl بدرفتاری می‏کرده و معتقد است که فعالیت سیاسی هایدگر و مرام ناسیونال اندیشهء وی را تحت تأثیر قرار داده است.

امّا بعضی این نظر را نمی‏پذیرند و با ظرافت بیشتر از تعهدات سیاسی هایدگر و تأثیر آن در اندیشهء وی بحث می‏کنند(گرچه در این میان،انتشار نامه‏های یک تن از پیروان و مفسران فرانسوی هایدگر به نام Jean Beaufret -متوفی در 1982- به دوستش Robert Faurisson در سالهای 1978-1979،متضمن اعترافاتی است که پرده از معتقدات فاشیستی هایدگر برمی‏گیرد).از جمله فیلسوف Jacques Derrida در کتابی به نام: De l,esprit,Heidegger et la question انتشارات‏ Galile سال 1987،به بررسی معانی واژه‏های Geist و geistig در آثار هایدگر می‏پردازد و از خود می‏پرسد که آیا هایدگر نکوشید تا به نام روح و در لوای روح،نازیسم را بر حق جلوه دهد و مشروعیت بخشد و به عبارتی دیگر روحانی کند؟ مجلهء Debat نیز ویژه نامه‏ای(شمارهء 48،مورخ ژانویه-فوریهء 1988)با عنوان: Heidegger,la philosophie et le nazimse منتشر ساخت که یک تن از نویسندگان آن می‏گوید از سه حال برون نیست:یا پیوستن هایدگر به حزب نازی هیچ‏ تأثیری د راندیشهء وی نداشته،امری که پذیرفتنش دشوار است،چون فیلسوفی نظیر هایدگر به عبث ملتزم سیاسی نمی‏شود.یا این تأثیر در همه جای آثار وی هست و به چشم می‏خورد،عقیده‏ای که ویکتور فاریاس ابراز داشته و البته مبالغه کرده و به خطا رفته است.و یا اینکه هایدگر اندیشه‏مندی بزرگ است و گروشش به نازیسم،در توافق مطلق با اندیشه‏های اوست.و در پایان پژوهش خود چنین نتیجه می‏گیرد که در واقع هایدگر،در پی هلدرلین،می‏کوشد تا یونانی بیافریند که هرگز وجود نداشته است و می‏پندارد که آلمان،آبستن آن«یونانی آتی»است.وی این رسالت و نقش آلمان را در نوسازی و احیای غرب‏ هرگز انکار نکرد،امّا نژادپرست نبود.میان اندیشهء وی و مرام آلمان هیتلری که بر مبانی زیستی استوار است،ورطه‏ای وجود دارد که پر شدنی نیست،معهذا پس از جنگ دربارهء فعالیّتهای پیشینش که پس از یکسال بحث و بررسی منجر به بازنشستگی‏ پیشهنگام و منع وی از تدریس شد،سکوت کرد و این کاری نابخشودنی است.سیاست رایش متضمن و مبلّغ الگویی‏ «جمال‏شناختی»نیز بود که از یونانی رؤیایی برمی‏خاست.روشنفکرانی چون هایدگر در برابر این رؤیت،خیره ماندند و کژروی‏های سیاست بازان را ندیدند.

 حتی فروید روشن‏بینی و بصیرت خاصی نداشت.شپنگلر (Spengler) پیشاپیش،خبر از ظهور و خروج نژاد نوین مهندسان و اهل فن داده و آنان را وارث بر حقّ فوست‏ خوانده بود،و ارنست یونگر  (Ernst Ju?nger) غیب آموز به دنبال وی،ظهور کارگر و فن سالار را همچون مژده و بشارتی مسرّت بخش اعلام داشت و پیامبر گونه پیشگویی کرد که زمان رهیدگی از فردگرایی،و ظهور ترقی خواهی سوسیالیستی و لیبرالیسم سیاسی فرا رسیده است،و در سال 1943 وقتی به نقد و مذّمت ناسیونال سوسیالیسم پرداخت،در دفتر خاطراتش آنرا بدینجهت نکوهید که‏ راه‏حل‏های مناسبی عرضه نداشته بود!

رویهمرفته آنچه از بررسی مورخ انگلیسی،استنباط می‏شود،بی‏اعتنایی شگفت‏انگیز مردان‏ سیاست و اهل قلم و نظر و روشنفکران زمانه نسبت به اصول آزادی خواهی و آزاد منشی است. نازیسم در چنین محیط فرهنگی،ریشه دوانید و بالید و جهانی را به خون و آتش کشید.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤