آخرین کاری که آفرودیت از سایکی خواست این بود که جعبه ای را به جهان زیرین برده و از " پرسه فونی " ملکه جهان زیرین ، مقداری پماد زیبائی گرفته و در آن بریزد و به نزد آفرودیت برگرداند. بندرت قهرمانانی چه میرنده و چه نامیرنده در اسطوره یونانی قادر گشته که به جهان زیرین رفته و دوباره سالم باز گردند!این بالاترین آزمایش برای آزمودن شجاعت و دلیری یک پهلوان است زیرا قلمرو هادس ، قلمرو مرگ است و بازگشت از آن تقریبا محال! 
سایکی دیگر مرگ خود را در اینجا حتمی می بیند. او غرق اشک و آه میشود زیرا میداند که هیچ میرنده ای نمیتواند به جهان زیرین برود و زنده باز گردد.

سایکی بطرف یک برج میرود تا خودش را از آ ن بالا به دره پرتاب کند و به این وسیله به جهان زیرین برود که ناگهان صدائی از درون برج به او میگوید که این راه اش نیست و او باید طریق دیگری را برای رفتن به جهان زیرین انتخاب کند. آن صدا ، به او راه پنهانی رفتن به جهان زیرین را نشان میدهد و همینطور آئین و مراسم ای که باید در جهان زیرین اجرا کند تا آسیبی به او نرسد. 
کارهائی که سایکی بهمین منظور در جهان زیرین باید انجام میداد عبارت بودند از : بردن دو سکه و یک کیک از جو و عسل . دیگر اینکه او در این سفر مخوف ، یک خر سوار ، یک مرد غریق و خواهران تقدیر را ملاقات خواهد کرد و آنها با استغاثه از او درخواست کمک خواهند کرد ولی سایکی به هیچکدام نباید جوابی بدهد و گرنه در آنجا می ماند و گیر می افتد. 
کیک عسل و جو برای سگ سه سر نگهبان دروازه جهان زیرین ، بنام "سربروس" است که وقتی سایکی آن را جلوی او می اندازد آن سه سر با همدیگر مشغول اختلاف و دعوا شده و به سایکی فرصت میدهند که او وارد جهان زیرین بشود. آن دو سکه را هم او باید در دهانش نگاه میداشت که یکی از آنها را به مرد قایق ران رود "استیکس" به نام " کارون" در راه رفتن و یکی هم در راه برگشتن به او بدهد. آنگاه سایکی باید وارد قعر جهان زیرین شده و به نزد پرسه فون برود و پماد جادوئی زیبا سازی را دریافت کند و بازگردد. 
در اینجا نگاهی به بخش نمادین و تحلیلی این داستان بیندازیم: 
در خوان اول سایکی با موجودی خاکی و زمینی " مورچه ها " برخورد کرد که یاری دهنده او بودند. در خوان دوم موجود " گیاه گونه" یعنی نی سبز به کمک او شتافت و در خوان سوم موجود آسمانی "عقاب زئوس" به او یاری داد. اما در خوان چهارم این برج است که به یاری او می شتابد: 
برج، نماد ِ انزوا ، عزلت و تنهائی است. در خلوت و تنهائی است که ناگهان صدائی از درون به گوش میرسد و راه چاره ، یعنی رفتن به ژرفای درون و ملاقات با ملکه درون که دارنده معجزه زیبائی است را باعث میشود. اما در این راه او باید مراقب باشد که انرژی خودش را بیهوده مصرف نکند. کسانی که فقط به منظور خالی کردن انرژی افراد ، طلب کمک می کنند در حالیکه اصلا نه میخواهند و نه برایشان صرفه دارد که رفتار و افکار خودشان را تغییر بدهند و با سایه های خود کنار بیایند. سایکی باید بیاموزد که از این مکندگان انرژی و پوک کننده روح و روان ، پرهیز کند و به آنان " نه " بگوید! یکی از آنان مرد خر سوار است و دیگری خواهران تقدیر که دائما پرسش های گمراه کننده میکنند: ازما بپرس " آینده من چه میشود"؟ " من چقدر زنده خواهم بود" ؟ " آیا من خوشبخت می شوم" ؟ اگر بپرسی جوابت را میدهیم و جواب خواستن برای این سوالات جز آنکه سایکی را گرفتار دام خرافات کنند برای او ثمری نخواهند داشت. 
بازگردیم به داستان: سایکی به جهان زیرین میرود و مرد قایقران او را به آن سوی رود استیکس می برد و او از خواهران تقدیر و سه سگ و مرد خر سوار هوشمندانه عبور میکند و به نزد ملکه پرسه فونی رفته و معجون زیبائی را از او گرفته و باز میگردد. اما در طول راه آن جعبه و فکر آنکه او برای اروس حتی زیباتر از آنچه که هست بشود آنقدر وسوسه اش میکند که او در جعبه را می گشاید و ناگهان بیهوش در گوشه ای در خارج از دهانه خروجی غار می افتد. 
اروس که تا به کنون تماشاگر همه پهلوانی های سایکی بود و در واقع این او بود که همه کمک ها را برای سایکی می فرستاد به نزد او می شتابد و او را در آغوش می گیرد و می بوسد. آفرودیت هم ظاهر میشود و همه خدایان المپ مایل میشوند که سایکی مانند خودشان نامیرنده شود و به کوه المپ برود. 
اروس و سایکی دست در دست یکدیگر به سوی المپ پرواز میکنند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤