سیّد جمال الدّین اصفهانی ، در حوالی سنه ی 1279 هجری قمری ، در شهر همدان به دنیا آمد . پدرش در جوانی بمرد و طفل خردسال را یتیم و بی سرپرست گذارد . مادر سیّد جمال الدّین پس از وفات شوهر ، با کودک خود به تهران آمد و سیّد را از سنّ چهار پنج سالگی به مکتب فرستاد . همین که مختصر سوادی پیدا نمود او را نزد شوهر خواهر خود که زنجیر باف بود به شاگردی گذارد .

سیّد چون علاقه ی وافری به تحصیل داشت پیشه ی زنجیربافی را ترک گفته چهارده ساله بود که مجدداً به مدرسه بازگشت و به تحصیل پرداخت . همین که بیست و یک ساله شد به شهر اصفهان که در آن ایّام دارالعلم بود رفت و تحصیلات خویش را در این شهر دنبال کرد . سرانجام به تشویق بستگان ملائی که در اصفهان داشت ، به کار وعظ و تبلیغ پرداخت و چون لحن گرم و شیوایی داشت ، به زودی جای خود را در دلها باز کرد و مورد توجّه اهالی قرار گرفت و اندکی بعد با دختری " مریم " نام که از خانواده ی " سراج الملکیها " بود ازدواج نمود

چون طرز صحبت و منبر سیّد با مذاق " مسعود میرزا ظلّ السّلطان " که در نهایت استبداد در اصفهان حکومت می کرد و با سلیقه و افکار ملا هاسازگار نبود ; سیّد مجبور بود در ماههای محرّم و صفر که ماه وعظ منبر است ، به ولایات دوردست برود ; چنان که سه بار به شیراز و دوبار به تبریز و بعدها یک بار هم در سال وبائی 1322 به مشهد رفت .

در رجب سال 1321 سیّد از تبریز به تهران آمد و چون از نیّت ظلّ السّلطان درباره ی خویش که قصد آزارش را داشت با خبر گردید ، در تهران ماندنی شد و عیال و اطفال خود را به تهران آورد .

در تهران واعظ مسجد شاه گردید و سخنان او مورد پسند مردم واقع شد . در آن اوقات نطق های سیّد را به وسیله ی تند نویسی ثبت می کردند و به صورت روزنامه ای به اسم " الجمال " در کوچه و بازار می فروختند که خریدار بسیار داشت .

محمد علیشاه سیّد را از زمان ولیعهدی خود و مسافرت سیّد به تبریز خوب می شناخت و در آنجا به او لقب " صدر المحقّقین " داده بود . روزی کسی نزد وی فرستاد که می خواهم تو را ببینم و کالسکه فرستاد که سیّد به ملاقات او به نیاوران برود . مقصود از این کار دلجویی از او بود و می خواست به زور تطمیع و وعده و وعید او را با خود موافق سازد ; ولی سیّد زیر بار نرفت و در مراجعت از نیاوران در نزدیکی قصر قاجار کالسکه برگشت  و پای سیّد زیر چرخ مانده شکست و کالسکه چی اسبها را از کالسکه باز کرده سوار شد و به حرم " حضرت عبدالعظیم " رفت و بست نشست . در نتیجه این سانحه سیّد تا آخر عمر ناقص ماند و با عصا به زحمت راه می رفت .

در روز توپ بستن مجلس شورای ملّی ، سیّد با پیشقدمان دیگر مشروطیّت که نام یکایک آنها در تاریخ ایران ثبت است ، در مجلس بود  و از بیم قزّاقها ، در پشت مجلس به باغ امین الدّوله پناه برد و پس از خروج از آنجا و متفرّق شدن مردم ، چون پای فرار نداشت ، پشت به دیوار ایستاده منتظر حوادث بود که ناگهان در خانه ای باز شد و زنی بیرون آمد و همین که چشمش به سیّد افتاد او را شناخته به داخل منزل برد . آن شب را سیّد در خانه ی آن زن که عیال " اعتماد الدّوله " دایی شاه بوده است گذرا نید و فردای آن روز با لباس مبدّل به قصد عتبات از راه قم و همدان از تهران حرکت کرد و در همدان به دست " رضا " نام نایب حاکم گرفتار آمد و سرانجام به امر محمّد علیشاه پاهایش را زیر شکم قاطری بستند و او را به بروجرد بردند و به زندان انداختند و پس از چندی که گویا شب بیست و ششم رجب و به قول برخی شوّال سال 1336 باشد ، نخست قهوه ای به او داده و سپس با تسمه او را خفه کردند .

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩