حماسه »قورقوت آتا« یکی از شاهکارهای ادبیات ترکمنی است. این حماسه از یک مقدمه و دوازده داستان تشکیل شده و متن آن بر طبق سنت داستان نویسی ترکمنی به صورت نظم و نثر آمیخته به هم و با زبان ساده و شیوا به نگارش در آمده است. اما اشعار آن نه در وزن و قالب معمول کنونی، بلکه به صورت شعر »آزاد« (مشابه شعر نو) سروده شده اند.

 

از این اثر ذیقیمت، دو نسخه دستنویس قدیمی، یکی در کتابخانه »درسدن« آلمان و دیگری در واتیکان به دست آمده است. اثر به زبان ترکمنی قدیمی (ترکی اغوزی یا زبان مشترک ترکمن ها و ترکان آذربایجانی و ترکیه ای) نوشته شده و لغات فارسی و عربی به کار رفته در آن بسیار نادر است.

داستان های »قورقوت آتا« (یا دده قورقوت) ریشه در تاریخ هزاران ساله ترکمن ها دارد؛ اما تاریخ نگارش مکتوب آن بنا بر تحقیقات شرق شناسانی چون »بار تولد« و »روزی« (دانشمند ایتالیایی) در دوره حکومت ترکمانان »آق قویونلو« (قرن پانزدهم میلادی) بوده است.

هر یک از فصول دوازده گانه این کتاب خود داستانی کامل و مجزاست، اما وجود شخصیت هایی چون سالیر قازان (بیک قهرمان آغوز) قورقوت آتا (شاعر نوازنده) و . . . کلیه داستان ها را در قالب یک اثر واحد به هم پیوند داده اند.

ثبت و ضبط داستان های شفاهی رایج در میان ترکمن های »چاودیر« روایت جدیدی از حکاسه قوروقوت آتا را به جهان علم عرضه داشته که نسخه »چاودیر ـ ترکمن« نام گرفته و مختص ترکمن‌هاست.

متن اصلی (البته با اندکی تعدیل زبانی متناسب یا ترکی آذربایجانی)، ترجمه ترکی آذربایجانی و فارسی قورقوت آتا در ایران به چاپ رسیده، اما مع الاسف نسخه ترکمنی آن تا حال حاضر منتشر نشده است.

ترجمه بخشی از مقدمه این کتاب مشحون از پند حکمت است و نیز چکیده دو داستان این حماسه را با هم می خوانیم.

ترجمه بخشی از مقدمه »قورقوت آتا«:

تا نام خداوند را بر زبان نیاوری کارها پیش نخواهد رفت و تا خداوند عطا و بخشش ننماید، مرد دولت و ثروت نمی‌یابد. اگر مکتوب ازلی نباشد، بنده گرفتار بلا نخواهد شد و تا وعده اجل فرا نرسد، کسی جان نخواهد داد و هیچ مرده ای زنده نخواهد شد و جان رفته باز نخواهد گشت.

اگر جوانمردی همچون بلندای کوه مال وی ثروت به هم بزند، بیش از نصیب خود نخواهد خورد. اگر آبها غرش کنان طغیان نمایند،‌دریا نخواهند شد. متکبر را خداوند نمی پسندد و مغرور دولت و اقبالی نخواهد داشت. کودک بیگانه ای را هر چند نگاه داری، فرزندی تو را نخواهد کرد؛ آنگاه که بزرگ شد، رها کرده خواهد رفت؛ پنداری که تو را هیچگاه ندیده است! از خاکستر تپه ای پدید نمی آید و گر دراز گوش سیاه را افسار بزنی، استر نخواهد شد، ‌چندان که کنیز را جامه فاخر بپوشانی، تبدیل به بانویی اصیل نخواهد شد، برفها هر چندکه توده ـ توده باریده باشند تا بهار نمی پایند و چمن سرسبز تا پاییز نخواهد ماند.

پنبه کهنه را به کرباس و دشمن قدیمی را به دوست نمی توان بدل کرد. تا اسب را به زحمت و سختی و انواری، راه طی نخواهد شد و تا شمشیر پولادین را به کار نبری، دشمن باز پس نخواهد نشست. اگر مرد مال خود را دریغ دارد نام آوازه ای نخواهد یافت. دختر تا از مادر الگو نبیند، پند نمی پذیررد و پسر تا کار پدر را نبیند، سفره نخواهد گسترد.

پسر تکیه گاه پدر است و یکی از دو چشمان وی، پس اگر پسر دولتمندی از آب درآمد، روشنایی اجاق وی است. پسر چه کند اگر از پدر میراث بر جای نماند و از میراث پدر چه حاصل برای کسی که از دولت و اقبال خدا داده بی بهره است؟! از شرّ بد اقبال شما را خداوند محفوظ نگه دارد، ای خان و سرور من!

داستان بوقاچ، فرزند درسه خان

درسه خان با چهل همراه، در جشن سالانه بایندرخان، خان آغوزها شرکت می کند، اما طبق دستور بایندرخان کسانی را که دارای پسرند در خانه سفید، صاحبان دختر را در خانه سرخ و بی فرزندان را در خانه سیاه پذیرایی می‌کنند، درسه خان که فرزندی نداشت،‌از این عمل خشمگین می شود و به نزد خاتون خود باز می گردد.

بنا به پیشنهاد خاتون، او سران »دیش آغوز« را گرد آورده و اطعام می نماید و دست به احسان می گشاید و سرانجام با دعای خیر مردم صاحب پسری می شود.

پسر در پانزده سالگی وارد اردوی بایندرخان می شود. بایندرخان شتر و گاو نری داشت که هر سال در پاییز و در مقابل انظار بزرگان اغوز به جنگ وا می داشت. در بهار آن سال گاو نر مهیب را از سرای با غل و زنجیر بیرون آورده، رها کردند. پسران همه از میدان گریختند، اما تنها پسر درسه خان بدون هیچ ترسی بر جای ماند و با گاو نر در آویخت و او را از پای در آورد.

بزرگان آغوز زبان به تحسین گشودند و »قورقوت« او را »بوغاچ« (منتسب به بوغا یا گاو نر) نام نهاد و پدرش درسه او را در مقام بیگی به تخت نشاند.

بوغاچ چندان اعتنایی به چهل دلاور پدر نداشت و آنها نیز کینه و حسادت وی را به دل گرفتند و تصمیم گرفتند که پسر را پیش پدر بدنام کنند.

درسه فریب چهل دلاور خود را می‌خورد و با برپایی یک مراسم شکار صوری، بوغاچ از همه جا بی خبر را به قصد کشت با تیر می زند، اما او زخمی می شود و درسه به گمان مرگش باز می‌گردد.

خضر نبی به یاری پسر زخمی دیده می‌شتابد و او را از مرگ حتمی می رهاند.

از آن سو مادر بوغاچ که جواب قانع کننده ای از درسه خان نمی شنود، به جستجوی او می پردازد و پنهان از چشم پدر تا هنگام بهبودی کامل از او پرستاری می کند.

چهل دلاور درسه واقعیت را در می‌یابند و از بیم درسه، او را به بند کشیده و به سوی سرزمین کفار می گریزند.

مادر بوغاچ از او می خواهد که از کرده پدر چشم پوشیده و او را از دست چهل نامرد خلاصی بخشد. پسر سخن مادر را می پذیرد و سر در پی چهل نامرد می گذارد، آنان را تار و مار کرده و پدرش را آزاد می کند. درسه از سلامتی پسر شادمان می شود و دوباره او را به تخت بیگی می نشاند و قورقوت آتا در جشن و سرور آنها شرکت کرده و در حق آنها دعای خیر می نماید.

داستان تاراج خانه سالور قازان

روزی داماد بایندر خان و دلاور اغوز سالور قازان در مجلسی از سران سرمست گردید و آهنگ شکار کرد و پسرش »اوروز« را به همراه سیصد جوان به حفاظت و نگهبانه خانمانش گماشت. (زیرا در سرحد گرجستان اتراق کرده بودند و هر آن بیم حمله آنان می رفت).

جاسوس کفار خبرچینی کرد و شوکلی ملک با هفت هزار مرد جنگی شبانه به اردوی قازان تاخت و پس از قتل و غارت، نفوس بسیاری را به اسارت گرفت و سپس برای غارت ده هزار گوسفند قازان راهی شد.

قاراجیق چوپان قوی پنجه، به همراهی دو برادرش در برابر لشکر تاراجگران جانانه مقاومت کرد و آنان را به عقب راند، لیکن دو برادر وی به شهادت رسیدند.

شبانگاه سالیر قازان خوابی دهشتناک دید و به تنهایی روانه اردوی خود شد. ایل خود را درهم و پریشان یافت و نالان از آب و گرگ و سگ چوپان ما وقع را جویا شد و سرانجام چوپان را پیدا کرد و پس از کسب خبر در پی کفار گذاشتند.

لیکن قازان اندیشید که کمک چوپان حتی در صورت پیروزی، مایه حقارت اوست و کار او را کمرنگ جلوه خواهد داد. پس چوپان را به درختی بست و تنها رفت. اما چوپان وفادار درخت را از جای کند و دنبال او به راه افتاد و گفت: »درخت را با خود می برم تا پس از پیروزی بر کفار غذای سرورم را با آن طبخ نمایم!« این سخن او بر دل قازان نشست و او را به همراهی پذیرفته و وعده منصب به او داد.

از آن طرف شوکلی ملک سرمست و مغرور می خواهد تا بورلاخاتون همسر اسیر قازان برای او جام شراب بگرداند. بورلاخاتون را می جویند، اما چهل دختر اسیر اغوز همگی خود را بورلاخاتون معرفی می کنند.

کفار تصمیم می گیرند که پسر قازان، »او روز« را به دار کشیده و گوشت او را به دختران اسیر بخورانند و می گویند مادر او مطمئناً نخواهد خورد و شناخته خواهد شد.

بورلاخاتون از پسرش چاره جویی می‌کند، اما پسر حفظ شرف پدر را ارجح می شمارد و به مادرش سفارش می کند که همچون دیگر دختران عمل نماید تا باز شناخته نشود.

دار را آماده می کنند، اما در همین هنگام قازان و چوپان سر می رسند. قازان از تمامی اموال خود صرف نظر می کند و تنها آزادی مادر پیرش را از پادشاه کفار درخواست می کند، اما آنان او را مسخره می کنند.

در این میان، ناگاه آغوزان سر می‌رسند و پس از طهارت و مناجات بر صف کفار یورش می برند. جنگی بزرگ در می گیردو شوکلی ملک و سران کافران به هلاکت می رسند. دو هزار کافر کشته شده و پانصد اغوز به شهادت می‌رسند و سپاه دشمن در هم می شکند.

سالور قازان به سرزمین خود باز می گردد؛ شکرانه می دهد و قاراجیق چوپان را منصب میرآخوری می گمارد. دده قورقوت در این مراسم شادمانه شرکت می کند؛ سخن سرایی کرده و دعای خیر می نماید

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩