همه اهل شیراز می دانستند که داش آکل و کاکا رستم سایه یکدیگر را باتیر می زدند. یک روز
داش آکل روی سکوی قهوا خانه دومیل چندک زده بود, همانجا که پاتوق قدیمی اش بود.قفس
کرکی که رویش شله سرخ کشیده بود, پهلویش گذاشته بود و با سر انگشتش یخ را دور کاسه آبی
می گردانید. نگاه کاکا رستم از در درآمد, نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و همینطور که دستش پر
شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه چی و گفت:
((به به بچه, یه چای بیار ببینم)).
داش آکل نگاه پرمعنی به شاگرد قهوه چی انداخت, به طوری که او ماست ها را کیسه کرد و فرمان
کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی درمی آورد و درسطل آب فرو می برد, بعد یکی
یکی خیلی آهسته آنها را خشک می کرد.از مالش حوله دور شیشه استکان صدای غژغژ بلند شد.
کاکا رستم از این بی اعتنایی خشمگین شد, دوباره داد زد:
- مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین اندانهایش گفت:
- ار وای شک شکمشان, آنهایی که ق ق قپی پا می شند! اگ لولوطی هستند!! امشب می آیند,
دست و په په پنجه نرم میک کنند!))
داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می گردانید و زیرچشمی وضعیت را می پایید خنده
گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بسته او برق زد و گفت:پ
- بیغیرت ها رجز می خوانند, آن وقت معلوم می شود رستم صولت و افندی پیزی کیست.
همه زدند زیرخنده, نه این که به گرفتن زبان کاکارستم خندیدند, چون می دانستند که او زبانش
می گیرد, ولی داش آکل درشهر مثل گاو پیشانس سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمی شد که
ضرب شستش را نچشیده باشد, هرشب وقتی که توی خانه ملااسحق یهودی یک بطر عرق دوآتشه
را سر می کشیدند و دم محله سر دزدک می ایستاد, کاکارستم که سهل بود, اگر جدش هم می آمد,
لنگ می انداخت. خود کاکا هم می دانست که مرد میدان و حریف داش آکل نیست, چون دوبار از
دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب
پیش کاکارستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک می کرد.داش آکل مثل اجل معلق سر رسید
و یک مشت متلک بارش کرده, به او گفته بود.
- کاکا, مردت خانه نیست. معلوم می شه که یک بست فور بیشتر کشیدی, خوب شنگلت
کرده, می دانی چیه, این بی غیرت بازیها, این دون بازی ها را کنار بگذار, خودت را زده
ای به لاتی, خجالت هم نمی کشی؟ این هم یک جور گدایی است که پیشه خودت کرده
ای. هر شبه خدا جلو راه مردم را می گیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دومرتبه بدمستی
کردی سبیلت را دود می دهم. با برگه همین قمه دونیمت می کنم.
آن وقت کاکارستم دمش را گذاش روی کولش و رفت. اما کینه داش آکل را به دل گرفته بود
و پی بهانه می گشت تا تلافی بکند.
ازطرف دیگر داش آکل را همه مردم شیراز دوست داشتند. چه او درهمان حال که محله
سردزدک را قرق مس کرد, کاری به کار زنها و بچه ها نداشت, بلکه برعکس با همه مردم به
مهربانی برخورد می کرد. واگر اجل برگشته ای با زنی شوخی می کرد یا به کسی زور می
گفت, دیگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی برد. اغلب دیده می شدکه داش آکل از
مردم دستگیری می کرد, بخشش می نمود و اگر دنگش می گرفت بار مردم را به خانه شان می
رسانید. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند, آن هم کاکارستم که روزی
سه مثقال تریاک می کشید و هزار جور بامبول می زد. کاکارستم از این تحقیری که در قهوه
خانه نسبت به او شد مثل برج زهرمار نشسته بود. سبیلش را می جوید و اگر کاردش می زدند
خونش درنمی آمد. بعد از چند لحظه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد
قهوه چی که بارنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی, شبکلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش
گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب می خورد و بیشتر سایرین به خنده او می خندیدند.
کاکارستم ازجا دررفت, دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سرشاگرد قهوه چی پرت
کرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری به زمین غلطید و چندین
فنجان را شکست. بعد کاکارستم بلند شد با چهره برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت.
قهوه چی با حال پریشان سماور را بررسی کرد گفت ((رستم بود یک دست اسلحه, مابودیم و
همین سماور لکنته.))
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد, ولی چون درآن کنایه به رستم زده بود, بدتر خنده
شدت گرفت. قهوه چی از زور پسی به شاگردش حمله کرد, ولی داش آکل با لبخند دست
کرد, یک کیسه پول از جیبش درآورد, آن میان انداخت.
قهوه چی کیسه را برداشت, وزن کرد و لبخند زد.
دراین بین مردی که با پستک مخمل, کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خانه شد, نگاهی به
اطراف انداخت, رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت:
حاجی صمد مرحوم شد.
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت:
خدا بیامرزدش!
مگر شما نمی دانید وصیت کرده.
من که مرده خور نیستم, برو مرده خورها را خبرکن.
آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده...
مثل اینکه از این حرف چرت داش آکل پاره شد, دوباره نگاهس به سرتاپای او کرد, دست
کشید روی پیشانیش, کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش
از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده
بود. بعد سرش را تکان داد, چپق دسته خاتم خودش را درآورد, به آهستگی سر آن را توتون
ریخت و با شستش دور آن را جمع کرد, آتش زد و گفت:
خدا حاجی را بیامرزد, حالا که گذشت, ولی خوب کاری نکرد, ما را توی دغمسه
انداخت.خوب, تو برو, من از عقب میام.
کسی که وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.
داش آکل سه گره اش را درهم کشید, با تفنن به چپقش پک می زد و مثل این بود که ناگهان
روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آنکه داش آکل
خاکستر چپق را خالی کرد, بلند شد قفس کرک را به دست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه
خانه بیرون رفت.
هنگامی که داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد, ختم را ورچیده بودند, فقط چند نفر قاری
و جزوه کش سر پول کشمکش داشتند. بعد از این که چند دقیقه دم حوض معطل شد, اورا
وارد اتاق بزرگی کردند که ارسی های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از
سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت:
خانم سر شما سلامت باشد, خدا بچه هایتان را به شما ببخشد.
خانم با صدای گرفته گفت:
همان شبی که حال حاجی به هم خورد, رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در
حضور همه آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد, لابد شما حاجی را از پیش می
شناختید.
ما پنج سال پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم.
حاجی خدابیامرز همیشه می گفت اگر یک نفر مرد هست فلانی است.
خانم, من آزادی خودم را از همه بیشتر دوست دارم, اما حالا که زیر دین مرده رفته ام, به
همین تیغه آفتاب قسم اگر نمردم به همه این آدمها نشان می دهم.
بعد همینطور که سرش را برگردانید, از لای پرده دیگر دختری را با چهره برافروختخ و چشم
های گیرنده بسیار سیاه دید. یک دقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند, ولی آن
دختر خوشگل بود؟ » دختر مثل اینکه خجالت کشید, پرده را انداخت و عقب رفت. آیا ای
شاید ولی درهر صورت چشمهای گیرنده او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون
نمود, او سر را پایین انداخت و سرخ شد.
این دختر مرجان, دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناس شهر و قیم
خودشان را ببیند.
داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد, با یک نفر سمسار خبره, دونفر
داش محل و یک نفر منشی همه چیزها را با دقت ثبت و سیاهه برداشت. آنچه زیادی بود در
انباری گذاشت. درآن را مهر و موم کرد, آنچه فروختنی بود فروخت, قباله های املاک را داد
برایش خواندند, طلبهایش را وصول کرد و بدهکاری هایش را پرداخت. همه این کارها را در
دو روز و دوشب روبه راه شد. شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزدیک چهار سوی سید
حاج غریب به طرف خانه اش می رفت. درراه امام قلی چلنگر به او برخورد و گفت:
تاحالا دو شب است که کاکارستم چشم به راه شما بود. دیشب می گفت یارو خوب ما رو غال
گذاشت و شیخی را دید, به نظرم قولش از یادش رفته!
داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت:
بی خیالش باش!
داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانه دو میل کاکا رستم برایش خط و
نشان کشید, ولی از آنجایی که حریفش را می شناخت و می دانست که کاکارستم با امامقلی
ساخته تا اورا از رو ببرند, اهمیتی به حرف او نداد, راه خودش را پیش گرفت و رفت.درمیان
راه همه هوش و حواسش متوجه مرجان بود, هرچه می خواست صورت او را از جلو چشمش
دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم می شد.
داش آکل مردی سی و پنج ساله, تنومند ولی بدسیما بود.هرکس دفعه اول اورا می دید قیافه
اش توی ذوق می زد, اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایتهایی که از دوره
زندگی او ورد زبانها بود می شنیدند, آدم را شیفته او می کرد, هرگاه زخمهای چپ اندر راست
قمه که به صورت او خورده بود ندیأه می گرفتند, داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت:
چشمهای میشی, ابروهای سیاه پرپشت, گونه های فراخ, بینی باریک با ریش و سبیل سیاه.
ولی زخم ها کار اورا خراب کرده بود, روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بد
جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق می زد و ازهمه بدتر یکی از
آنها کنار چشم چپش را پایین کشیده بود.
پدر او یکی از ملاکین بزرگ فانوس بود زمانی که مرد همه دارایی او به پسر یکی یکدانه اش
رسید. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود, به پول و مال دنیا ارزشی نمی
گذاشت, زندگی اش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ منشی می گذرانید. هیچ
دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همه دارایی خود را به مردم ندار و تنگدست بذل و
بخشش می کرد, یا عرق دوآتشه می نوشید و سر چهارراه ها نعره می کشید و یا درمجالس بزم
با یک دسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف می کرد.
همه معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود می شد, ولی چیزی که شگفت آور به نظر می
آمد این که تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود. چندبار هم که رفقا
زیرپایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. ولی روزی
که وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید, در زندگیش تغییر کلی رخ داد, از یکطرف
خودش را زیر دین مرده می دانست و زیر بار مسئولیت رفته بود و از طرف دیگر دلباخته
مرجان شده بود. ولی این مسئولیت بیش از هرچیز اورا در فشار گذاشته بود. کسی که توی مال
خودش توپ بسته بود, و از لاابالی گری مقداری از دارایی خودش را آتش زده بود, هر روز از
صبح زود که بلند می شد به فکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیآدتر بکند. زن و بچه
های او را درخانه کوچکتر برد, خانه شخصی آنها را کرایه داد, برای بچه هایش معلم سرخانه
آورد, دارایی اورا به جریان انداخت و ازصبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به علاقه و
املاک حاجی بود.
از این به بعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن چهارسو کناره گرفت. دیگر با دوستانش
جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه داش ها و لاتها که بااو همچشمی
داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود, دو به دستشان افتاده
برای داش آکل لغز می خواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود.در قهوه خانه
پاچنار اغلب توی کوک داش آکل می رفتند و گفته می شد:
داش آکل را می گویی؟ دهنش می چاد, سگ کی باشه؟ یارو خوب دک شد, درخانه حاجی
موس موس می کند, گویا چیزی می ماسد, دیگر مردم محله سردزدک که می رسد دمش را
توپاش می گیرد و رد می شود.
کاکارسم با عقده ای که دردل داشت با لکنت زبانش می گفت:
سر پیری و معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلاف کرد! خاک تو
چشم مردم پاشید, کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همه املاکش را بالا کشید. خدا
بخت بدهد.
دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خرد نمی کردند. هرجا که
وارد می شد درگوشی باهم پچ پچ می کردند و اورا دست می انداختند. داش آکل از گوشه و
کنار این حرفها را می شنید و به روی خودش نمی آورد و اهمیتی هم می داد, چون عشق
مرجان به طوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت. شبها از
روی پریشانی عرق می نوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود و جلو قفس
می نشست و با طوطی درد و دل می کرد. اگر داش آکل خواستگاری مرجان را می کرد البته
مادرش مرجان را به روی دست به او می داد ولی از طرف دیگر او نمی خواست که پایبند زن
وبچه بشود, می خواست آزاد باشد, همانطوری که بار آمده بود. و درضمن به صورت پر از
زخم خود در آینه نگاه می کرد و پیش خود می گفت:
شاید مرا دوست نداشته باشد.بله شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند و ...نه, از مردانگی به دور
است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟این عشق مرا می
کشد...مرجان.....تو مرا کشتی .... به که بگویم؟ مرجان....عشق تو مرا کشت....!
هفت سال به همین منوال گذشت, داش آکل از پرستاری و جانفشانی درباره زن و بچه حاجی
ذره ای فروگذار نکرد. در این مدت همه بچه های حاجی صمد از آب و گل درآمده بودند.
ولی, آنچه نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد, آن هم چه
شوهری که هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بودو ازاین واقعه خم به ابروی داش آکل
نیامد, بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیه جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن
شایانی آماده کرد. زن و بچه حاجی را دوباره به خانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ
ارسی دار را برای پذیرایی مهمانهای مردانه معین کرد . همه کله گنده ها, تاجرها و بزرگان
شهر شیراز در این جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد ظهر آن روز, وقتی که مهمانها گوش تا گوش دور اتاق روی قالی ها و قالیچه
های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود, داش آکل با
همان سر و وضع قدیمیش, با موهای پاشنه نخواب شانه کرده, شب بند قداره, شال جوزه گره,
شلوار دبیت مشکی, کلاه طاسوله نو وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک انبال او وارد شدند.
همه مهمان ها به سرتا پای او خیره شدند. داش آکل با قدم های بلند جلو امام جمعه رفت,
ایستاد و گفت:
آقای امام, حاجی خدابیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت.پسر از
همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده ساله شده. این هم حساب و کتاب دارایی حاجی
است.(اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند) تا به امروز هم هرچه خرج شده با مخارج
امشب همه را از جیب خود داده ام حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!
تا اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت. سپس بدون اینکه دیگر
چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود, سرش را زیرانداخت و با چشمهای اشک آلود از در
بیرون رفت.درکوچه نفس راحتی کشید, حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش
برداشته شده, ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر می داشت, همینطور
که می گذشت خانه ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت, بی درنگ از پله های نم کشیده
آجری آن داخل حیاط کهنه و دودزده ای شد که دورتادورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجره
های سوراخ سوراخ مثل لانه زنبور داشت و روی آب حوض خز بسته بود. بوی ترشیده, بوی
پرک و سدابه های کهنه درهوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و
چشمهای طماع جلو آمد, خنده ساختگی کرد.
داش آکل به حالت پکر گفت:
جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه کنیم.
ملا اسحق سرش را تکان داد, از پلکان زیرزمین پایین رفت و پس از چند دقیقه با یک بطری
بالا آمد. داش آکل بطری را از دست او گرفت, گردن آن را به جرز دیوار زد و سرش پرید,
آنوقت تا نصف آن را سرکشید, اشک در چشمهایش جمع شد, جلو سرفه اش را گرفت و با
پشت دست دهن خودرا پاک کرد. پسر ملا اسحق که بچه کثیفی بود, باشکم بالا آمده و دهان
باز و مفی که روی لبش آویزان بود, به داش آکل نگاه می کرد, داش آکل انگشتش را زد زیر
در نمکدانی که در طاقچه حیاط بود و در دهنیش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد, روی دوش داش آکل زد و سرزبانی گفت:
مزه لوطی خاک است.
بعد دست کرد زیر پارچه لباس او و گفت:
این چیه که پوشیدی؟ این ارخلق حالا ورافتاده و هروقت نخواستی من خوب می خرم.
داش آکل لبخند افسرده ای زد, از جیبش پولی درآورد و کف دست او گذاشت و از خانه
بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد می کرد. کوچه ها
هنوز دراثر باران نمناک و بوی کاهگل و بهارنارنج در هوا پیچیده بود. صورت مرجان, گونه
های سرخ و چشمهای سیاه و مژه های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود محو و
مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود. زندگی گذشته خود را به یاد آورد, یادگارهای
پیشین از جلوی او یک به یک رد می شدند. دلش نمی خواست به خانه خودش برود.انگار از
خانه خودش می ترسید.تصمیم گرفت باز هم عرق بخورد و باطوطی درد ودل کند! سرتاسر
زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری به یادش افتاد, از روی
بی حوصلگی زمزمه کرد:
به شب نشینی زندانیان برم حسرت که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است.
آهنگ دیگری به یاد آورد, کمی بلندتر خواند:
دلم دیوانه شد, ای عاقلان آرید زنجیری که نبود چاره دی<انه جز زنجیر تدبیری!
این شعر را با لحن ناامیدی و غم وغصه خواند, اما مثل اینکه حوصله اش سررفت, یا فکرش
جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزدک رسید.اینجا میدانگاهی بود که پیشتر وقتی
دل و دماغ داشت آنجا را قرق می کرد و هیچکس جرات نمی کرد جلو بیاید. بی اراده رفت
روی سکوی سنگی خانه ای نشست.سرش درد می کرد, ناگهان سایه تاریکی نمایان شد که از
دور به سوی او می آمد و همین که نزدیک شد گفت:
لولولوطی لوطی را شه شب تار می شناسه.
داش آکل کاکارستم را شناخت, بلند شد, دستش را به کمرش زد, تف بر زمین انداخت و
گفت:
اورای بابای بی غیرتت, توگمان کردی خیلی لوطی هستی, اما تو بمیری روی زمین سفت
نشاشیدی!
کاکارستم خنده تمسخرآمیزی کرد, جلوآمد و گفت:
خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفها په په پیدات نیست! ام امشب خاخانه ی حاجی ع ع
عقدکنان است, مک تو تو را راه نه نه...
داش آکل حرفش را برید:
خدا تورا شناخت که نصف زبانت داد, آن نصف دیگرش را هم من امشب می گیرم.
دست برد قمه خودرا بیرون کشید. کاکارستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را به دست
گرفت. داش آکل سر قمه اش را به زمین کوبید, دست به سینه ایستاد و گفت:
حالا یک لوطی می خواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!
کاکا رستم ناگهان به او حمله کرد, ولی داش آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش
پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده به تماشا ایستادند, ولی کسی جرات پیش آمدن یا
میانجیگری را نداشت.
داش آکل با لبخند گفت:
برو, برو بردار, اما به شرط اینکه ایندفعه غرس تر نگهداری, چون امشب می خوام خورده
حسابهایمان را پاک بکنم!
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد, و هردو به هم گلاویز شدند. تا نیم ساعت روی
زمین می غلتیدند, عرق از سر و رویشان می ریخت, ولی پیروزی نصیب هیچ کدام نمی شد.در
میان کشمکش سر داش آکل به سختی روی سنگفرش خورد, نزدةک بود که از حال برود.
کاکارستم هم اگرچه به قصد جان می زد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود.اما درهمین وقت
چشمش به قمه داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود, با همه زور و توانایی خودش
آن را از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فروبرد. چنان فروکرد که دستهای هردوشان
از کار افتاد.
بلند کردند, چکه های خون از » تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را به دشواری از زمی
پهلویش به زمین می ریخت. دستش را روی زخم گذاشت, چند قدم خودش را کنار دیوار
کشانید, دوباره به زمین خورد, بعد اورا برداشته روی دست به خانه اش بردند.
فردا صبح همین که خبر زخم خوردن داش آکل به خانه حاجی صمد رسید, ولی خان پسر
بزرگش به احوالپرسی او رفت. سر بالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در
رختخواب افتاده, کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده, به دشواری نفس می
کشید. داش آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت, با صدای نیم گرفته لرزان گفت:
در دنیا... همین طوطی..... داشتم..... جان شما.... جان طوطی.... اورا بسپرید... به...
دوباره خاموش شد, ولی خان دستمالی ابریشمی را درآورد, اشک چشمش را پاک کرد. داش
آکل از حال رفت و یک ساعت بعد مرد.
همه اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود, مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پر و بال,
نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی با
لحن خراشیده ای گفت:
مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مراکشت.

صادق هدایت

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
تگ ها : داش آکل