بیت های آتشین لوسیفر

رقص نور قرمز تاریکی غلیظ را به چالش دعوت می کرد.
تالار پر بود از بوی ویسکی های چند صد ساله و بیت های آتشین که در ذهن فرو می رفتند و حاضران بی اختیار دستان خود را بالا می بردند شروع به رقصیدن می کردند.گاهی نور از رویشان می گذشت و بدن های برهنه اشان را نمایان می کرد.
بیت ها ذهن آن هارا به بازی گرفته بود .انگار جز بالا و پایین بردن دست هایشان قادرنبودند کاره دیگری انجام دهند،حتی نمی توانستند فکر کنند تا جایی که ویسکی ها و قرص ها را فراموش کرده بودند.گیلاس ها ی پر روی میز بود و گارسون ها به جای آن که آن ها را در سینی بگذارند و به گردش در آیند مشغول رقصیدن بودند.صدای حاضران در نمی آمد .با چهره های تهی از احساس می رقصیدند...
در سقف بلند تالار رقص نور هایی قرار داشت که فقط نور قرمز را به بازی می گرفت.نور با سرعت بالایی می چرخید و بدنهای لخت حاضران را نمایان می کرد.آنها بی خیال مشغول رقصیدن بودند.با این که صدای مویسقی بیش از حد بلند بود کسی اعتراض نمی کرد.انگار همه از حال طبیعی خارج شده بودند.انگار بدون خوردن مشروب مست کرده بودند.انگار نوره قرمز و بیت آتشین آن ها را مست کرده بود.

ارسلان اما تنها مهمانی بود که هوشیاردر حیاط،کنار استخر ایستاده بود و با خود کلنجار می رفت که به داخل عمارت برود یا نه.دستی بر موهای سینه اش کشید،خجالت زده از این که چرا لباس هایش را در آورده تصمیم گرفت به داخل نرود.تصمیم سختی بود،او از معدود مهمان ها بود.چه قدر دلش می خواست دعوت شود... . نگاهی به درون استخر انداخت. ماه نارنجی رنگ درون استخر سایه انداخته بود .آبش چه قدر زلال بود.با لامپ هایی که از درون استخر را روشن می کرد...بدش نمی آمد تنی به آب بزند ولی ترجیه داد روی یکی از صندلی های روبروی استخر بنشیند.طوری که مشرف به پنجره ی کنار در ورودی هم باشد.اولش نگاهی با آسمان انداخت و دید هم نشینان ماه همه رفته اند و ماه،بی ستاره ،تنها و کامل است.فکر کرد الان خودش هم مثله ماه است...
نوار های قرمز رنگ نور گاهی از پنجره ها به بیرون می آمدند و کنجکاوی ارسلان را تحریک می کردند.اما مشکلی وجود داشت.
ارسلان گوش هایش را تیز کرده بود تا صدای موسقی را بشنود ولی هیچ چیز جز صدای برخورد آب اسختر با دیواره ها را نمی شنید.رقص نور ها نشانه از آن بود که موسیقی در حال پخش شدن است و مهمان ها مشغول رقصیدن ولی صدایی به گوش نمی رسید.
یکی از شایعه هایی که در مورد مهمانی بود این بود، صدا موسیقی آن قدر زیاد است که اگر چند لحظه بیش از وقت معمول نواخته شود،شنونده شنوایی اش را از دست می دهد ولی صدایی از خانه بیرون نمی آمد.انگار همه اش دروغ بوده...

ناگهان نگران شد،نکند شنوایی اش را از دست داده باشد؟بلافاصله در گوشش بشکنی زد و فهمید مشکل از گوش هایش نیست.

ارسلان کمی خودش را روی صندلی پلاستیکی تکان داد.کمرش اذیت می شد ولی تحمل کرد.مغزش انگار خالی بود.متعجب ،عصبانی،خوش حال ...
دستانش رو روی چشمانش گذاشت و آهی کشید.

ارسلان با آن موهای کوتاه و حالت دارش،با آن ته ریش دو روزه اش،با آن صورت گرد و دماغ کوچکش می خواست دل همه ی دختر هایه مهمانی را ببرد.مشکل لباس نداشت،چون یکی از قوانین ورد به عمارت این بود که بی لباس وارد شوند،مهمان ها هم که مشکلی نداشتند.
اکثرا خواننده یا آهنگ ساز بودند،اگر کارشان گل می کرد به مهمانی بیت های آتشین لوسیفر که هر پنج سال بر گزار میشد دعوت میشدند.دعوت شش ماه قبل از روز موعود صورت می گرفت و مهمان ها با ایمیل اطلاعاتی از مهمانی دریافت می کردند.ارسلان وقتی اولین میل را با موضوع دعوت دریافت کرده بود،از ته دل خوش حال بود ولی...

یادش آمد که چرا دعوت شده است.بعد از بیت هایی که برای 50 سنت و امینم ساخت کارش کلی گل کرد و به ال اف بی شهرت یافت .به آن روزها فکر کرد ،روز هایی که باعث شده بود به خاطره کاره بیش از حد با سارا ،نامزدش به هم بزند و بعد از آن به یک پسر دختر باز و به قول خودش عوضی تبدیل شود.قسم خورد که با هیچ دختری هم بستر نشود،به اعتقاد او دختر ها کثیف ترین موجودات روی زمین بودند و قصد او از ایجاد رابطه ی عاشقانه با آن ها این بود که آخرش دل آن ها را بشکند طوری که چند بار اسمش تیتر روزنامه ها شد و بعضی ها او را همجنس گرا خوانده بودند و گفته بودند او از جنس مخالف متنفر و عاشق هم جنس اش است.الته دورغ وبود ولی زندگی با شهرت...

تا موسیقی به اتمام نمی رسید اجازه ی بیرون رفتن نداشت،منتظر بود که موسیقی به پایان برسد...


ارسلان دیگر اعصابش به هم ریخته بود،خود را می زد.آرام با دستش بر گونه هایش می کوبید،به بدن ورزیده اش،به دهانش ...

شرع به قدم زدن کرد،دوره استخر می چرخید و به معدود درخت های حیاط کوچک عمارت نگاه می کرد.حیات مربعی بود که استخری در وسطش داشت و چند درخت که کنار عمارت سر به فلک کشیده بودند.سعی کرد با شمردن پنجره ها تعداد طبقات را حدس بزند اما هر بار رشته ی اعداد پاره می شد.

قدم زنان به وقتی فکر کرد که چشم بسته او را به این جا می آوردند،در جلو ی در وردوی مجبورش کردند چشم بسته لباس هایش را در آورد و بعد از داخل شدن چشم هایش را باز کردند.

وقتی قدم زنان ،بی اختیار ه جلو ی پله های عمارت رسیده بود و رو به استخر نگاه می کرد به این فکر می کرد که با چشم های بسته بر می گردد یا ...

صدای جیغی بسیار مهیب سکوت را راند و رشته ی افکارش را پاره کرد،اول فکر کرد موسیقی تازه دارد شروع می شود ولی وقتی بی اراده به سمت عمارت بر گشت دید یک دختر زیبا رو و مثل بقیه بی لباس ،دست به سینه و در حالی که خود را جمع می کند و کمی سرخ شده ،متعجب رو به رویش ایستاده .پوستش از خجالت یا ترس،آن قدر قرمز شده که به رنگ موهای بلندش در آمده بود.

اولین کسی بود که ارسلان میدید،چرا که کمی دیر تر از بقیه رسیده بود،وقتی او به حیاط عمارت وارد شده بود همه داخل بودند،هنوز نمی دانست چرا به داخل نرفت.
ارسلان هم متعجب نگاهش می کرد،تازه یادش می افتد خودش هم برهنه است.اما ارسلان پر رو تر از آن بود که خجالت بکشد،اگر هم خجالتی در کار بود،از خودش خجالت می کشید نه دیگران.اصلا این شرط مهمانی بود،او همین الان بین کلی آدم لخت بود،چرا باید خجالت بکشد؟

همان طور که خیره به هم نگاه می کردند و سخنی نمی گفتند،چهره ی زیبای دختر ،آرایش و بدن فریبنده اش،موهای بلند و سرخ رنگش و خال کوبی کوچکی رو بازویش باعث شد ارسلان آن تنفر از دختر ها را از دست بدهد و شهوت جایش را بگیرد.شهوت آن قدر زیاد بود که قدمی به جلو برداشت اما خیلی سریع،وقتی یاده سارا افتاد دوباره نفرت وجودش را پر کرد.

رویش را بر گرداند و رفت تا روی صندلی که تا همین چند لحظه پیش رویش نشسته بود بنشیند.

اما صدای لطیف و دوست داشتنی گفت:ببخشد

ارسلان برگشت،رو به دختر ایستاد.نگاهی به پاهای دختر انداخت ولی اجازه نداد که دوباره تنفر به شهوت تبدیل شود.دختر کمی شبیه سارا بود ولی خیلی زیبا تر...
ابرویش را به نشانه ی بله گفتن بالا انداخت.

او که منظور ارسلان را از این کار فهمیده بود همچنان دست به سینه خواست ادامه دهد اما ارسلان پیش دستی کرد و متعجب گفت:شما فارسی حرف میزنید؟ایرانی هستید؟

دختر لبخند زد،ارسلان نگاهش را روی زمین انداخت.دختر چنان با آن لبخند زیبا بود که نمی توانست به او نگاه کند.

با همان صدای لطیف گفت:بله،ایرانی هستم .اسمم مهتابه.
کمی مکث کرد و ادامه داد:

با دوست پسرم،محسن(!)به مهمانی اومدیم.

ارسلان بی اراده حرفش را قطع کرد و گفت:تو صدای موسقی میشنوی؟میشنیدی؟

مهتاب دوباره لبخند زد و بی توجه به سوال ارسلان ادامه داد:

وقتی رفیتم تو و ناگهان موسیسقی شروع شد و بی اراده شروع کردیم به رقصیدن اما یک لحظه دیگر صدای نشنیدم،محسن و دیگران هنوز داشتند می رقصیدند.محسن را صدا زدم،در گوشش زدم ولی او بی توجه بود،انگار هنوز موسیقی پخش میشد،نگران شدم که نکند شنوایی ام را از دست دادم اما...خب شما صدای مرا می شنوید درسته؟

ارسلان راضی از این که جوابش را گرفته لبخندی شیطانی زد و گفت:نه،تو داری حرف میزنی؟

مهتاب خندید،هم چنان مثل مجسمه ایستاده بود.

برای این که مهتاب راحت باشد ،ارسلان رویش را بر گرداند و پشت به او روی لبه ی استخر نشست و پایش را در آب ولرم آن فرو کرد.عجب لذتی داشت،با خود گفت کاش زود تر این کار را می کردم...

مهتاب اما انگار از خجالت سرخ نشده بود چرا که بعد از چند لحظه آمد و کنار ارسلان نشست،پاهایشان فقط چند سانت با هم فاصله داشت.مهتاب هم پایش را در آب فرو کرد و دستش را روی ران پایش گذاشت.انگار تصمیم گرفته بود از دست به سینه ایستادن دست بکشد.
در آب ،مدام پایش را به پای ارسلان میزد.

ارسلان فقط به کف آب نگاه می کرد.این دختر با همه ی دختر ها یی که دیده بود فرق داشت به همین دلیل تصمیم گرفت دختر را ندیده بگیرد.

مهتاب اما اجازه نداد ندیده گرفته شود،او گفت :

اصلا انتظار نداشتم ببینمت،فکر می کردم همه تو تالارن و کسی تو حیاط نیست،به خاطره همین جیغ زدم!تو منو دیدی تعجب نکردی؟

لحن مهتاب عوض شده بود، داشت با عشوه ی فراون سخن می گفت.

ارسلان جواب نداد.

مهتاب هم منتظر جواب نماند وادامه داد:

نکنه خجالت می کشی جواب بدی؟هه هه،اصلا فکر نمی کنم خجالتی باشی.

مهتاب خودش را به جلو کشید ،به سمت ارسلان .طوری که پایش با پای او در تماس بود.

هوای راکد و آسمان کدر که گاه با نور قرمز که از پنجره ها به بیرون می آمد ،ماه نارنجی و شهوت داشت حاله ارسلان را به هم میزد.

برای اولین بار،داشت با کسی حرف می زد که اصلا به او اعتقاد نداشت.در درون خود،با صدای بلند می گفت:

خدا،کمکم کن.می خواهم عوض شوم.

بارها این جله را تکرار کرد ولی ولی وقتی مهتاب دستش را روی شانه اش گذاشت،کاملا خالی شد از هر احساسی و کم کم شهوت وجودش را پر کرد.حتی یاده سارا هم نمی توانست باعث شود که ارسلان به قسمش پایبند بماند.

دست نرم مهتاب را از روی شانه اش برداشت و کمی فشار داد،گفت:خوش به حاله محسن که تو را دارد.

بعد از این جمله،گردنش را به جلو حرکت داد و هم چنان که دست مهتاب را فشار می داد لبانش را به لب های او نزدیک تر می کرد.

بوسه ای کوچک از لب او گرفت و سرش را عقب برگرداند.انگار کاملا راضی بود.چشمانش را بست و باز گفت:خوش به حاله محسن.

سرش را دوباره جلو برد،این بار داشت گردن مهتاب می رفت،اما متوقف شد،مهتاب که چشمانش را بسته بود را باز کرد.
ارسلان به عقب برگشته بود و دست مهتاب را ول کرده بود.مهتاب متعجب نگاهش کرد،ارسلان گفت :

اولین کلمه ات ببخشید بود،از کجا می دونستی من ایرانی ام؟

مهتاب که عصبانی شده بودگفت:
واسه این سوال مسخره ادامه نمی دی؟
گردنش را کج کرد و همه ی مو هایش را به یک طرف چرخ داد.لبانش رابازکرد گفت:من منتظرم..

ارسلان گفت:اول جواب

مهتاب که خیلی عصبانی بود،گفت:
مسخره،خوب چه می دونم؟همین جوری.گیر نده.اصلا شاید به خاطره موهای بدنت.واسه قیافت.چه میدونم؟

با صدای عصبانی گفت: چرت نگو،می دونستی ایرانی ام.

-خوب،تو ارسلان معروفی،همه می دونن ایرانیی
-من رو میشناسی؟
-آره عزیزم،همه میشناسنت.حالا...

با تمام وجود فریاد زد:
حرفات یکی نیست.داری دروغ می گی.

ارسلان ناگهان به خالکوبی روی بازوی نگاه کرد،شکلش آشنا بود.انگار قبلا دیده بودتش ولی این،نصفه بود...

بازوی مهتاب را گرفت و فشار داد،شاید فکر می کرد اگر فشار دهد خالکوبی را مشناسد.

مهتاب از درد بلند شد .ارسلان نگاهی سرسری به کله بدن مهتاب انداخت و همین نگاه سرسری باعث شد همه چیز را بفهمد.بفهمد که چرا مهتاب سینه اش پوشانده بود،خالکوبی کامل آن جا بود.

مهتاب سریع دوباره دست به سینه ایستاد ولی دیگر بود.

ارسلان به میلی که برایش آمده بود فکر کرد.از طرف بر گزار کننده های مهمانی بود.در اطلاعاتی از مهمانی عکس خالکوبی بود و زیرش نوشته شده بود:

همه ی کار کنان مهمانی این خالکوبی را دارند.

خالکوبی به شکل مردی بی چهره بود که یک لباس بلند داشت و به رنگ قرمز هم بود.


هم چنان که با مهتاب نگاه می کرد بلند شد و به سمت او هجوم برد ولی قبل از این که به او برسد،مهتاب با صدای ضعیفی غیب شد،نا پدید شد.ارسلان گیج خود را روی زمین انداخت،مهتاب نه با یک نوره کور کننده جابه جا شده باشد،بلکه در یک لحظه دیگر نبود.ارسلان داشت فکر می کرد.
چه اتفاقی بود؟احساس کرد دیوانه شده است
ساعت ها فکر کردن...هم چنان شب بود
هم چنان فکر می کرد که چه شد؟
اصلا این جایه مرموز کجاست؟آیا واقعه ای است؟

هر چه می گذشت از زیبای عمارت کاسته میشد و ارسلان بیش تر رو به دبوانگی می رفت

صدای خشن،مرموز و شیطانی از پشت آمد: او اصلا وجود نداشت.

ارسلان برگشت،کسی نبود.فکرد کرد دیوانه شده است.برگشت

به جلو نگاه کرد.انسانی را دید که با ردای قرمز رنگی سر تا پایش را پوشانده بود و با کلاهی که تا چانه اش می آمد صورتش را نا پیدا کرده بود.چنان ابهتی داشت که ارسلان لکنت گرفت،خیلی بلند قامت به نظر می رسید.
از دستانش هیچ چیز معلوم نبود و اگر آستین های ردا نبودند انگار دست نداشت.

ارسلان با تعجب گفت:تو....

او را شناخت،همان مرده خالکوبی ها بود.
مرد با همان صدا ولی تیز تر گفت:من لوسیفر هستم
با کمی مکث که باعث شد بهتش بیش تر شود،با صدایی پر اطمینان ادامه داد:
معنی اش را می دانی؟

بعد از این که جوابش فقط چهره ی کنجکاوه ارسلان بود ادامه داد:
لوسیفر یعنی شیطان.گردنش را با سرعت بالا برد و کلاه چند لحظه عقب رفت،فقط برق چشمانش دیده شد،کلاه سریع به جایه خود برگشت.

ارسلان انگار انرژی گرفته باشد بلند شد،ولی حرفی نزد.

لوسیفر کمی خندید ،از آن هیبت افتاده بود . ادامه داد:
شما انسان ها،چه قدر جالبید،موسیقی گوش نمی دهید و می رقصید،زنی نمی بینید وزنا می کنید.

شما،خاکی ها.ذهن طلایی دارید.

ارسلان که گیج شده بود به سختی پرسد:منظورت چیست؟

-حدس می زدم نفهمی.
مامور هایه من،چه زیبا شما را به سخره گرفته اند.ولی حیف آن ها هم انسانند.

شروع به قدم زدن کرد،ارسلان احساس کرد همه ی ابهت او ردایش است و بدون او موجودی ظریف و بی جان است.
لوسیفر که باز ایستاده بود،پشت به ارسلان ادامه داد:
هر پنج سال،بد تر ها می آیند و بدترین ها میشوند.فقط با یک سری ایمل.آه

ارسلان فکر می کرد آن موجود ،آن انسان خطر ناک است.از موقعیتش استفاده کرد و به موجود حمله ور شد،از پشت روی او پرید شروع کرد به زدنش،با مشت های قوی اش ناله ی لوسیفر را در آورده بود.آخر سر او را بلند کرد و محکم به زمین کوبید.
وقتی احساس کرد کارش تمام شده، بلند شد .داشت به حرف های او فکر می کرد که همان صدا باعث شد خشکش بزند.
-شیطان را می کشی؟هه ه هه

ارسلان به سختی برگشت،لوسیفر پشت سرش بود.

لوسیفر بی آن که تکان بخور،با همان ابهت و هیبت قبلی اش گفت:
آن قدر احمقی که حرف هایم را شوخی فرض کردی.

ارسلان به چیزی که کشته بود نگاه کرد،حالا دیگر چیزی جز یک تکه پارچه ی سرخ نبود.

ارسلان بی حرف،بدون حرکت ایستاده بود.حالا فهمیده بود با موجودی ماورایی سر و کار دارد.

لوسیفر گفت:حرف نزن.فقط حرف نزن،عمر تو به سر آمده،به خاطره همین یک راز را به تو می گویم.

ارسلان هیچ واکنشی نشان نداد.

لوسیفر دستانش را به هم مالید و با صدای خشن ولی همراه با خنده گفت:

شش ماه،شایعه میشنوید و کلی ایمل از طرف ما،باور می کنید وقتی به این جا می آیید موسیقی شما را از حاله خود خارج می کنند.این جا .ها ها ها،کلی عکس از یک عمارت در ایمل ها دیده اید.ذهنتان باور کرده به این جا می آیید ،در یک مخروبه اید و عمارت را میبینید.
ها ها ها.
ذهنتان میبیند نه چشمتان،.گشوتان موسیقی را میشنود که نواخته نمی شود و از حاله طبیعی خارج میشوید.کمی بعد،کمی بعد هم مرد ها با مرد ها در اتاق هایی که وجود ندارند و زن ها با زن ها.فقط با یک جرقه ی کوچک از من.فقط یک بار در گوشتان می گویم بعد شروع می کنید.کثیف ها!خوک ها!
و تو!ذهن تو آن قدر چرت و پرت دارد که موسیقی را نشنیدی،چون کمی شک داشتی به آن عالیی باشد که می گویند.اجازه ندادن وار بشوی کار را خراب کنی.البته کاره مرا خراب کنی؟تو؟تو خودت با خودت مشکل داری.

به جایش مهتاب را در ذهنت به وجود آوردم و تو به آن بال و پر بخشیدی.من فقط در گوشت توصیف کردم و تو این همه کار کردی.تو ساخته ی ذهنت را بوسیدی.ها ها ها.ولی ذهن مزخرفت باعث شد که یه اتفاقاتی که درست کردی فکر کنی،باعث شد بفهمی آن زن الکی است.
ذهن جالبی داری،ایراد های خودش را می گیرد
بازیچه ی خوب.

ارسلان با بی میلی و پر از تعجب بود.نمی فهمید یعنی چه؟ گفت:ولی من گناهی نکردم...

شیطان با صدای زننده این خندید و گفت:کردی
ناگهان جدی شد و صاف ایستاد و گفت:و اگر نکرده باشی می کنی،خود کشی یک گناه بزرگ است.

نا گهان نا پدید شد.نه مثل مهتاب،او طوری ناپدید شد که انگار جایش را عوض کرده...ارسلان نمی توانست حرف های او را بفهمد.فکر کرد همه اش الکی بوده.فکر می کرد همه اش راست است.

قدرت تفکیک نداشت...

ارسلان دیوانه شده بود.شاید نه،حقیقت معلوم نیست.شاید عقلش کاملا سر جایش بود ولی چیزی که واضح است،این است که او حرف های لوسیفر را نفهمیده بود.

نمی دانست دارد چه کار می کند....

به درون استخر پرید که حالش بهتر شود،می رفت زیره آب و بالا می آمد،به سارا فکر می کرد ،به خنده هایش،به خیانتی که کرد.او کارش را ترجیح داد و با یکی از همکارانش ارتباط بر قرار کرده بود..سارا او را ترک کرده بود.دختری که واقعا دوستش داشت.
به زندگی اش فکر کرد،فقط پول و شهرت و دختر هایی که با آن ها بازی میکند...جه زندگیه کثیفی...
تصمیم گرفت از زیره آب بالا نیاید.سخت بود ولی سختی را تحمل کرد،دست و پا زنان ... به روی آب آمد ولی نفس نگرفت .خود را دوباه به کف آب رساند،احساساتش غیر قابل توصیف بود،احساس گناه،احساس پوچی....

آب او را خفه نکرد،کسی او را خفه نکرد.او با ذهنش خودش را کشت.یک ذهن کثیف
یک ذهن آلوده....مردی که جهنم را خرید!
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱