سولژنیتسین .....................................................................................................................................................................................................................................................پس از 38 سال نیویورکر منتشر کرد. این داستان کوتاه فصل اول سانسور شده از نخستین رمان سولژنیتسین، برنده جایزه نوبل ادبی در سال 1970، به نام«نخستین حلقه» است که به تعبیر خود نویسنده؛ «سبک بار» شد تا از سد سانسور اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت میلادی؛ یعنی دوران استالین زدایی، بگذرد. در 1968 انتشارات فونتانا این رمان را، با همان خود سانسوری نویسنده، به انگلیسی ترجمه و چاپ کرد و در آوریل 2006 هری ویلیام متن سانسور نشده را برای نیویورکر برگرداند. در متن سانسور شده، اینوکنتی به خانه استاد داروسازی تلفن می‌زند و به همسرش هشدار می‌دهد که اطلاعات داروی جدید را به خارجی‌ها ندهد که خارجی‌ها دشمن هستند. از این نویسنده آثاری مثل مجمع الجزایر گولاک، بخش سرطان و . . . به فارسی ترجمه شده است. عقربه‌های منبت‌کاری ساعت دیواری، چهار و پنج دقیقه بعد ظهر را نشان می‌داد. صفحه مفرغی ساعت در نور کم‌جان اواخر پاییز درخششی نداشت. پنجره بلند به جنب و جوش خیابان کوزنتسکیا موست مشرف بود و برف روب‌ها با جان کندن پس و پیش می‌رفتند تا برف تازه، زیر پای رهگذران را، که داشت سفت و قهوه ای می‌شد، بروبند. دبیر دوم کنسول دولت، اینو کنتی ولودین، که به پخی پنجره لم داده بود و آهنگ ملالت بار و گنگی را سوت می‌زد؛ بی آنکه ببیند به همه این جنب وجوش‌ها چشم گرداند. انگشتانش لای صفحه‌های یک مجله خارجی، با کاغذ گلاسه، می‌لولید؛ ولی چشمش به مجله هم نبود. دبیر دوم کنسول دولت- معادل سروان در ارتش- آدم دیلاقی با شانه‌های باریک بود، کت و شلوار ابریشمینی، به جای یونیفورم، به تن داشت و بیشتر به جوان‌های علاف مایه دار شباهت داشت تا مقام مهمی‌در وزارت امور خارجه شوروی. وقت خاموش کردن چراغ‌ها یا رفتن به خانه بود، اما او همان جا که بود ایستاد؛ ساعت چهار پایان نوبت کاری روزبود و نه پایان کار. همه به خانه می‌رفتند، چیزی می‌خوردند، چرتی می‌زدند و بعد ساعت ده شب هزاران هزار پنجره خیابان چهل وپنج روشن می‌شد. پنجره همه اتحادیه‌ها؛ هر بیستا و پنجره وزارتخانه‌های جمهوری خلق. شخص خاصی، که در محاصره دیوار‌های بلند دژی قرار داشت، شب‌ها خواب نداشت و به همه مقامات مسکو آموخته بود که تا سه یا چهار صبح با او بیدار بمانند وهر شصت و خرده ای وزیر هم، که عادت عجیب شب زنده داری ارباب و سرور خود را می‌دانستند، مانند محصل‌هایی که منتظر احضار مدیر مدرسه خودهستند، بیدار می‌ماندند و به نوبه خود، برای آنکه با بی خوابی بجنگند، معاونان خود را فرا می‌خواندند و معاونان هم روسای دفاتر خود را بیدار نگه می‌داشتند. کارمندان تحقیق هم نردبان‌ها را علم کرده و به فهرست‌های موضوعی هجوم می‌آوردند. کارمندان دفتری در راهرو‌ها رفت وآمد می‌کردند و تند نویسان هم نوک مداد‌های شکسته را می‌تراشیدند. امروز هم استثناء نبود. طبق تقویم غربی‌ها تا چند ساعت دیگر شب کریسمس بود و همه سفارتخانه‌ها در سکوت فرو رفته بودند و از دو سه ساعت قبل تلفن‌های این سفارتخانه‌ها خاموش بودند، به عکس وزارت امور خارجه، که همچنان خواب نداشت. «آنها، دیپلمات‌های غربی، دو هفته تعطیلات پیش رو داشتند. بچه‌های ساده لوح ! احمق‌های خر!» انگشتان عصبی اینو کنتی ولودین با شتاب میکانیکی مجله را ورق زد و بعد، در حالی که موج گرم وحشتی در درونش بالا می‌آمد و دمی‌بعد فروکش می‌کرد و تنش یخ می‌کرد، مجله را به کناری پرت کرد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق. تمام تنش می‌لرزید؛ «تلفن بزند یا نه؟» حالا بزند یا بگذارد برای پنج شنبه یا جمعه؟ نکند دیرشود؟، حتماً دیر می‌شد، نباید وقت تلف کند. وقت مشورت هم ندارد. اگر از تلفن عمومی‌زنگ بزند نمی‌توانند ردش را بگیرند. آیا باید به روسی حرف بزند؟ اگر زیاد معطل نشود آنها مطمئنا نمی‌توانند صدای عوض شده اش را شناسایی کنند؛ اصلاً از نظر فنی غیرممکن است. سه، چهار روز بعد هم خودش به آنجا پرواز می‌کند. منطقی بود که صبر کند. اما دیر می‌شد. به جهنم!» شانه‌هایش، که به چنین بارهایی عادت نداشت، قوز کرده وبه لرزه افتاده بود. کاش اصلا این قضیه را کشف نمی‌کرد؛ ندانستن بهتر است. کاغذها را از روی میزش جمع کرد و به طرف گاوصندوق برد. اضطرابش بیشتر و بیشتر شد. کمی، با چشم‌های فرو افتاده و صورت اخم آلود کنار گاوصندوق ایستاد و بعد، انگار که آخرین فرصت زندگی اش از دست می‌رود، بی آنکه اتومبیلی صدا کند، و یا درپوش جوهر خود نویسش را درست بگذارد، به سرعت به طرف در رفت. در را پشت سرش قفل کرد، کلید را به نگهبان انتهای راهرو داد و با عجله، در حالی که از کنار آدم‌های همیشگی، با یراق‌های طلائیشان، می‌گذشت، از پله‌ها پایین رفت وکلاه بر سر، در همان حال که خود راتوی پالتویش پیچیده بود، درغروب دم کرده و نم دار فرو رفت. حرکات تند کمی‌حالش را جا آورده بود، کفش‌های فرانسوی پاشنه کوتاهش، مد بدون گالوش پوشیده بود، درشلاب فرومی‌رفتند. همان طور که داشت از کنار یادمان وروسکی، در حیاط وزارت امور خارجه، می‌گذشت، نگاهش به بالا افتاد و بر خود لرزید. ساختمان تازه ساز لوبینکای کبیر، که مشرف به پاساژ فورکاسف بود، به ناگهان اهمیت بیش ازاندازه ای برایش پیدا کرد. این ساختمان خاکستری تیره 9 طبقه که به شکل رزمناو ساخته شده بود هجده ستون چهار گوش داشت که به مانند برج‌های شلیک توپ سمت راست رزمناو بودند و قایق کوچک زندگی اینوکنتی ولودین در مسیر حرکت این رزمناو، زیر سینه سنگین و سهمگین آن، بلعیده می‌شد. اما نه، اینوکنتی یک کرجی اسیر و درمانده نبود، اژدری بود که به سوی رزمناو در حرکت است. دیگر بیش از این نمی‌توانست صبر کند. به سمت راست به خیابان کوزنتسکایا موست پیچید. یک تاکسی داشت از جدول خیابان دور می‌شد که اینوکنتی دستگیره درش را قاپید و به راننده گفت؛«زود باش، برو به طرف پایین سرازیری، بعد به چپ و زیر یکی از چراغ‌های تازه روشن شده خیابان پتروکا بایست. » هنوز تصمیم نگرفته بود که از کجا تلفن بزند؛ جایی که مطمئن باشد که کسی با عجله تق تق به باجه تلفن نمی‌زند و حواسش را پرت نمی‌کند و از درز در باجه هم به داخل چشم نمی‌دوزد. از طرف دیگر اگر دنبال یک باجه تلفن تک افتاده در محلی خلوت بگردد بیشتر جلب توجه می‌کند. بهتر نیست از یکی از همین باجه‌های تلفن دوروبر زنگ بزند؟ کاش باجه‌ها از سنگ و یا آجرعایق صدا ساخته شده بودند! چه حماقتی که سوار تاکسی شده بود؛ حالا دیگر راننده شاهد بود. توی جیبش دنبال سکه‌های پانزده کوپکی گشت؛ اگر پیدا نمی‌کرد تلفن را به عقب می‌انداخت. اما پشت چراغ قرمز چهار راه اوخت نیریاد، انگشتش به دو سکه پانزده کوپکی برخورد. آنها را از جیب بیرون کشید. آها خودش بود. کشف سکه‌ها آرامش کرد؛ اینکه خطر داشت یا نه مهم نبود، او تلفن می‌کرد. به خودش گفت؛«ترسوها آدم نیستند. » با حواس پرتی دید که تاکسی دارد ازخیابان مخویا و از کنار آن سفارتخانه کذایی می‌گذرد. سرنوشت داشت آوار می‌شد. صورتش را به شیشه تاکسی چسباند. گردنش را کش داد و با ناکامی‌کوشید تشخیص دهد که کدام پنجره روشن است. از کنار دانشگاه که رد شدند، اینوکنتی به راست اشاره کرد. انگار داشت هدفش را دور می‌زد تا ببیند که از کجا باید اژدر را شلیک کند. به خیابان آربات رسیدند و اینوکنتی دو اسکناس به راننده داد. از تاکسی بیرون آمد، از میدان گذشت و سعی کرد کند قدم بردارد. گلو ودهانش خشک خشک بود و انگار هیج نوشیدنی تشنگی اش را برطرف نمی‌کرد. چراغ‌های خیابان روشن بود. در برابر سینما خودوژستونی، صف درازی برای دیدن فیلم«ماجرای عاشقانه بالرینا» تشکیل شده بود. مه آبی پریده رنگی روی حرف قرمز« ام»، بالای ایستگاه مترو را، گرفته بود. زنی با چهره سبزه جنوبی گل‌های کوچک زرد می‌فروخت. مرد محکوم به شکست دیگر نمی‌توانست رزمناوش را ببیند، اما د لش از عزم مذ بوحانه ای انباشته بود. ببین، یادت باشد یک کلمه هم انگلیسی حرف نزنی، تا چه برسد به فرانسه؛ نباید برای آن سگ‌های ردیاب کوچک ترین نشانه ای جا بگذاری. اینوکنتی به راه رفتن ادامه داد، راست قامت و پرسه زن. دختر زیبایی به او چشم دوخته بود، خدا به خیر کند! دنیا بزرگ است و پر از فرصت‌های فراوان! اما آنچه برای تو مانده، همین راهروی تنگ است. یکی از باجه‌های چوبی تلفن بیرون ایستگاه مترو خالی بود، اما به نظر می‌رسید که شیشه اش شکسته باشد. اینوکنتی به طرف ایستگاه راه افتاد. هر چهار باجه، که در گودی دیوار تعبیه شده بودند، پر بود. تا بالاخره، در یکی از باجه‌های سمت چپ، مرد لندهوری، که مست هم بود، تلفنش تمام شد و گوشی را گذاشت. اینوکنتی لبخندی زد و با احتیاط در را، که شیشه پنجره اش ضخیم بود، کشید. و در حال که با یک دست در را بسته نگه می‌داشت، با دست لرزان دیگر که هنوز دستکش داشت، سکه را درون شکاف انداخت و شماره گرفت. پس از چند زنگ طولانی، گوشی را کسی برداشت. اینوکنتی در حالی که می‌کوشید صدایش را عوض کند پرسید؛«اونجا دبیر خانه است؟» - بله - لطفاً به سفیر وصل کنید. پاسخ به زبان فصیح روسی بود؛«نمی‌توانم؛ کارتان چیست؟» - مرا به هر که الان مسوول است، ارتباط بدهید! یا رایزن نظامی! لطفاًبجنبید! طرف مکثی کرد که فکر کند. اینوکنتی خود را به دست سرنوشت سپرده بود؛«اگر درخواست او رد می‌شد چی؟باید کار را تمام کند؛ دفعه دومی‌در کار نخواهد بود.» - خیلی خوب، شما را به رایزن نظامی‌وصل می‌کنم. اینوکنتی صدای او را می‌شنید که دارد با رایزن حرف می‌زند. مردم را می‌دید که دارند با عجله و در حالی که به هم تنه می‌زنند، از پشت شیشه ضخیم باجه تلفن عبور می‌کنند. یک نفر از بقیه جدا شد و با بی صبری جلو باجه اینوکنتی منتظر نوبت تلفن ماند. کسی با لهجه غلیظ و صدای آدم‌های خوب خورده و راحت طلب از آن طرف به اینوکنتی جواب داد؛ - الو، چکار دارید؟ اینوکنتی شتاب زده پرسید؛«شما رایزن نظامی‌هستید؟» صدای آن طرف سیم تنبلانه و کشدار گفت؛«بله، رایزن نیروی هوایی.» اینوکنتی، در حالی که گوشی تلفن را با چشم وارسی می‌کرد و مانده بود که چه کند، با صدای آهسته وپراضطرابی گفت؛«جناب رایزن هوایی! لطفاً این مطلب را بنویسید و فورا به عرض سفیر برسانید.» صدای کشدار پاسخ داد؛«یک لحظه لطفاً، الان یک مترجم خبر می‌کنم.» خون اینوکنتی به جوش آمده بود؛« نمی‌توانم صبر کنم. » دیگر تلاشی برای عوض کردن صدا نمی‌کرد؛« من با هیچ آدم شوروی حرف نمی‌زنم. تلفن را قطع نکن! برای کشور شما و نه فقط کشور شما، پای مرگ و زندگی در میان است. گوش کن! ظرف چند روز آینده یک عامل روسیه، به نام جورجی کوال، از مغازه ای که لوازم یدکی رادیو می‌فروشد، چیزی را برمی‌دارد. نشانی این . . . » رایزن با خونسردی اما با روسی شکسته بسته گفت؛« من کاملاً نمی‌فهمم.» البته آن رایزن در مبل راحتی اش لم داده و کسی هم در تعقیبش نبود. صدای هر وکر زن‌ها در تلفن به گوش اینوکنتی می‌رسید؛«به سفارت کانادا زنگ بزن آنجا آدم‌هایی که روسی خوب بدانند هستند.» زیر پای اینوکنتی در داخل باجه داشت می‌سوخت و گوشی سیاه، با آن زنجیر فولادی سنگین، داشت در دستانش ذوب می‌شد. اما یک کلمه هم، به زبان بیگانه می‌توانست، نابودش کند! مایوسانه فریاد زد؛« گوش کن! در ظرف چند روز آینده به یک عامل شوروی به نام کوال، اطلاعات مهم فناوری درباره تولید بمب اتم، در یک مغازه رادیو داده . . . » رایزن شگفت زده پرسید؛«چی؟ کدام خیابان؟» بعد کمی‌مکث کرد و گفت؛«تو کی هستی؟ از کجا معلوم که داری راست می‌گی؟» اینوکنتی داد زد که؛«من در خطرم.» یک نفر داشت به شیشه باجه می‌کوبید. رایزن ساکت شد. شاید داشت پک قلاجی به سیگار می‌زد. با شک و دودلی تکرار کرد؛« بمب اتم؟ اما تو کی هستی؟ اسمتو بگو.» کلیک خفه ای به گوش رسید و بعد سکوت مرگباری که جنب وجوش خیابان هم آن را نمی‌شکست. ارتباط آنها را قطع کرده بودند. اشتباه احمقانه موسساتی هستند که شما به ناگهان خود را در برابر دری می‌بینید که بر سر در آن لامپ قرمز کسالت آوری نوشته ای به این مضمون را روشن می‌کند؛«ورود فقط برای کارکنان مجاز است. » و یا اخیراً یک تابلو از جنس شیشه تخت روی در آن تو ذوق می‌زند که؛«ورود افراد غیر مجاز اکیداً ممنوع. » حتی ممکن است نگهبان عبوس حراست هم پشت میز کوچکی نشسته باشد و هر که را می‌گذرد بازرسی کند. مثل همیشه، بادیدن تابلو اکیدا ممنوع هر گونه تخیلی از ذهن پاک می‌شود. در واقع، در به روی راهرو نه چندان چشمگیری، شاید کمی‌تمیزتر باز می‌شود. فرش ارزان قیمت قرمزی، از همان نوع خاص ادارات دولتی، وسط راهرو را می‌پوشاند. کف پارکت کم و بیش جلا داده شده است. تف دان‌ها در فواصل معین قرار دارند. اما از آدم‌ها خبری نیست. هیچ یک از درها به روی کسی باز و بسته نمی‌شود. درها همه از چرم سیاه هستند پوشیده با گل میخ‌های سفید مرصع و شماره اتاق‌ها روی الواح بیضی شکل براق با گل میخ محکم شده است. کسانی که دراتاق‌ها کار می‌کنند از آنچه در اتاق مجاور می‌گذرد همان قدر می‌دانند که درباره حرف‌های خاله زنک در جزیره ماداگاسکار. درآن عصر ظلمانی عاری از یخبندان پاییزی، در مرکز تلفن خودکار مسکو، در یکی از راهروهای ممنوعه و در یکی از اتاق‌های دور از دسترس، که برای سرپرست ساختمان به اتاق 194 و برای بخش یازده در اداره ششم وزارت امور امنیتی به پست A- یک معروف بود، دو ستوان در حال انجام وظیفه بودند. البته یونیفورم به تن نداشتند؛ آنها می‌توانستند در لباس شخصی، بدون آن که ردی از خود جا بگذارند، هر تلفنی راشنود کنند. یک ضلع اتاق، با جعبه سویچ و دستگاه‌های صوتی، از فلز براق و سیاه پوشیده شده بود. فهرست بلند بالایی از دستور عمل‌ها روی کاغذ چرک و کثیفی روی دیوار مقابل آویزان بود. این دستور عمل‌ها درباره هرگونه نقض یا تخطی قابل تصور از شنود و ضبط تلفن‌های ورودی یا خروجی سفارت آمریکا هشدار اکید می‌داد وبه همین دلیل همیشه دو نفر در اتاق حضور داشتند؛ که یکی در حال گوش دادن با هدفون بود و دیگری که جز برای رفتن به دستشویی اتاق را ترک نمی‌کرد. این دو نفر، هر نیم ساعت با هم جا عوض می‌کردند. اگر به دستور عمل‌ها مو به مو عمل می‌شد، امکان هیچ خطایی نبود. اما برای یک بارهم که شده ازاین دستور عمل‌ها تخطی شد؛ زیرا کمال گرایی مقامات با نقصان قابل ترحم انسان معمولی ناسازگار است. این کوتاهی به خاطر ناوارد بودن آن دو نفر نبود، بلکه به دلیل تجربه آنها و این که فکر می‌کردند چیز خاصی، آن هم در شب کریسمس غربی‌ها رخ نمی‌دهد، بود. یکی از آنها، ستوانی با بینی پخ به نام تایوکین، می‌دانست که در روز دوشنبه بعد در کلاس عقیدتی سیاسی از او می‌پرسند که؛«دوستان خلق چه کسانی هستند وچگونه علیه سوسیال دموکرات‌ها می‌جنگند؟»، « چرا ما در کنگره دوم از منشویک‌ها بریدیم و چرا حق داشتیم که چنین بکنیم؟»، « چرا در کنگره پنجم با آنها دو باره متحد شدیم و باز هم کار درستی کردیم؟ و دوباره چرا در کنگره ششم راهمان جدا شد وبازهم حق با ما بود.» تایوکین اصلاً دل و دماغ درس خواندن نداشت، آن هم روز شنبه ای که مخش برای حفظ کردن آماده نبود. فقط چشم به راه بود تا یک شنبه برسد و با شوهر خواهرش حسابی دمی‌به خمره بزنند. او هرگز قادر نبود صبح دوشنبه آن آشغال‌ها را توی مغز خمارش پس از آن همه باده پیمایی شب گذشته فرو کند. مسوول حزبی هم که قبلاً او را توبیخ کرده و گفته بود که دفعه بعد باید برود در دفتر حزب توضیح بدهد. مهمترین کار جواب سؤال دادن در کلاس نبود بلکه باید جمع بندی کتبی از مباحث مطرح شده عقیدتی-سیاسی به دست می‌داد. تایوکین آن هفته وقت پیدا نکرده بود و تمام روز نوشتن جمع بندی را پشت گوش انداخته بود و حالا از همکارش خواسته بود تا یک تنه کار کند و خودش به گوشه ای رفته بود تا در نور چراغ مطالعه متن‌های انتخاب شده از درس نامه « دوره کوتاه مدت» را در کتابچه تمرین رونویسی کند. این دو همکار هنوز چراغ‌های بالای سرشان را روشن نکرده بودند. لامپ اضافی کنار ضبط صوت روشن بود. کوله شف، ستوانی با موهای مجعد و غبغبی گوشتآلود، با هدفونی در گوش نشسته بود. کسل بود. سفارت آمریکا صبح سفارش خرید داده بود و از ظهر تا به حال تلفن‌های سفارت ساکت بودند. حتی یک تلفن هم زده نشده بود؛ پس کوله شف تصمیم گرفت به زخم پای چپش نگاهی بیندازد. به دلایلی نامعلوم، بار‌ها و بارها این زخم سر باز کرده بود. با پماد اکسید روی«سبز درخشان»، زخم تیمار می‌شد، اما به جای بهبود یافتن، دلمه می‌بست. درد به قدری زیاد بود که راه رفتن دشوار می‌کرد. کلینیک ام. جی. بی برایش وقت معاینه معین کرده بود. تازگی‌ها به کوله شف آپارتمان جدیدی داده بودند و زنش هم حامله بود و حالا این زخم‌ها داشت زندگی راحتش را مسموم می‌کرد. کوله شف هدفون را از گوشش برداشت و به نقطه ای در روشنایی اتاق رفت، پاچه شلوار وزیر شلوار پای چپش را بالا زد و با احتیاط سعی کرد کنار دلمه‌ها را بکند. چرک سیاهی زیر فشار انگشتانش بیرون ریخت. درد سرش را به دوران انداخت و ذهنش را مختل کرد. به خودش گفت؛«شاید این زخم ساده ای نباشد و هر چه فکر کرد آن کلمه وحشتناک را که جایی شنیده بود به یاد نیاورد؛ قانقاریا؟. . . یک هم چه چیزی. . . آن چیزدیگر چه بود؟» این بود که متوجه گردش بی سرو صدای بوبین‌ها در اثر روشن شدن اتوماتیک ضبط صوت نشد. کوله شف بی آن که پای لختش را بپوشاند دست برد و هدفون را به گوشش گذاشت و شنید؛ «از کجا معلوم که داری راست می‌گی؟» - من در خطرم. «بمب اتمی؟ اما تو کی هستی؟ اسمتو بگو؟» بمب اتم!!! به تندی حرکت غریزی انسانی در حال سقوط از پرتگاه که دست به چیز دم دستی می‌برد تا مانع از افتادن خود شود، کوله شف پریز جعبه سویچ را کشید و ارتباط دو تلفن قطع شد و تنها آن موقع بود که پی برد بر خلاف دستور عمل‌ها، نتوانسته شماره تلفن کننده را رد گیری کند. نخستین کاری که کرد این بود که از روی شانه به پشت سر نگاه کند . تایوکین داشت جمع بندی اش را می‌نوشت و متوجه کار او نشده بود. تایوکین دوست او بود، اما به کوله شف گفته شده بود که مراقبش باشد، به تایوکین هم همین حرف زده شده بود. همان طور که کوله شف تکمه برگشت ضبط صوت را فشار می‌داد و ضبط صوت ذخیره را وارد مدار شنود سفارت می‌کرد، با خود فکر کرد مکالمه ضبط شده را پاک کند تا اشتباه احمقانه اش لو نرود. اما فوراً به یاد آورد که رئیسشان گفته بود که در جای دیگری به طور اتوماتیک همین نوار ضبط می‌شود؛ پس از بین بردن نوار مساوی با اعدام شدنش بود! نوار را به اول برگرداند. تکمه روشن( PLAY) را زد. مجرم خیلی عجله داشت و برآشفته بود. از کجا می‌توانست تلفن بزند؟ واضح بود که از آپارتمان شخصی تلفن نمی‌زد. ونه حتما از محل کارش. همیشه از تلفن‌های همگانی با سفارتخانه‌ها تماس می‌گرفتند. کوله شف راهنمای تلفن‌های همگانی را باز کرد و شتابزده شماره تلفن همگانی روی پله‌های ورودی مترو در ایستگاه سوکولنیکی را گرفت وبا صدای خش داری داد زد؛ - گنکا! گنکا! موقعیت اضطراری! به اتاق عملیات زنگ بزن! هنوز شاید بتونن دستگیرش کنن   
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢