پیراموس(پیرام) و تیسبه که نخستین،زیباترین مرد جوان،ودومی زیباروترین دختر مشرق زمین بود در شهر بابل می زیستند که شهر ملکه سمیرامیس بود.این دو در همسایگی هم می زیستند و دیواری مشترک خانه آنها را از هم جدا کرده بود.چون هر دو در همسایگی هم به بار آمدند و با هم بزرگ شدند،دل در گرو عشق یکدیگر بستند.آنها می خواستند با هم ازدواج کنند ولی پدر و مادرشان موافقت نمی کردند.با وجود این جلو عشق را نمی توان گرفت.آتش عشق هرچه شعله ور تر و فروزانتر شود،بیشتر می سوزاند.به علاوه عشق همیشه راههایی برای خود می یابد.محال بود کسی بتواند این دو جوان دلداده را که دلی سوزان داشتند از یکدیگر جدا کند.

در دیواری که خانه آن دو را از هم جدا میکرد شکافی وجود داشت،که هنوز کسی از وجود آن آگاه نشده بود،ولی از دید و چشم عاشقان هیچ چیز پنهان نمی ماند.این دو جوان عاشق ما شکاف را کشف کردند و از آن راه با هم سخن می گفتند.گرچه آن دیوار شوم و نفرت انگیز آنها را از هم جدا کرده بود،امّا خود وسیله پیوند و ارتباط شده بود.آنها می گفتند:"با بودن تو(ای دیوار)ما نمی توانیم یکدیگر را لمس کنیم،امّا دست کم بگذار با هم سخن بگویی و رازونیاز کنیم.تو راهی بنما تا سخنان عاشقانه به گوش عاشقان برسد.ما آدمها ناسپاسی نیستیم"بدین سان آنها با هم سخن مس گفتند.چون شب و زمان جدایی فرا می رسیدهر دو بر دیوارها بوسه می زدند و می رفتند.هر بامداد که روشنایی می دمید و ستارگانِ آسمان را خاموش می کرد و پرتو خورشید شبنم بخزده بر برگ گیاهان را خشک می کرد،آن دو جوان دلداده دزدانه و پاورچین و پنهان از چشم اغیار به کنار شکاف می آمدند،آنجا می ایستادند و زمانی عاشقانه رازو نیاز می کردند و چند گاهی از ستم روزگار غدّار و سرنوشت ستمکار زبان به گلایه می گشودند،ولی همیشه نجواگونه سخن می گفتند.سرانجام یک روز بردباری و توان پایداری در برابر ناملایمات و نارواییها را از دست دادند.آنها تصمیم گرفتند که شب‌هنگام بکوشند پنهانی از خانه بیرون آیند و از شهر بیرون شوند و خود را به فضای باز بیرون شهر برسانند تا شاید در آنجا چند لحظه ای آزاد و بی دغدغه در کنار هم بگذرانند .آنها قرار گذاشتند که یکدیگر را در جایی کاملا آشنا ببینند:یعنی در مقبره نینوس،زیر یک درخت،درخت شاتوت که زیر بار توت سفید غرق شده بود و چشمه ای نیز در نزدیکی آن می جوشید.این نقشه هر دو را شاد کرد.امّا زمان چنان به کندی می گذشت که می پنداشتند روز پایان نخواهد گرفت.

 


سرانجام خورشید در دل دریا فرو رفت و در پی آن شب بالا آمد.تیسبه در آن هوای تاریک آهسته و پاورچین از خانه بیرون آمد و پنهان از همه چشمها راه مقبره را در پیش گرفت.پیراموس هنوز نیامده بود.دختر چند گاهی به انتظار نشست،زیرا عشق به او جرئت بخشیده بود.امّا ناگهان در پرتو نور ماه ماده شیری را دید.آن جیوان درنده شکار کرده بود و پوزه اش خونین بود و اکنون به کنار چشمه آمده بود تا آب بنوشد و تشنگی خود را برطرف کند.شیر با او فاصله داشت و تیسبه فرصت یافت بگریزد ولی به هنگام فرار ردایش از دوشش بر زمین افتاد.ماده شیر در راه بازگشت به کنامش ردا را دید و آن را به دندان گرفت و پیش از رفتن به درون جنگل آن را از هم درید.
پیراموس لحظه ای بعد از راه رسید و ردا را دید:ردایی به خون آلوده و از هم دریده،با ردّ آشکار پای شیر بر زمین.کاملا آشکار بود که از دیدن این منظره چه نتیجه ای گرفته می شود.او کاملا مطمئن بود که چه روی داده است:تیسبه مرده است.او اجازه داده بود معشوقه اش تنها به چنین جای خطرناکی بیاید و خود زودتر نیامده بود تا از او پاسداری کند.با خود گفت این من بودم که تو را به کشتن دادم.سپس پاره‌های ردا را از زمین برداشت و در حالی که آنها را پیوسته می بوسید به طرف درخت توت برد.و گفت:"اکنون خون مرا نیز باید بنوشی"این را گفت و شمشیرش را کشید و در پهلوی خود فرو کرد.خون فواره زد و بر توتها ریخت و آن توتها را به رنگ سرخ تیره در آورد.

تیسبه هرچند که از دیدن ماده شیر به وحشت افتاده بود ولی بیشتر از این می ترسید که معشوق خود را تنها بگذارد.اندکی بعد دل به دریا زد و به خود جرئت داد.به سوی درخت شاتوت،که از شاتوتهای سپید رنگ می درخشید و میعادگاهشان بود،راهی شد.امّا نتوانست درخت را بیابد.البته یک درخت آنجا بود،ولی توتهایش سفید و درخشان نبود.چون خوب به درخت نگریست،چیزی زیر آن یافت که تکان می خورد.لرزان و هراسان سر برگرداند .امّا چند لحظه بعد چون خوب به سایه خیره شد آن را شناخت.پیراموس بود غرقه در خون خویش و در حال مرگ.سراسیمه به سویش رفت و او را در میان بازوان گرفت.التماس کرد چشم بگشاید ،به او نگاه کند و با او سخن بگوید.تیسبه گریه کنان به او گفت :"این من هستم،تیسبه،عزیزترین کِست."چون پیراموس نام معشوقه را شنید پلک چشمان را که سنگین شده بود گشود تا فقط نگاهی به سویش بیفکند.بعد مرگ از راه رسید و چشمان او را بست.تیسبه شمشیر او را دید که از دستش افتاده و کنار آن تکه پاره های به جا مانده از ردای خودش را.آنگاه بی‌درنگ دریافت که چه روی داده است.بعد گفت:"تو خود را با دستهای خود کشته ای و با دست عشقی که به من داشتی.من هم می توانم شجاع باشم.من هم می توانم عاشق باشم. "فقط مرگ می توانست ما را از هم جدا کند.امّا اکنون دیگر نمی تواند" این را گفت و شمشیر را که هنوز آغشته به خون پیراموس بود برداشت و در قلب خود فرو کرد.سرانجام خدایان به آن دو رحمت آوردند،و پدر و مادر آن دو عاشق نیز.
رنگ سرخ تیره شاتوت یادبود ابدی و جاودانه این عشق واقعی است و یک مجمر خاکسترِ دو انسانی را در خود جای داده است که حتی مرگ نیز نمی توانست آن دو را از هم جدا کند.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦

 

آنکه شنید ، آنکه نشنید...    

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.

    
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.  دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...    

 ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.      

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.     

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: 

 عزیزم ، شام چی داریم؟  جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:  عزیزم شام چی داریم؟
و همسرش گفت:    

 مگه کری؟!  برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ      

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...      

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠

 

سلطان سرزمین کوچکی مدام از خود درباره هدف و معنایزندگی میپرسید. این سوالاتبه حدی ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفتهبود.
پیشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزی به اوگفت:
_
پادشاها، شما خیلی خسته و گرفته به نظر میآیید. چه چیزی شما را این چنین ناراحت کردهاست؟
_ من فقط می خواهم معنی زندگی را بفمم و اینکه انسانعمر خود را صرف چه چیزی باید بکند.
پیشکار گفت:
_
این سوال پیچیده ای است. بهتر استآن را به سه سوال کوچکتر تقسیم کنید. من هم به دنبال تمام فضلا و حکمایسرزمین می فرستم تا بدینجا بیایند. آنها حتما پاسخ خوبی برای شما خواهندداشت.
سلطانبه فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در این سه پرسش خلاصهکرد:
1_ بهترین زمان برای هر چیز کداماست؟
2_ مهم ترین افراد در زندگی ما چه کسانیهستند؟
3_ مهم ترین کار چیست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمین به طرف قصرسلطان روانه شدند. و هر کس جواب های خود را برای ساطان بیان کرد، اماهیچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پیشکار که نمی دانست چگونه به ساطان کمک کند، بهفکر فرو رفت. او به یاد آورد که یکی از حکمای سرزمین به قصرنیامده است. او حکیم کهنسال و گوشه گیری بود که در کوهستانزندگی می کرد. او هیچ علاقه ای به ثروت و قدرت نداشت. اما با رویباز به روستاییان فقیری که نزد او می آمدند، کمک می کرد.
پیشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوی حکیمپیر که در لباس یک روستایی ساده در کوهستان زندگی می کرد، برود. پادشاد کهاز این فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتی بهنزدیک محل زندگی پیرمرد رسید، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائی به طرف خانهحکیم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظربمانند.

                                     ******************************
حکیم، در حالی که عرق از سر و رویش می ریخت، زمینکوچکش را بیل می زد. این کار برای پیرمردی به سن و سال او بسیار طاقتفرسا بود. سلطان با دیدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش رامطرح کرد.
حکیم بادقت به او گوش کرد. سپس لبخندی زد و دباره به بیل زدن مشغولشد. سلطان تعجب زده به حکیمگفت:
_
اینکار برای شما بسیار سنگین است. اجازه بدهید کمی به شما کمککنم.
حکیمبیل را به او داد و خود در گوشه ای در سایه  نشست. پادشاه بعداز ساعتی دست از کار کشید. رو به حکیم کرد و دوباره سوالاتش راپرسید.
حکیمبدون اینکه جوابی بدهد، بلند شد و به او گفت:
_
حالا شما کمی استراحت کنید. من به کارادامه می دهم.
اماسلطان قبول نکرد و دوباره به بیل زدن مشغول شد و با این که به این کار عادت نداشت،چند ساعتی روی زمین پیرمرد کار کرد. بالاخره بیل را کنار گذاشت و از حکیمپرسید:
_
مناینجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگیرم. اگر نمی توانید به من پاسخ دهید،بگویید تا به قصر برگردم.

                                      
در همین لحظه، مردی مجروح و وحشت زده به سمت آنهاآمد و درست پیش پای سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پیراهن مرد، زخمبزرگی را در سینه مرد دید که بشدت خونریزی می کرد. سلطان ظرفآبی آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پیراهن تمیز خو را تن مرد مجروحکرد. بعد کمک حکیم او را روی تخت خواباند. شب شدهبود. سلطان خسته و خواب آلود روی زمین درازکشید. وقتی چشم باز کرد، خورشید کاملا در آسمان بالاآمده بود. او حکیم را در حال غذا دادن به مجروح که اینک بههوش آمده بود، دید. مرد با دیدن سلطان گفت:
_
مرا عفو کنید. تقاضا میکنم مرا عفو کنید.
سلطانبا تعجب پرسید:
_
چرااین تقاضا را میکنی؟
و غریبهماجرای عجیب خود را چنین بیان کرد:

                                     *********************************
_
شما مرا نمی شناسید. اما من شمارا به خوبی می شناسم. من دشمن شماره یک شما هستم. در یکی ازجنگها، شما پسر مرا کشتید و تمام اموال مرا به غنیمت گرفتید. وقتیفهمیدم قصد دارید به دیدن حکیم بروید، تصمیم گرفتم تا شما را بقتلبرسانم. ساعت ها انتظار کشیدم تا از نزد حکیمبرگردید. اما وقتی خبری از شما نشد، به سمت خانه حکیم حرکتکردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروحکردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را بهاینجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمی کردید تا کنون مردهبودم. اکنون من زندگی خود را مدیون شما هستم. حالا خودمو خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهیم بود. پادشاها،مرا عفو کنید!
سلطاناز اینکه به راحتی دشمنی دیرینه به دوستی صمیمی تبدیل شده بود، خوشحالبود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تااموالش را نیز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را برای درماناو بفرستد. سپس باخواندن محافظان، دستور داد تا غریبه را به قصر ببرند و از او مراقبتکنند.


سلطان قبل ازرفتن، تصمیم گرفت تا برای آخرین بار سوالاتش را از حکیم بپرسد. به پیرمرد،که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزدیک شد و سوالات خود را تکرارکرد.
پیرمردنگاهی به او انداخت و گفت:


_ اما شما جواب های خود را گرفتید!
پادشاه با تعجب پرسید:
_
کی؟ چگونه؟
_ دیروز اگرشما به ضعف و پیری من رحم نمی کردید و زمین را بیل نمی زدید، مورد حمله دشمنتانقرار میگرفتید. پس بهترین لحظه همان زمان بیل زدن مزرعه بود و منمهم ترین شخص برای شما، من بودم و مهم ترین کار، کمک کردن به منبود.
وقتیغریبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترین لحظه، زمانی بود که شما به معالجه اوپرداختید. اگر این کار را نمی کردید، زخم او خونریزی میکرد وتلف می شد و شما فرصت آشتی کردن با یک دشمن سرسخت را از دست می دادید. پس مهمترین شخص، همان مرد غریبه و مهم ترین کار، مراقبت از او بود.

به یاد داشته باشید، تنها لحظه مهم،حال است و مهم ترین شخص، کسی است که در کنار او هستید و مهم ترین کار، عملی است کهمی توانید برای خوشحال کردن و سعادت این شخص انجان دهید.

مفهوم زندگی در پاسخ به همین سه پرسش نهفتهاست.
سلطانکه از این پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطری آسوده به قصر برگشت و سعی کرد تاگفته های حکیم را در زندگی اش به کار ببرد

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠

 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو " شام آخر "  دچار مشکل بزرگی شد : می بایست " نیکی " را به شکل عیسی و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر کند . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

 روزی در یک مراسم همسرایی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

 

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند  ، نسخه برداری کرد.

 

وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید ، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید : کی؟! گدا گفت: سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر از رؤیایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!

 

می توان گفت  : "نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند." 

 

پائلوکوئیلو

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها : نیکی و بدی

 

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

وزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کردکه بران گذران زندگی وتامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به ان خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست اورد.روزی متوجه شدکه تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است واین در حالی بود که شدیدا احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.بطور اتفاقی درب خانه ای رازد.دختر جوان وزیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد وبجای غذا فقط یک لیوان اب در خواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای اب برایش یک لیوان بزرگ شیر اورد.پسر با تمانینه و اهستگی شیر را سر کشید و گفت:((چقدر باید به شما بپردازم؟))دختر پاسخ داد:((چیزی نباید بپردازی.مادر به ما اموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.))پسرک گفت:((پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم))

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اضهار عجز نمودند و اورا برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز،متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هواردکلی،جهت بررسی وضعیت بیمار وارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به انجا امده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اتاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را برتن کرد وبرای دیدن مریضش وارد اطاق شد.دراولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هرچه زودتر برای نجات بیمارش اقدام کند.از ان روز به بعد زن را مورد توجهات خاص قرار داد.وسرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری،پیروزی از ان دکتر کلی گردید.

اخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تایید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.انرادرون پاکتی گذاشت وبرای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت ودیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت وپاکت راباز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. اهسته انرا خواند:

((بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است.))
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥

 

داستان احساس ها

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها کنار هم به خوبی خوشی زندگی می کردند.

احساس خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم ، ترس ، شهوت و... .

و هر کدوم به روش خودشون می زیستند ، تا اینکه یه روز احساس دانایی به همه گفت :

هرچه زودتر این جزیره رو ترک کنین ، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق می شوید.

تمام احساس ها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند وتعمیرش کردند و پس

از عایقکاری اصلاح پارو ها ،آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه احساس ها به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان "عشق" هم سوار بر قایقش بود ، اما به هنگام دور شدن از جزیره ، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و احساس "وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار برقایق شود.

"عشق" سریع وبدون تعلل برگشت وقایقش را به حیوانها داد و احساس "وحشت" که زندانی شده بود رو آزاد کرد . آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای "عشق"نماند. قایق رفت و"عشق"در جزیره تنها ماند .جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و"عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.

او نمی ترسید زیرا احساس "ترس"جزیره را ترک کرده بود.اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه احساس ها کمک خواست . اما کسی جوابش را نداد.

در همان نزدیکی ها ،قایق دوستش "پولداری"را دید و گفت:

"پولداری" عزیز به من کمک کن.

"پولداری"گفت متاسفم قایق من پرازول ،شمش و طلاست وجایی خالی ندارد!!!

"عشق"رو به سوی قایق "غرور"کرد و گفت : مرا نجات میدهی ؟؟؟

"غرور"پاسخ داد:

هرگزتو خیسی و مرا خیس می کنی.

"عشق " رو به سوی "غم" کرد وگفت:

ای "غم"عزیز مرا نجات بده.

اما "غم"گفت :

متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد وخود منو نجات بده!!!

در این بین "خوشگذرانی"و"بیکاری" از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست.

از دور "شهوت" را دید و به او گفت:

"شهوت"عزیز مرا نجات میدی؟؟؟

"شهوت"پاسخ داد:هرگز،بروبه درک ،سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ، حالا نجاتت بدم هرگز،هرگز؟؟؟!!!

"عشق"که نمی تونست نا امید بشه رو به سوی "خدا" کرد گفت:

"خدایا " ...منو نجات بده !!!

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد:

نگران نباش من دارم به کمکت می آیم.

"عشق"آنقدر آب خورده که دیگه نمیتوانست خودشو روی آب نگه دارد وبیهوش شد . پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق "دانایی" یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه . جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود.

"عشق" برخاست به "دانایی " سلام کرد و از او تشکر نمود."دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت:

من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم "شجاعت" هم که قایقش دور از من نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند .پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم .! یعنی اتحاد لازم را بدون نجات تو نداشتیم . عشق حکم فرمانده همه احساسهاست و ما به اتحاد آنهاست و وقتی نباشد اتحادی وجود نخواهد داشت.

"عشق" با تعجب گفت: پس اون صدای کی بود که به من گفت برای نجات من میآد؟؟؟!!!

"دانایی"گفت:

اون"زمان" بود.

"عشق"با تعجب گفت:

"زمان"؟؟؟!!!؟؟؟

"دانایی" لبخندی زد و پاسخ داد:

بله "زمان" چون این فقط "زمان"است که لیاقتش را دارد تا بفهمد"عشق" چقدر بزرگ است
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥

 

داستان طناب ..استان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.

به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:

“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده

- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.

- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمرت را ببر

برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!

و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟

هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شک نکنید.

هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.

هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند .

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
تگ ها : داستان طناب

 

داستان مادر

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
تگ ها : داستان مادر

← صفحه بعد